۱۳۹۰/۰۸/۳۰

از روزها

ديشب كه " شب بود، خيابان بود، زمستان بود " و من خيلي خسته و يخ زده داشتم اين سرازيري وزرا را پايين مي آمدم، يكدفعه دلم اينقدر سيگار خواست كه اجازه دادم يادم برود كه كجا زندگي مي‌كنم و يادم برود اين جا دقيقا جايي است كه سيگار از حشيش مذموم‌تر و جرم‌تر است (جرم تر ! ) لذا خيلي ريلكس سيگار برداشتم اما هرچه گشتم و خودم را بالا پايين كردم و جيب و كيف و ... خبري از فندك نبود كه نبود و منِ سيگار روي لب داشت گريه ام مي گرفت كه يك دفعه يك آقايي خيلي محترم و متشخص و خوشتيپ كالامثال همفري بوگارت، فندكش را تعارف كرد و چترش را هم گرفت بالاي سرم و گفت كه تا ته خيابان پياده مي رود ! اما، اما از آنجايي كه " من توبه كردم از عشق " و توبه كردم كه تا اطلاع ثانوي عاشق كسي بشوم ( آن هم در موقعيت هاي باران، هواي پاك و فلان ) و بگذارم جرياني پيش بيايد و قلبم را قفل كرده ام و كليدش را هم قورت داده ام، خيلي زيركانه و نامحسوس حواسم را جمع كردم كه اگر خواست در خصوص لطافت باران حرف بزند سريعا موضوع صحبت را به مشكل دفن زباله هاي شهري تغيير بدهم و يا اگر خواست شعري زير باران تلاوت كند، من در اقدامي عاجل بلافاصله در خصوص نحوه دستگيري سيف الاسلام قذافي تغيير فاز بدهم و معضل باران و لطافت و عشق و فيلان را در نطفه خفه نمايم. اين بود كه تا ته خيابان رسيديم، خيلي محترمانه از فندك و چتر تشكر كرده، دست داده و به ديار باقي شتافتم .