۱۳۹۰/۱۱/۰۳

از زخم ها

راوی، بی رحم است। راوی، یک عصا قورت داده لعنتی است که فقط هرچه دیده، روایت می کند؛ چه می داند وقتی آنطور دانای کل می گوید و می رود چه جامانده، چه کم گذاشته! راوی چه می داند آن دستی که روی شیشه بخار گرفته حرف اول اسم کسی را نوشت و خط زد، کجای دلش ترک برداشته؟ چه می داند توصیف گردش مچ پای کسی را که توی راه پله ها دویده و نرسیده، کدام گوری جا گذاشته؟ راوی از چین های صورت قهرمان داستان نمی نویسد که در فاصله هر نگاه به آینه چقدر عمیق تر شد؛ راوی هیچ وقت نیامد که بنشیند و بگوید کنار این کرم ضد چروک و آن خط خطی های روی دیوار چه جامانده، چه گم شده ؟! دانای کل متکلم وحده کثیف و ترسویی است که در برج عاجش نشسته و نوشته و مدام هم افتخار کرده که احساساتش دخیل نیست. کدام راوی، کدام قلم، کدام دوربین، در کدام عصر و کدام سرزمین آن طرف دل زنی/ مردی را دیده است که آرام آرام در سایه اش حل می شود ؟!