۱۳۹۰/۱۱/۲۹

از روزها

توي وضعيت تحمل‌ام. وضعيت به‌روي خود نياوردن؛ كه بايد به آنژيوكت توي گردن‌اش نگاه كنم و لبخند بزنم.كه يعني چيزي نيست، زود خوب مي شويد و با هم مي‌رويم يك‌سر عمارت تفرش، بن‌نسا. كه مطمئن باشيد حتما پنج درصد آن يكي كار خواهد كرد و دياليز نمي شويد. توي وضعيت دروغگويي‌ام كه تند تند براي‌اش سيب پوست مي‌گيرم و خط هاي دست‌اش را لمس مي كنم و از سعدي مي‌شنوم. كه مي‌گويد كنار تخت‌اش بشينم و كتاب بخوانم كه دلم مي‌خواهد دو ساعت بگردم تا نگين دكمه سردست را با پيرهن و كراوات‌اش ست كنم. فهميدي از كدام وقت‌هاست؟ از آن وقت ها كه فرمان آرا توي قاب تصوير، كلاغ مي‌گذارد و هي از قار‌قارش مي‌ترسي؛ وقت هاي خاموشي و فراموشي و لبخندهاي زوركي كه هر دوطرف پشت‌اش را مي‌بينند.
يك سكانسي هست كه برمي‌گرد و مي‌گويد: « كتابخانه مال تو است ها،كل الاجمعين‌اش. به همه هم گفته‌ام، به خط هم نوشته‌ام ». مي‌زنم بيرون؛ تحمل شكنجه ندارم.