۱۳۹۰/۱۱/۱۰

Midnight in Tehran

سه و چهل دقیقه صبح است و من در نوسانی آونگی بین بیمارستان یک و بیمارستان دو. روی صندلی ماشین جابجا می شوم که خوابم ببرد عجالتا. نمی برد. دنده ها و کمر و همه جا درد می کند، تیر می کشد. شب زمستان بلند است، شب بیمارستان بلندتر. با لپ تاپ می خزم توی صندوق عقب زیر پتوی سفری و از لابلای خرت و پرت های ته ماشین که شتر با بارش در آن گم می شود، نیمه شب در پاریس را پیدا می کنم. توی داشبرد هم که بهمن کوچیک هست؛ جا سازی شده برای وقت تنگی. به به عیشم مدام باد ! به خودم که می آیم صبح شده و کوفتگی ها پررنگ تر. غرق خنده ام اما و دنیا به کفشم نیست. از بوفه جلوی بیمارستان دو، یک شیر کاکائو می خرم و درجا سر می کشم؛ به سلامتی وودی آلن که شبم را ساخت، به سلامتی بهمن کوچیک که همیشه پانصد تومان است. اصلا همه اسکارهای دنیا تقدیمشان ! من ؟ من قاضی، من هیات ژوری ...

۱۳۹۰/۱۱/۰۳

از زخم ها

راوی، بی رحم است। راوی، یک عصا قورت داده لعنتی است که فقط هرچه دیده، روایت می کند؛ چه می داند وقتی آنطور دانای کل می گوید و می رود چه جامانده، چه کم گذاشته! راوی چه می داند آن دستی که روی شیشه بخار گرفته حرف اول اسم کسی را نوشت و خط زد، کجای دلش ترک برداشته؟ چه می داند توصیف گردش مچ پای کسی را که توی راه پله ها دویده و نرسیده، کدام گوری جا گذاشته؟ راوی از چین های صورت قهرمان داستان نمی نویسد که در فاصله هر نگاه به آینه چقدر عمیق تر شد؛ راوی هیچ وقت نیامد که بنشیند و بگوید کنار این کرم ضد چروک و آن خط خطی های روی دیوار چه جامانده، چه گم شده ؟! دانای کل متکلم وحده کثیف و ترسویی است که در برج عاجش نشسته و نوشته و مدام هم افتخار کرده که احساساتش دخیل نیست. کدام راوی، کدام قلم، کدام دوربین، در کدام عصر و کدام سرزمین آن طرف دل زنی/ مردی را دیده است که آرام آرام در سایه اش حل می شود ؟!


۱۳۹۰/۱۰/۱۹

صوت الحريه

آدمیزاد به امید زنده است. این را مادر بزرگ همیشه می گوید؛ راست می گوید. از زمین و زمان هم که می بُری، میكَنی، همان دقیقه یا دقیقه ای دیگر چیزی پیدا می شود/ پيدا مي كني که وصلت کند به زندگی؛ تلنگری، خاطره ای، موسيقي اي، نوشته ای، آدمي. موجود آرزوهای دور و دراز نبوده ام هيچ وقت اما همیشه دلم می خواسته اینقدر زنده بمانم که زبان عربی را یاد بگیرم؛ همان عربی ِزیبای خوش لحنی که همیشه از شنیدنش مست شده ام، بال در آورده ام. زندگی اما همیشه من را هل داده است به سمتي که زبان زندگي و كاري ام انگلیسی باشد و هميشه گره خورده باشم با آدم هاي خاور دور، کره، ژاپن و اوه اوه واویلا ! بد نیست، ناراضي نيستم اما انتخاب اولم نبوده هيچ وقت. به من اگر بود كه دلم تحریریه فارسی بدون سانسور مي خواست و ستون ثابت در الحيات .... بگذریم. به خواست آدمیزاد اگر باشد که روياها تمامي ندارد. دارد ؟ فقط اما اینکه حسرت زبان عربی، همیشه مانده یک ور دلم؛ و این امید به یادگرفتنش تا لحظه مردن، شده است مثل خیره سری های ابوریحان بيروني در بستر مرگ که بدانم و بروم بهتر است یا ندانم و فیلان ...
...
اصغر رستگار در مقدمه اش از شازده کوچولو تعریف می کند که وقتی به خیلی ها گفته بود که دارد این کتاب را ترجمه می کند، پرسيده بوده اند چرا ؟ آن هم وقتی غول هايي چون شاملو و قاضی و نجفي ... اینکار را کرده اند؟ و او توضیح می دهد که هيچ وقت قصد رقابت نداشته فقط چون عاشق اين داستان است، دوست داشته که یک بار هم خودش آن را ترجمه کند؛ حالا حکایت من است که از همان وقت بگير و ببند بهار عربی كه ترانه المیدان را شنیدم، صد دل عاشقش شدم و حالا با وجود اينكه مي‌دانم خيلي از شماي خواننده آن را شنيده ايد تا امروز،دلم مي‌خواهد آن را اينجا بگذارم تا هر وقت كسي اتفاقي گذارش افتاد و رويش كليك كرد مثل من دلش از آرزوي آزادي پر شود و چشمش از اشك آن .



متن ترانه را هم از اينجا بخوانيد .


...



اين نوشته تقديم مي شود به مصطفا

۱۳۹۰/۱۰/۱۴

از خوشي ها

قضيه از چه قرار است؟ از اين قرار كه من نشسته بودم خيلي محترم ولي مفلس، براي خودم سرچ مي كردم كه از كجا يك سري تر و تميز " مدار صفر درجه " بخرم _ مي دانيد كه خانم كنار كارما به خودش زياد هديه مي دهد ! _ كه الكي، خيلي اتفاقي و از سر خوش شانسي سايتي را پيدا كردم كه سفارش كتاب مي گرفت؛ نو، كمياب و دست دوم. احمد محمود نازنين من را هم داشت ولي از آنجايي كه خريدهاي اينترنتي داخلي و خارجي هميشه براي من چيزي جز دردسر و گرفتاري نداشته، خيلي اخمو و با وَر بدبين ذهنم جلو رفتم و ثبت سفارش كردم و سپردمش طبعا به خداي متعال. يك ساعتي كه گذشت ديدم يك آقايي خيلي محترم _ به از شما نباشد !_ ، خيلي نجيب و خوش صدا زنگ زد كه خانم فلاني سفارش‌تان آماده است و فيلان و بفرستم الان آيا؟ من هنوز اخمو و بدبين گفتم بلي. نيم ساعت بعد دوباره يك آقاي پيك‌‌ خيلي محترمي زنگ زدند و بسته را آوردند و خيلي شكيل تحويل دادند و رفتند. بله سفارش همان بود و قيمت همان. كم و كسري؟ اشتباه؟ دعوا سر مبلغ پيك؟ كتاب مشكل دار؟ نه ! همه چيز خيلي اكي و درست حسابي. تازه بسته را هم كه باز كردم، ديدم كتاب از در حد نو هم تميزتر و بهتر است. وَر بدبين هي نهيب مي‌زد كه حتما يك عيب و ايرادي دارد، بگرد . من هم كه در مقابل اين وَر هميشه تسليمم هي گشتم و چيزي پيدا نكردم. اين بود كه چايي ام را برداشتم و رفتم دوباره توي سايت و هرچه كتاب توي زندگي ام مي خواستم و پيدا نكرده بودم، سفارش دادم؛ از وداع با اسلحه همينگوي عزيز تا بابا لنگ دراز نوستالژيك .
بنابراين از حال فعلي خانم كنار‌ كارما اگر خواسته باشيد، حال اش حال خانم آليس است در سرزمين عجايب؛ به شدت هيجان‌زده و خوشحال، نشسته است روي تخت و هي بسته هاي سفارشي مرتب و منظم كتاب را نگاه مي كند، نيشش باز است و حسابش دارد هي خالي مي شود و به كفشش هم نيست.

۱۳۹۰/۱۰/۱۳

از دلخوشي ها

كه گفته است خاطره بازي خوب است؟ كه گفته كه اگر خاطره يادت بيايد حالت خوب مي شود، سرحال مي شوي؟ اصلا بگير خاطره خوب، عالي، بي نظير، ته ته اش چند دقيقه هم خنده بنشاند روي لب ها، بعدش چه؟ حسرت اش كه ماندگارتر است، زخم زننده‌تر است. نيست؟ اين كه يك حجم خوبي داشته باشي توي ذهنت كه نداشته باشي‌اش توي رئال، كه نباشد، كجايش خوب است؟ وقتي مي روي سر وقت فلان جا، فلان عكس، بهمان فيلم و كتاب، هرجا كه يادت مي افتد آنجا از كسي خاطره داشته اي، خاطره خوب، چقدر، چند دقيقه، به اندازه چه كسري از ثانيه شادي اش باقي مي ماند؟ كجايش خوب است وقتي تاريخ انقضايش اينقدر كوتاه است لامصب ؟!
ديروز از يك كوچه عجيب و غريب رد شدم. نشاني بدهم؟ پشت محوطه مترويي كه سر تقاطع ميرزاي شيرازي و عباس آباد مي سازند. يك كوچه عجيب غريب و تاريك؛ از اين فرم كوچه هاي تنگ پله دار و شيب دار كه فقط مي شود دو نفر از آن عبور كنند، از آن ها كه وقت تاريكي اگر تنها باشي حتي كمي ترسناك هم مي شود. برگ ريخته بود روي پله ها و سُر بود. سرد هم بود. بعد ديدم يك چيزي وسط سرم مثل علامت سوال دارد پرواز مي كند، ديدم اينجا چقدر خالي است توي ذهنم، چقدر بي خاطره است. چه سبكم، چه حتي توي پلن هاي پياده روي ها و تهران گردي هايم هم نبوده؛ كوچه اي باشد اين همه مهجور و من از آن رد نشده باشم ؟! آن هم اينجا، اين نقطه شهر كه هميشه سنگفرش هايش را هم شمرده ام !
ديدم يك جور بيماري هم دارم كه لابد خاطره فوبياست؛ كه تنم را مي لرزاند از يادآوري خوشي ها। كه اينقدر عظيم هست اين حجم از دست رفته ها، كه ديگر جايي براي نفس كشيدن خاطره نگذارد. ديدم اين لذت كشف جاهاي تازه و نرفته توي تمام اين سال ها براي پراندن آن ته مستي عكس هاي حك شده توي ذهنم بوده است و نمي دانسته ام؛ براي چسبيدن به دلخوشي هايي كه حريصانه براي روز مبادا نگه شان داشته ام. ديدم موجودي هستم كه از خاطره نداشتن اش توي اين كوچه تنها و خلوت خوشحال است، دستش را در جيب هايش كرده، نفس عميق مي كشد و توي دلش مي گويد آخ زبان بسته. آخ !