۱۳۹۰/۱۰/۱۳

از دلخوشي ها

كه گفته است خاطره بازي خوب است؟ كه گفته كه اگر خاطره يادت بيايد حالت خوب مي شود، سرحال مي شوي؟ اصلا بگير خاطره خوب، عالي، بي نظير، ته ته اش چند دقيقه هم خنده بنشاند روي لب ها، بعدش چه؟ حسرت اش كه ماندگارتر است، زخم زننده‌تر است. نيست؟ اين كه يك حجم خوبي داشته باشي توي ذهنت كه نداشته باشي‌اش توي رئال، كه نباشد، كجايش خوب است؟ وقتي مي روي سر وقت فلان جا، فلان عكس، بهمان فيلم و كتاب، هرجا كه يادت مي افتد آنجا از كسي خاطره داشته اي، خاطره خوب، چقدر، چند دقيقه، به اندازه چه كسري از ثانيه شادي اش باقي مي ماند؟ كجايش خوب است وقتي تاريخ انقضايش اينقدر كوتاه است لامصب ؟!
ديروز از يك كوچه عجيب و غريب رد شدم. نشاني بدهم؟ پشت محوطه مترويي كه سر تقاطع ميرزاي شيرازي و عباس آباد مي سازند. يك كوچه عجيب غريب و تاريك؛ از اين فرم كوچه هاي تنگ پله دار و شيب دار كه فقط مي شود دو نفر از آن عبور كنند، از آن ها كه وقت تاريكي اگر تنها باشي حتي كمي ترسناك هم مي شود. برگ ريخته بود روي پله ها و سُر بود. سرد هم بود. بعد ديدم يك چيزي وسط سرم مثل علامت سوال دارد پرواز مي كند، ديدم اينجا چقدر خالي است توي ذهنم، چقدر بي خاطره است. چه سبكم، چه حتي توي پلن هاي پياده روي ها و تهران گردي هايم هم نبوده؛ كوچه اي باشد اين همه مهجور و من از آن رد نشده باشم ؟! آن هم اينجا، اين نقطه شهر كه هميشه سنگفرش هايش را هم شمرده ام !
ديدم يك جور بيماري هم دارم كه لابد خاطره فوبياست؛ كه تنم را مي لرزاند از يادآوري خوشي ها। كه اينقدر عظيم هست اين حجم از دست رفته ها، كه ديگر جايي براي نفس كشيدن خاطره نگذارد. ديدم اين لذت كشف جاهاي تازه و نرفته توي تمام اين سال ها براي پراندن آن ته مستي عكس هاي حك شده توي ذهنم بوده است و نمي دانسته ام؛ براي چسبيدن به دلخوشي هايي كه حريصانه براي روز مبادا نگه شان داشته ام. ديدم موجودي هستم كه از خاطره نداشتن اش توي اين كوچه تنها و خلوت خوشحال است، دستش را در جيب هايش كرده، نفس عميق مي كشد و توي دلش مي گويد آخ زبان بسته. آخ !