۱۳۹۱/۰۲/۰۵

از دلخوشي‌ها

آدميزاد هرچه ندارد، بايد يك يار‌غار داشته باشد براي وقت‌هايي كه روزگار سيلي مي‌خواباند كنار گوش. حالا اين يارغار اگر عكاس باشد كه چه‌بهتر، توي آتليه زندگي كند كه اصلا كويت؛ اينطور كه بلند شوي و مثل روح، كوچ كني پيش‌ او. در را كه باز كرد، بوي قهوه بخورد توي صورتت و او فقط نگاهت كند، چيزي نپرسد. بعد ببيني وقتي مچاله شدي روي راحتي‌هاي آتليه، صم‌بكم و پر اشك و خيس و موها ژوليده، برداشته است توي بي‌خبري، عكس‌هايش را گرفته. اصلا آدميزاد بايد يك دوست عكاس آتليه‌دار داشته باشد كه بگويد من عكس‌هايم تمام شد، تو هم اگر گريه‌ات تمام شد، يك آبي بزن به صورتت. دوست عكاس آتليه‌دار، وقت دلتنگي‌ها، سيني نان سنگك وكتلت و گوجه‌فرنگي‌هاي ريز‌سرخ‌شده و سبزي را مي‌گذارد جلويت و مي‌گويد: " با ريحون بخور، برات جداشون كردم " ...‌

چشم‌ها كه سنگين مي‌شود، صدايش از آن پشت‌مشت‌‌ها مي‌آيد كه با لحن مسخره اي مي‌گويد : " آخ‌آخ‌آخ كي اذيتت كرده؟" و بلندبلند مي‌خندد.

۱۳۹۱/۰۱/۲۹

از روزها

1) آقاي پاريس خيلي خبري است؛ از آن آدم‌ها كه بند ناف‌شان را هم با خبر بريده‌اند. ذاتا خبرنگار است اصلا از حلق،از ژنوم، از DNA . براي همين رسانه برايش يك مديوم خيلي مهم است نه اينكه براي من مهم نباشد، هست. اصلا ابزار كارم است اما برايم يه بخش مهم فان هم هست؛ مثلا توي همين بلاگ يا فيس‌بوك ( خيلي خانوادگي‌طور و مسخره ) يا سابقا مرحوم گودر رضي‌الله عنه ( خدا رحمتت كند گودر كه يتيم‌مان كردي) بيشتر برايم دنياي فانتزي‌ها و شخصي‌نويسي‌ها و شيطنت كردن‌هاست. دوست ندارم اينجاها هم از ديپلماسي و فيلان بنويسم ( بماند كه گاهي از دستم در مي‌رود ).

حالا چرا اينها را گفتم؟ هان! مي‌خواستم بگويم اين آقاي پاريس اما اصلا شبيه من نيست. يك موجود خبري فول‌تايم است. از اينها كه حتي وقت صبحانه و شام روزنامه مي‌خوانند ( بله دقيقا شبيه هزار سكانس فيلمي كه دارد توي كله‌تان مرور مي‌شود ). شده است وقت‌هايي كه اُور‌ درانك بوده اما به محض اينكه فلان كانال خبري بريكينگ نيوز زده، پريده و جفت‌پا جلوي سيستم‌اش رفته. براي همين لابد هيچ وقت گودر را جز براي آپديت كردن سايت‌هاي مورد علاقه‌اش بكار نبرد و اين غم من براي از دست دادنش را نفهميد. براي آقاي پاريس همه چيز خيلي جدي است، همه چيز بيس دارد بك‌‌گراند دارد، تحليل دارد. من اما خيلي اينطوري نيستم؛ شده است واقعا گاهي از عكس زيباي يك هويج، بيشتر از كودتاي نظامي در فلان كشور به هيجان بيايم !

2) يك وقفه‌ي طولاني مدتي بينمان پيش آمد، خواسته يا ناخواسته و شامل اين تبصره شد كه براي هر گند‌زدني دو نفر لازم است؛ توي اين وقفه او حتي جدي تر شد، اخموتر، خبري‌تر، با سوادتر. انگار تمام مدتي كه از هم دور بوديم، درها را بسته باشد روي خودش با كتاب و فيلم و خبر و سيگار و الكل. حالا كه به هم بازگشته ايم، حالا كه با هميم، حالا كه واقعا همسرش هستم، صبورتر شده. ديگر اصراري به تغيير من ندارد كه بلند شوم بروم پاريس يا مونترال يا هرجا، كه جدي‌تر باشم كه توي فضا نباشم. حالا تارهاي سفيدي توي موهايش سبز شده و يك لبخند كوچك كنار لبش نشسته حتي گاها (به ندرت) ديده شده كه يواشكي آمده و پاي يكي از آيتم‌هاي فيس‌بوكم لايك گذاشته. هنوز اما ذاتا ژورناليست است هنوز دنيا را اسكن مي‌كند و سرش گرم ديپلماسي و سيگار و فيلم‌هايش است. من چه مي‌كنم؟ من حس خيلي خوب تازه‌اي دارم؛ همچنان فرندز مي‌بينم و خبرها و يادداشت‌هايم را مي‌نويسم. آشپزي مي‌كنم و مثل اسب فرانسه مي‌خوانم. من هنوز رنگ‌ها را دوست دارم و هنوز ممكن است عكس يك هويج نارنجي به هيجانم بياورد .

۱۳۹۱/۰۱/۲۶

از سرخوشي‌ها

يك ايمان قلبي دارم به‌اينكه خانه آدميزاد هرچه نداشته باشد، بايد view داشته باشد يعني حداقل يك‌جايي از آن يك چشم‌اندازي داشته باشد كه وقتي مي‌خواهي يك نفس عميق بكشي يا سيگار آتش بزني يا نه اصلا ماگ‌ات را بگيري دستت چايي بخوري، بروي آنجا و اظهر من‌الشمس است كه منظورم از viewحتما طبقه آخر يك برج نيست. اصلا چشم‌انداز خانه آدميزاد بايد حالش را خوب كند؛ وقتي كليد مي‌اندازد و مي‌رود تو و لباسش را در مي‌آورد، بايد بلند بگويد آخيش! ( اين آخيش گفتن الزامي است و از من نيست كسي كه اين را در بدو ورود نگويد ) بعد برود جلوي آن پنجره viewدار و خودش را كش بدهد تا خستگي‌اش در برود. view خور آدم‌ها هم البته با همديگر فرق دارد. مثلا من هيچ‌وقت آدم اتاق‌خواب محور نبوده‌ام. من از خواب كه بيدار مي‌شوم تا چند دقيقه گيج ويجي مي‌زنم و تا ويندوزم بالا بيايد، مي‌روم روي راحتي‌هاي نشيمن و زانوهايم را بغل مي‌كنم و زل مي‌زنم به يك نقطه.‌ البته تمام اين فرايندي كه شرح دادم ( تو را به خدا ببينيد چه چيزهايي را شرح مي‌دهم! ) پنج دقيقه بيشتر طول نمي‌كشد. حالا اين‌ها كه گفتم چرا؟ چون اتاق نشيمن محور هستم و ميز اتاق نشيمن و اسباب و وسايل پركاربردم هميشه آنجا ولو است. اما، از قضا اما اين خانه خيابان وزرا آشپزخانه‌اش view دارد؛ آن هم چه view‌اي كه دوصد گفته چون نيم ديدن نيست! يعني اصلا طوري كه منِ نشيمن- نشين را هي برمي‌دارد، هل مي‌دهد و مي‌كشاند توي خودش كه هي بروم دم پنجره‌اش كه هي زل بزنم بيرون. اوايل اين رفتن كنار پنجره آشپزخانه اختياري بود و كنترل روي خودم داشتم اما حالا تا غافل مي‌شوم مي‌بينم آنجاام و اين قضيه دارد خودسر مي شود، بيخ پيدا مي‌كند.گاهي به خودم كه مي‌آيم مي‌بينم ساعت‌هاست آنجا هستم. پخته‌ام و شسته‌ام و نوشته‌ام. خبرها را چك كرده‌ام و موزيك گوش داده‌ام و حالا ديگر تقريبا همه وسايل دم دستي‌ام كه سابق بر اين توي نشيمن بود، لانه كرده اينجا، توي آشپزخانه كه لابه‌لاي هر كاري، هر كاري، يادم نرود كه بيرون را نگاه كنم.

يادتان هست گفته بودم آشپزخانه‌ها توي ساختار معماري‌شان الكل دارند؟ اين آشپزخانه اما اصلا جاني واكر بلك ليبل است بي مروت .

پ. ن : ناگفته پيداست كه خانم كناركارما حالش اين روزها خيلي خوب است .

۱۳۹۱/۰۱/۲۰

غرق شدن ميان كلمه‌ها، ميان يادآوري‌ها و شماتت‌ها و چينش مدام و پلان به پلان وجدان‌ات جلوي صورت‌ات چنان گالر‌ي‌طور با صداي بنگ بنگ ضربدار ِ " بِكِش، حقته " يك توان صد‌چنداني لازم دارد كه من ندارم !

يك‌بار شد يكي دوربين بردارد برود آن‌ور خط، از آن كسي كه قطع مي‌كند هم فيلم بگيرد كه چه بر سرش رفته كه گوشي را تق كوبيده سمت ديوار؟ از يك جايي به بعد همه كارگردان‌ها فقط آدم اين‌وري را نشان مي‌دهند كه با تعجب زل زده به گوشي و هي الو الو مي‌گويد. انگار آن‌وري آدم نبوده، دل نداشته؛ انگار آن‌ور خط ِقطع كننده گناهكار از يك جايي به بعد اصلا وجود نداشته، مهم نبوده، گرد و غبار روي بخاري و يخچال بوده ...

۱۳۹۱/۰۱/۱۶

از تراپي‌ها

دكتر قاف را همينطوري الكي الكي توي جوي آب پيدا نكردم! كلي سرچ كردم (كرديم)؛ درست از وقتي كه اولين كابوس‌هاي شبانه من سرو‌كله‌شان پيدا شد. آقاي پاريس بيشتر حتي پرس‌و‌جو كرد چون احتمالا وقتي كنار من مي‌خوابيده روان‌اش را شاد مي‌كرده‌ام. اين بود كه يك صبح بهاري دل‌انگيز رسما از من خواست براي تراپي بروم و سعي كنم متمدن باشم! تا قبل از دكتر قاف تصورم از روانكاوها يا چيزي شبيه دكتر جكيل و آقاي هايد بود و يا موجوداتي در مايه هاي شش و هشت اما در كمال تعجب دكتر قاف شبيه هيچ كدام از اين دو دسته نبود، و نيست. او جنتلمن پنجاه ساله بسيار خوش‌تيپي است كه ديوارهاي مطب‌اش شبيه گالري‌هاست و روي ميز انتظار براي مراجعين ماهنامه فيلم مي‌گذارد. بار اول تقريبا به حالت گريه رفتم توي اتاق‌اش چون تصورم از تراپي شبيه فضاهاي چارلز ديكنزي بود و جزء معدود دفعاتي توي زندگي‌ام بود كه توي رودرواسي با آقاي پاريس گير كردم. به محض ورود من، به رزومه اشاره‌اي كرد و گفت تو كه اينجا نوشته خيلي انگليسي‌ات خوب است، اين بروشور دارو را برايم ترجمه كن ببينم! من؟ شوكه شده شروع كردم به ترجمه و تا ته كه رفتم،گفت خب بدك نيست و به‌محض اينكه چشم در چشم شديم به حالت پرسش، خيلي رك گفتم من حوصله حرف زدن ندارم و به زور آمده‌ام. خنديد و گفت خب پس من سوال مي‌پرسم و تو جواب بده اگر حوصله آن را هم نداري با حركت سر بگو بله يا نخير و اولين سوال اين بود: به نظرت ژورناليسم ملي در فضاي جهاني شدن فايده دارد؟ من خيلي سريع خر شده و مثل پلنگ به كليه سوالات او جواب داده و به خودم كه آمدم ديدم انگار توي كنفرانس مطبوعاتي بوده‌ام ؛ رگ خواب من خوب پيدا كرده بود لامصب. مراجعات بعدي رابطه دوستانه‌تر بود؛ مي آمد مي نشست كنار من و با هم گپ مي‌زديم. داروهايش معجزه كرد! ديگر خواب‌هاي آشفته نداشتم و اضطراب پر كشيده و رفته بود. درمان كه كامل شد اما گفت كسي كه يك بار نياز به روانكاو داشته تا آخر عمر بايد ادامه اش دهد حتي شده سالي يك‌بار و اين وصل‌مان كرد تا امروزِ روز. دوست‌اش دارم؟ بله! چون من را به هيجان مي‌آورد. هيچ وقت حتي نمي‌توانم حدس بزنم كه واكنش‌اش به جمله بعدي من چيست يا مي‌خواهد اين‌بار چگونه بمبارانم كند.گاهي خيلي كوبنده نفي‌ام مي‌كند و گاهي در اوج بي اعتمادي‌ام وقت‌هايي كه زير چشمي نگاه‌اش مي‌كنم و حرف مي‌زنم، ناگهان سرش را تكان مي‌دهد. اينقدر بدجنس و باهوش است كه بتواند من را از وسط يك سكانس فيلم رام كند به وراجي و ته كله‌ام را بخواند و بنشاندم سر جايم. حتي همين حالا كه فقط براي سر زدن به او مراجعه مي‌كنم و به قول خودش نيازم ديگر بيشتر از نصف قرص در هفته نيست. او يادم داد حركتهاي انقلابي نكنم و رئال باشم و براي مني كه حداقل نيم متر بالاتر از سطح زمين بودم (هنوز هم هستم گاهي) اين يعني واجب كفائي.

با ذره بين اگر نگاه كنم دكتر قاف نقش ناجي من را نداشته يا كسي كه زندگيم را دگرگون كرده باشد. هيچ وقت عاشق‌اش نبوده‌ام ( آه حتي با وجود آن كراوات زرشكي براق و آن ساعت سيلور! آه يكي من را بگيرد از برق بكشد ! ) يا وابستگي وجود نداشته اما هميشه هروقت صحبت از احساس وظيفه واقعي يا حرفه‌اي بودن در كار پيش آمده، اولين نفر او را توي كله‌ام پيدا‌كرده‌ام يا وقت‌هايي كه از كنار مطب‌اش رد شده‌ام حتي اگر وقت تراپي نبوده ايستاده ام و زل زده ام به تابلويش.

يك عكس خيلي بزرگ از مصدق توي اتاق كار دكتر قاف هست كه من وقتي وارد مي‌شوم گاهي به شوخي كنارش خبردار مي‌ايستم و او بلافاصله مي‌گويد همين امثال شما جوجه‌ليبرال‌ها ساقط‌اش كرديد. من اما مي‌دانم " دكتر قاف بعضي بيماران ليبرال‌اش را از مصدق هم بيشتر دوست دارد".