۱۳۹۰/۰۸/۱۷

بعد خيلي خانم، خيلي با‌‌ فرهنگ و خيلي سرما خورده راه افتادم رفتم پيش آقاي سينما آزادي، دوباره يه حبه قند ديدم و براي بار صدم عاشق سعيد پورصميمي شدم بعد از آقاي لارستان دسته دلقك هاي سلين خريدم و رفتم گالري كه كارهاي سفال آقاي هنرمند را ببينم ؛ اين وسط هي آب بيني ام سرازير مي شد مثل چهار ساله ها و هي دستمال كاغذي- نياز مي شدم زير باران / حالا خيلي غصه و خيلي زياد سرما خورده نشسته ام ، آب ليمو شيرين مي خورم و قرار است براي خودم سوپ قارچ و پيازچه درست كنم و به كارهاي زمين مانده فكر نكنم ؛ بعد الان يك ور مغزم دارد نهيب مي زند كه بروم زير برف قدم بزنم

موجود مزخرفي هستم وقت هاي مريضي، در حد حال به هم زدن، ننر و خسته/ چطور تحمل ام مي كنند ملت اينجور وقت ها ؟!