۱۳۹۰/۱۰/۱۹

صوت الحريه

آدمیزاد به امید زنده است. این را مادر بزرگ همیشه می گوید؛ راست می گوید. از زمین و زمان هم که می بُری، میكَنی، همان دقیقه یا دقیقه ای دیگر چیزی پیدا می شود/ پيدا مي كني که وصلت کند به زندگی؛ تلنگری، خاطره ای، موسيقي اي، نوشته ای، آدمي. موجود آرزوهای دور و دراز نبوده ام هيچ وقت اما همیشه دلم می خواسته اینقدر زنده بمانم که زبان عربی را یاد بگیرم؛ همان عربی ِزیبای خوش لحنی که همیشه از شنیدنش مست شده ام، بال در آورده ام. زندگی اما همیشه من را هل داده است به سمتي که زبان زندگي و كاري ام انگلیسی باشد و هميشه گره خورده باشم با آدم هاي خاور دور، کره، ژاپن و اوه اوه واویلا ! بد نیست، ناراضي نيستم اما انتخاب اولم نبوده هيچ وقت. به من اگر بود كه دلم تحریریه فارسی بدون سانسور مي خواست و ستون ثابت در الحيات .... بگذریم. به خواست آدمیزاد اگر باشد که روياها تمامي ندارد. دارد ؟ فقط اما اینکه حسرت زبان عربی، همیشه مانده یک ور دلم؛ و این امید به یادگرفتنش تا لحظه مردن، شده است مثل خیره سری های ابوریحان بيروني در بستر مرگ که بدانم و بروم بهتر است یا ندانم و فیلان ...
...
اصغر رستگار در مقدمه اش از شازده کوچولو تعریف می کند که وقتی به خیلی ها گفته بود که دارد این کتاب را ترجمه می کند، پرسيده بوده اند چرا ؟ آن هم وقتی غول هايي چون شاملو و قاضی و نجفي ... اینکار را کرده اند؟ و او توضیح می دهد که هيچ وقت قصد رقابت نداشته فقط چون عاشق اين داستان است، دوست داشته که یک بار هم خودش آن را ترجمه کند؛ حالا حکایت من است که از همان وقت بگير و ببند بهار عربی كه ترانه المیدان را شنیدم، صد دل عاشقش شدم و حالا با وجود اينكه مي‌دانم خيلي از شماي خواننده آن را شنيده ايد تا امروز،دلم مي‌خواهد آن را اينجا بگذارم تا هر وقت كسي اتفاقي گذارش افتاد و رويش كليك كرد مثل من دلش از آرزوي آزادي پر شود و چشمش از اشك آن .



متن ترانه را هم از اينجا بخوانيد .


...



اين نوشته تقديم مي شود به مصطفا