۱۳۹۰/۰۹/۰۵

ديروز وسط برفا، اون لحظه هايي كه گوله برفي پرت مي كرد سمتم محكم، يه طوري كه مطمئن بشه دردم اومده و دردم ميومد و با صداي بلند مي‌خنديد و منم مي‌خنديدم، اونجا، اون لحظه، دقيقا اون لحظه كه يهو زل زد نگام كرد و هي نگام كرد؛ توي دلم مي گفتم : يعني بخشيده ! بخشيده ؟