۱۳۹۱/۰۱/۲۹

از روزها

1) آقاي پاريس خيلي خبري است؛ از آن آدم‌ها كه بند ناف‌شان را هم با خبر بريده‌اند. ذاتا خبرنگار است اصلا از حلق،از ژنوم، از DNA . براي همين رسانه برايش يك مديوم خيلي مهم است نه اينكه براي من مهم نباشد، هست. اصلا ابزار كارم است اما برايم يه بخش مهم فان هم هست؛ مثلا توي همين بلاگ يا فيس‌بوك ( خيلي خانوادگي‌طور و مسخره ) يا سابقا مرحوم گودر رضي‌الله عنه ( خدا رحمتت كند گودر كه يتيم‌مان كردي) بيشتر برايم دنياي فانتزي‌ها و شخصي‌نويسي‌ها و شيطنت كردن‌هاست. دوست ندارم اينجاها هم از ديپلماسي و فيلان بنويسم ( بماند كه گاهي از دستم در مي‌رود ).

حالا چرا اينها را گفتم؟ هان! مي‌خواستم بگويم اين آقاي پاريس اما اصلا شبيه من نيست. يك موجود خبري فول‌تايم است. از اينها كه حتي وقت صبحانه و شام روزنامه مي‌خوانند ( بله دقيقا شبيه هزار سكانس فيلمي كه دارد توي كله‌تان مرور مي‌شود ). شده است وقت‌هايي كه اُور‌ درانك بوده اما به محض اينكه فلان كانال خبري بريكينگ نيوز زده، پريده و جفت‌پا جلوي سيستم‌اش رفته. براي همين لابد هيچ وقت گودر را جز براي آپديت كردن سايت‌هاي مورد علاقه‌اش بكار نبرد و اين غم من براي از دست دادنش را نفهميد. براي آقاي پاريس همه چيز خيلي جدي است، همه چيز بيس دارد بك‌‌گراند دارد، تحليل دارد. من اما خيلي اينطوري نيستم؛ شده است واقعا گاهي از عكس زيباي يك هويج، بيشتر از كودتاي نظامي در فلان كشور به هيجان بيايم !

2) يك وقفه‌ي طولاني مدتي بينمان پيش آمد، خواسته يا ناخواسته و شامل اين تبصره شد كه براي هر گند‌زدني دو نفر لازم است؛ توي اين وقفه او حتي جدي تر شد، اخموتر، خبري‌تر، با سوادتر. انگار تمام مدتي كه از هم دور بوديم، درها را بسته باشد روي خودش با كتاب و فيلم و خبر و سيگار و الكل. حالا كه به هم بازگشته ايم، حالا كه با هميم، حالا كه واقعا همسرش هستم، صبورتر شده. ديگر اصراري به تغيير من ندارد كه بلند شوم بروم پاريس يا مونترال يا هرجا، كه جدي‌تر باشم كه توي فضا نباشم. حالا تارهاي سفيدي توي موهايش سبز شده و يك لبخند كوچك كنار لبش نشسته حتي گاها (به ندرت) ديده شده كه يواشكي آمده و پاي يكي از آيتم‌هاي فيس‌بوكم لايك گذاشته. هنوز اما ذاتا ژورناليست است هنوز دنيا را اسكن مي‌كند و سرش گرم ديپلماسي و سيگار و فيلم‌هايش است. من چه مي‌كنم؟ من حس خيلي خوب تازه‌اي دارم؛ همچنان فرندز مي‌بينم و خبرها و يادداشت‌هايم را مي‌نويسم. آشپزي مي‌كنم و مثل اسب فرانسه مي‌خوانم. من هنوز رنگ‌ها را دوست دارم و هنوز ممكن است عكس يك هويج نارنجي به هيجانم بياورد .