۱۳۹۰/۰۸/۱۸

از دردها

مي‌داني شبيه چيست؟ شبيه اينكه يك‌ روز كه نشسته اي و لم داده‌اي و مي‌خواهي براي خودت، خودت تنها باشي، يك دفعه در خانه‌ات را بزنند و يك كودك دو‌ ساله را بگذارند كف دستت و بگويند بچه شماست؛ از امروز بايد نگهش داري و تربيت‌اش را عهده‌دار بشوي و بزرگش كني، تازه بايد اين تضمين را هم بدهي كه در مسابقه بهترين مادر كره زمين اول بشوي ! يعني اصلا مهلت ندهند كه بشيني، حساب و كتاب كني، ببيني اصلا كي به كي است، كِي بند را آب داده اي، كي آمده كي رفته ... اتفاقات زندگي من اينطوري است يعني چنان ضربتي، هولناك و در بالاترين سطح اتفاق مي افتد و بعد از اتفاق افتادن هم شرايط تعيين مي‌كند كه مي‌مانم. اتفاق گاهي اصلا مي نشيند روبروي من زل مي‌زند به چشم‌هايم و از من انتظار دارد كه مدير بحران خوبي باشم و حل‌اش كنم و بدتر از همه اينكه " حلال " خوبي هم باشم ! اينجور وقت‌ها آدم حس مي‌كند كوبيده شده است به ديوار؛ طوري كه اگر خونريزي داخلي نكني و تمام نشوي هم جاي كوبيدگي تا آخر عمر درد دارد و يك كبودي چيزي باقي مي‌گذارد جايي از بدنت كه بعد‌ها، بعد از سال‌ها هم كه ناغافل دستت به آن بخورد زير لب آخ بگويي !
كارما اينجور مواقع مي گفت : غصه‌ي آدميزاد، كتاب چهل طوطي . راست مي گفت .