۱۳۹۰/۰۸/۲۸

از زندگي


مثل اين است كه گفته باشند اين تو و اين سالن سينماي خالي ؛ روي يك صندلي راحت لم بده ، پاهايت را بگذار روي صندلي جلويي و زل بزن به پرده و آرام باش !
زني در من است كه دارد گذشته اش را روي دور تند مرور مي كند ، لحظاتي مكث مي كند، حرفي يادش مي آيد، سكانسي را بازبيني مي‌كند ؛ خودم را مي بينم كه فريم به فريم اين سي سال را بر پرده اي عريض تماشا مي كنم و منتظرم كه بقيه آدم هاي بيرون ، منتقدها ، مميزها بيايند ، سر تكان بدهند، سر و ته اش را بچينند و بروند ...
حال حامد شب يلدا را دارم ، در همان خانه ، همان اتاق كه يك نگاهش به فيلم هاست و يك نگاهش به سقف ترك برداشته !