۱۳۹۰/۱۱/۲۳

آداب بي‌قراري بعد از سفر

شب قبلش خواب ديده‌بودم كه دارم مي‌ميرم؛ يك جور سرطان انگار يا چيزي شبيه اين. سرطان استخوان فكر كنم. خودم را يادم هست كه تيره شده‌بودم و كرخت انگار از دارويي، چيزي منگ شده باشم ولي اطرافيانم را يادم نيست اصلا. حال بدي بود، خيلي. تا به حال تجربه‌اش نكرده بودم انگار كمپلكسي از درد و غم را به وزن چندين تن ريخته باشند به جانم. توي هواپيما تلفنم را روشن كردم. حس كردم بايد روشنش كنم. مهماندار تذكر داد. حق داشت. گفتم ضروري است. چه ضرورتي؟! حتما توي دلش به من گفت بي‌فرهنگ، مسافر كنار دستم هم لابد توي دلش گفت: بي‌فرهنگ، حتي ممكن است چكر مدار بسته هم گفته باشد: بي‌فرهنگ. چاره‌اي نداشتم دلم كربلا بود. شب پيش گفته بودم كه اين پروازهاي طولاني و رفت و برگشت‌ها مريضم كرده. نشان داده بودم حتي جاي دنده‌ها را كه كبود بود. كِي بود؟ يكي همين اواخر برگشته بود و نوشته بود ازت خوشم نمي آيد، حس مي كنم تو مرفه بي‌دردي! يك هرم داغ تهوع طور زير جناق سينه پيچيد. اعلام شد چاله هوايي است. مهماندار آمد بالاي سرم و محترمانه گفت كه صاحب مرده را خاموش كنم و كمربند ببندم. از گيت كه رد شدم، تكست داد: كاري داشتي؟ گفتم خواستم خداحافظي كنم. نوشت خب. خب در هزاره سوم لابد كنسرو ِ"مرسي كه خبر دادي و خيلي ناراحتم كه رفتي و جايت خالي خواهد بود" است !
بيرون تاريك و سرد بود. كاورم را پوشيدم و روي چمدان نشستم. راننده‌اي جلو آمد و پرسيد كه ماشين مي‌خواهم يا نه.گفتم سيگارم را بكشم بعد؟ نشست كنارم و او هم روشن كرد؛ مثل يك سكانسي بوديم از ديويد لينچ از آن جاده‌اي‌ها و كانتري‌ها. سرطان استخوان بود به نظرم. توي كرختي درد، كسي داشت نوازشم مي‌كرد. چهره اش محو بود. كه بود ؟