۱۳۹۰/۱۲/۲۱

از زخم‌ها

بعدها شايد برايت بگويم كه چه روزهاي عجيبي است اين روزها و من چقدر شبيه فصل اول يك رمان دست‌نويس شده‌ام كه بارها اضافه مي‌شود، خط مي‌خورد و هنوز ادامه دارد، اميد دارد ....

۱۳۹۰/۱۲/۱۶

بعد مي‌بينم كه من به آشپزخانه خيلي مديونم. يعني آشپزخانه بي‌اغراق، زندگي من را در يك بزنگاه‌هايي نجات داده. دستم را گرفته و پا‌به‌پا راه رفتن روي خط باريك قرمز را يادم داده. دست‌اش را انداخته دور گردنم گفته بيا. سرگرم رنگ‌ها و بوها و تركيب ها و ساختن هايم كرده، گذاشته تويش راه بروم و آواز بخوانم و بريزم، بپاشم.

ماهي‌هاي فيله شده را تند تند مي‌خوابانم توي همان سس عجيب و غريبي كه تازگي با فرانسه شكسته بسته توي آرته يادگرفته‌ام. بعد حس مي‌كنم كنارش بايد يك چاينيز مخصوص هم باشد، پر ادويه و رنگارنگ (حس‌هايم دارد سورئال مي شود تازگي‌ها پدر‌سوخته !) فلفل دلمه اي‌ها را برمي‌دارم و دراز دراز و نازك خرد مي‌كنم و بعدش مي‌روم سروقت بقيه. ايمان راسخي دارم كه چاينيز بايد كدو هم داشته باشد و هركس كه فكر مي‌كند كدو نبايد در اين غذا وول بخورد، از من نيست! اين روزها كه عميقا غمگينم (عميق را چطوري مي‌شود هجي كرد آخر؟) چيزي بيشتر از راه رفتن و توي آشپزخانه چرخيدن آرامم نمي كند. به دكتر قاف هم گفتم بعد از نيم‌ساعت تراپي، كه گفت وقتي حرف نمي‌زني براي چه آمده‌اي. گفتم حرفم نمي‌آيد (يك‌بار هم يادم بيندازيد برايتان از اين دكتر قاف دوست‌داشتني بنويسم كه عجيب مي‌داند كجا من را دستگير كند و بيندازد روي دور زر زر حرف زدن كه هرچه نمي‌خواهم بگويم را هم از لاي زبانم بكشد بيرون. مثلا از علي مصفاي توي چيزهايي هست كه فيلان، برسد به من و من در كمال تعجب ببينم نيم ساعتي هست كه دارم از هرچه نمي‌خواستم، حرف مي‌زنم! لامصب! ) دكتر قاف هم نظرش اين بود كه بچرخ توي همين قلب خانه كه آرامت مي‌كند؛ اصلا خوب كاري مي‌كني. براي همين پريدم سروقت ماهي هاي كپور خوشمزه‌ام و آن چاينيز سكسي و جذاب كه خوب مي‌داند با حال من چه كند. روي كاغذ كنار مايكروفر نوشتم اين آشپزخانه‌ي رو به خيابان آرامم مي‌كند. خرم مي‌كند. اصلا يك سكري مي‌دواند توي رگ و ريشه ام.

آشپزخانه توي ساختار معماري اش الكل دارد. من مي‌دانم .