۱۳۹۰/۱۱/۱۰

Midnight in Tehran

سه و چهل دقیقه صبح است و من در نوسانی آونگی بین بیمارستان یک و بیمارستان دو. روی صندلی ماشین جابجا می شوم که خوابم ببرد عجالتا. نمی برد. دنده ها و کمر و همه جا درد می کند، تیر می کشد. شب زمستان بلند است، شب بیمارستان بلندتر. با لپ تاپ می خزم توی صندوق عقب زیر پتوی سفری و از لابلای خرت و پرت های ته ماشین که شتر با بارش در آن گم می شود، نیمه شب در پاریس را پیدا می کنم. توی داشبرد هم که بهمن کوچیک هست؛ جا سازی شده برای وقت تنگی. به به عیشم مدام باد ! به خودم که می آیم صبح شده و کوفتگی ها پررنگ تر. غرق خنده ام اما و دنیا به کفشم نیست. از بوفه جلوی بیمارستان دو، یک شیر کاکائو می خرم و درجا سر می کشم؛ به سلامتی وودی آلن که شبم را ساخت، به سلامتی بهمن کوچیک که همیشه پانصد تومان است. اصلا همه اسکارهای دنیا تقدیمشان ! من ؟ من قاضی، من هیات ژوری ...