۱۳۹۰/۱۲/۰۷

از زندگي

من هميشه براي بدست آوردن جنگيده‌ام؛ يادم نمي‌‌آيد چيزي بدون دويدن و خون‌دل خوردن به‌دستم آمده‌باشد."هلو بيا برو توي گلو" سيستم زندگي من نبوده. نه كه نخواهم (كي نمي‌خواهد ؟!). نشده، نبوده. بعدش هم بي‌هزينه نبوده البته. تهِ تهِ تمام به دست آورده‌هايم معده درد و ضعف اعصابي به جا مانده و حتي پيش آمده كه بعدها خيلي بعدترها از خودم بپرسم اصلا ارزشش را داشته يا نه. اشتباه و حماقت هم البته فراوان كرده‌ام (كي نكرده ؟!) و تاوان پس داده‌ام/ مي‌دهم. اين روزها اما كمي تفاوت دارد. حس مي‌كنم براي اولين بار در اين پنج‌سال كه نوع زندگي‌ام تغييرات عجيب چند ريشتري داشته، يك پرش بزرگ دارد نتيجه مي‌دهد. حس خوبي از دويدن دارم، يك جور حس" تو تمام تلاشت را كرده‌اي دختر". بعد از بيست و پنج سالگي كه شرايط عوض شد و مجبور شدم جان كندن را براي همه چيز، از كار تا عشق يادبگيرم و ديدم چه شاگرد خوبي هستم، زود يادمي‌گيرم و خوب ( با تُف‌هاي گاها سربالا)، حالا راضي‌ام از پرش.

اين دري وري‌ها را گفتم كه بگويم الان نزديك آن پرش‌ام با هر سطح و ارتفاع كه باشد. دارم خودم را گرم مي‌كنم براي دورخيز. صبح تا شب مي‌دوم، مي‌نويسم، صد‌تا پله را بالا و پايين مي‌كنم و روزها را مي‌شمارم توي ذهنم تا يك بعداز‌ظهري را ببينم كه پله‌هاي آفيس را پايين آمده‌ام و ميخواهم خودم را جايي به صرف يك چيزكيك مهمان كنم و يك "آخيش" بلند بگويم؛ حالا كنارش اگر چند‌تايي رانيتيدين و آلپرازولام هم بود، بود.