۱۳۹۱/۰۲/۰۵

از دلخوشي‌ها

آدميزاد هرچه ندارد، بايد يك يار‌غار داشته باشد براي وقت‌هايي كه روزگار سيلي مي‌خواباند كنار گوش. حالا اين يارغار اگر عكاس باشد كه چه‌بهتر، توي آتليه زندگي كند كه اصلا كويت؛ اينطور كه بلند شوي و مثل روح، كوچ كني پيش‌ او. در را كه باز كرد، بوي قهوه بخورد توي صورتت و او فقط نگاهت كند، چيزي نپرسد. بعد ببيني وقتي مچاله شدي روي راحتي‌هاي آتليه، صم‌بكم و پر اشك و خيس و موها ژوليده، برداشته است توي بي‌خبري، عكس‌هايش را گرفته. اصلا آدميزاد بايد يك دوست عكاس آتليه‌دار داشته باشد كه بگويد من عكس‌هايم تمام شد، تو هم اگر گريه‌ات تمام شد، يك آبي بزن به صورتت. دوست عكاس آتليه‌دار، وقت دلتنگي‌ها، سيني نان سنگك وكتلت و گوجه‌فرنگي‌هاي ريز‌سرخ‌شده و سبزي را مي‌گذارد جلويت و مي‌گويد: " با ريحون بخور، برات جداشون كردم " ...‌

چشم‌ها كه سنگين مي‌شود، صدايش از آن پشت‌مشت‌‌ها مي‌آيد كه با لحن مسخره اي مي‌گويد : " آخ‌آخ‌آخ كي اذيتت كرده؟" و بلندبلند مي‌خندد.