۱۳۹۰/۰۹/۲۸

از زندگي

بعد شبیه آدم هایی شدم که پس از فاجعه باید تنهایشان گذاشت؛ از آن دست آدم هایی که توی موقعیت خاص شان باید همه بگویند خداحافظ و در را ببندند و واگذارش کنند به زمان و سیگار. ناگهان دیدم الان این لحظه است. رفتند و من ماندم و یک خانه خالی . دیدم دیگر وقت اش است زندگی ام را وجب کنم، سانتیمتر و گونیا نقاله دستم بگیرم و پنبه را از گوش ها بردارم. این بود که نشستم خیلی آرام، خیلی خونسرد حتی با یک لیوان چای، آدم های زندگی ام را لیست کردم. همه را. از بالا به پایین از هرچه خاطره بود، گذشته بود و پیش آمده بود، از نیم نگاه تا زندگی، از یک شب مستی تا بیشترها، جلوترها . بی اشک، بی آه، بی سوز. برداشتم خیلی خانم مهندس وار، خیلی شارپ و هاویشام گونه شروع کردم به خط زدن. خط زدن و حذف کردن و گذشتن؛ از آن کارهای انقلابی بی سابقه که هیچ وقت در قاموس ام نبود، نیست بعد هم shift + delete و خلاص. به هیچ کس هم نگفتم دیگر تمام شد، به هیچ کس نگفتم باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم؛ چای ام را تنهایی خوردم و راه رفتم. اینقدر راه رفتم که سبک شدم .
دیدم سی سالگی دیگر سنی است که باید یاد گرفته باشی آزمون و خطا نکنی. باید یاد گرفته باشی یا داری یا نداری ، یا پیدا کرده ای یا عرضه اش را نداشته ای. دیدم دیگر قلبم قدرت جذب و دفع ندارد، سلول هایم کم آورده است. دیدم دیگر روحم نه توان ماجراجویی دارد نه جان عاشقی. دیدم اگر تا همین جا هم به اندازه زیر تابوتم را گرفتن، دوست جمع کرده باشم برایم کافی کافی است . دیدم دیگر وقت اش است پیرزن درونم را که سالهاست با گلوله های کاموای رنگارنگ اش سپرده ام به آسایشگاه، همان که وقت دنده عقب گرفتن ها از توی آینه بی حرف تماشایم می کرد را به خانه بیاورم، کتاب هایش را بچینم، بساط سماورش را ردیف کنم و استکان های کمرباریک اش را جلویش بگذارم . دیدم یک دهه ماجراجویی ام را باید مثل کلنل ها قاب بگیرم و بگذارم ته صندوقخانه ذهنم و گهگداری، وقتی بی وقتی بروم سراغش، غریب نگاهش کنم، فاتحه ای بدهم و برگردم.
آدمیزاد یک روز در سی سالگی اش می فهمد که باید اسباب بازی هایش را بگذارد و برود .