۱۳۹۰/۱۱/۱۶

از روزها

تو تكيه داده‌بودي به كانتر؛ كنار همان رديف ادويه‌هاي رنگارنگ كه هميشه به مسخره مي‌گويي گنج‌هاي آشپزخانه‌ام هستند. روغن داغ شده‌ بود و من بايد پياز‌هاي نگيني شده را مي‌ريختم توي ماهيتابه. نه ! اصلا شبيه كليشه توي فيلم‌ها نبود كه تو بگويي چرا گريه مي‌كني و من بگويم" نه نه ! چيزي نيست بخاطر پيازهاست"؛ من فقط زل زده بودم به تو و تكيه داده بودم به پنجره آشپزخانه رو‌به خيابان و گه‌گاهي ماهيتابه را هم مي‌زدم.
قرار شد ديگر در موردش حرف نزنيم، به آن موضوع اشاره نكنيم. بپريم، جاي خالي بگذاريم، نقطه و كاما و خط تيره ولي پرانتز نه، كلمه پرسشي نه. گفته بوديم كه بنشينيم و خيلي متمدن انگار كه چيزي نبوده هيچ وقت، فقط كنار هم آشپزي كنيم و حرف‌هاي روزمره بزنيم كه گفته بودي دوست داري وقتي توي آشپزخانه هستم كنارم كار كني. براي همين دستكش دستت كردي كه بروي سراغ ظرف‌ها (هميشه با دستكش ظرف مي‌شوري؛ كاري كه من هيچ‌وقت ياد نگرفتم ). بعد من گير كرده ميان علامت ها و سوال ها و ترمزها، تند تند گوجه و بادمجان‌هاي كبابي را توي روغن سرخ كردم و تخم مرغ‌ها را هم زدم. همزن دستي باعث مي‌شد صدايت را هجا به هجا بشنوم،موج‌دار و كشيده. انگار از دكور دفتر جديد گفتي يا فيلمي، چيزي كه داشت اشك‌هايم سرازير مي‌شد. ديدم پرانتز باز كردن لابلاي حرف هاي روي دل مانده چقدر سخت است كه فعل ماضي چقدر سخت است كه گاهي متمدن بودن چقدر سخت است. موهايم را پشت گوشم زدم ( مي‌بيني! دارد بلند مي شود) و دنبال فندكم گشتم. ديدم تو چرخيده‌اي و نگاهم مي‌كني و قرار نيست، خيلي مطمئنم كه قرار نيست اتفاق خاصي رخ بدهد.
يك جايي توي همين سكانس آشپزخانه بود به گمانم كه بوي ادويه و پياز با بوي پال مال طوسي مخلوط شد و من عطسه زدم؛ يادت هست ؟