۱۳۹۰/۰۸/۲۹

از زندگي

ديشب كه روزنامه توقيف شد، يعني زنگ زدند گفتند از توي چاپخانه جمع شده، آمد نشست ور دلم، گفت : حالا چه كنيم بانو ؟



گفتم ده سالي كه من مي شناسمت اول اش همين سوال را پرسيده اي و بعد رفته اي سراغ جنازه بعدي ... نگاهش را دوخت به سقف و گفت : از نو كه به دنيا بيايم مي‌روم لبنياتي مي‌زنم كه سهمم از دنياي روزنامه بشود گذاشتنشان زير ظرف هاي ماست و شير؛ پرسيد تو چي ؟ نگاهش كردم و گفتم : فكر كن بگذارم يك بار ديگر به دنيا بيايم !
دوازده دقيقه بعدش من داشتم از روي كتاب آشپزي خورشت به مي پختم و او داشت براي جنازه آتي، فيچر خبري مي بست !