۱۳۹۰/۰۹/۰۸

از زندگي

اگر امكان خدا بودن داشتم، يك اپليكيشني هم مي گذاشتم براي آدم ها كه از خودشان بك آپ بگيرند. بنشينند خيلي خوش و خرم حتي،‌ گذشته شان را دانلود كنند كه يادشان بيايد چه بوده اند، چه كرده اند، كي ساخته‌ اند و كي ويران كرده اند ...
لازم است گه‌گداري، وقتي، شبي، نيمه شبي برويم توي اتاقمان، در را ببنديم، تكيه بدهيم به ديوار و توي آينه اي قدي خودمان را نگاه كنيم. زوم كنيم ته چشم ها و زل بزنيم به خودمان و بگوييم كه اشتباه كرديم. كوچ كنيم به ته مانده هاي خاطرات گذشته و اينقدر شجاعت داشته باشيم كه بپذيريم به وقت اشتباهاتمان، وقت هيجان ها و كور شدن ها و لحظه اي شدن ها، اين ديگران محسوس و نامحسوس نبودند كه تصميم آخر را گرفتند، خودمان بوديم.
آدميزاد بهتر است هر از چند گاهي، بگير از سر يادآوري، با خودش ندار شود .

۱۳۹۰/۰۹/۰۷

يك وقت هايي هم مي روم سروقت آرشيو كارنامه؛ جلد كاهي رنگ هر شماره اش را دست مي كشم و دوباره از نو "خاله خر است " منیرو روانی پور و "حلزون شکن عدن" شهریار مندنی پور مي خوانم و همه چيز را فراموش مي‌كنم؛ مثل همين امروز كه گوگل برداشته است كل ايميل ها و كامنت‌هاي گذشته هاي دور گوگل ريدر را استفراغ كرده بيرون .
به طرز ترسناكي قوي شده ام !

۱۳۹۰/۰۹/۰۶

گفتم : " چيزهايي هست كه نمي‌داني "
گفت ولش كن ! آدم يه وقتايي نبايد بدونه . گفتم آخه ندونستن تو زجرم ميده . خنديد و گفت يه كم زجر بكش خب !
فراموش نكرده ...

۱۳۹۰/۰۹/۰۵

ديروز وسط برفا، اون لحظه هايي كه گوله برفي پرت مي كرد سمتم محكم، يه طوري كه مطمئن بشه دردم اومده و دردم ميومد و با صداي بلند مي‌خنديد و منم مي‌خنديدم، اونجا، اون لحظه، دقيقا اون لحظه كه يهو زل زد نگام كرد و هي نگام كرد؛ توي دلم مي گفتم : يعني بخشيده ! بخشيده ؟

۱۳۹۰/۰۸/۳۰

از روزها

ديشب كه " شب بود، خيابان بود، زمستان بود " و من خيلي خسته و يخ زده داشتم اين سرازيري وزرا را پايين مي آمدم، يكدفعه دلم اينقدر سيگار خواست كه اجازه دادم يادم برود كه كجا زندگي مي‌كنم و يادم برود اين جا دقيقا جايي است كه سيگار از حشيش مذموم‌تر و جرم‌تر است (جرم تر ! ) لذا خيلي ريلكس سيگار برداشتم اما هرچه گشتم و خودم را بالا پايين كردم و جيب و كيف و ... خبري از فندك نبود كه نبود و منِ سيگار روي لب داشت گريه ام مي گرفت كه يك دفعه يك آقايي خيلي محترم و متشخص و خوشتيپ كالامثال همفري بوگارت، فندكش را تعارف كرد و چترش را هم گرفت بالاي سرم و گفت كه تا ته خيابان پياده مي رود ! اما، اما از آنجايي كه " من توبه كردم از عشق " و توبه كردم كه تا اطلاع ثانوي عاشق كسي بشوم ( آن هم در موقعيت هاي باران، هواي پاك و فلان ) و بگذارم جرياني پيش بيايد و قلبم را قفل كرده ام و كليدش را هم قورت داده ام، خيلي زيركانه و نامحسوس حواسم را جمع كردم كه اگر خواست در خصوص لطافت باران حرف بزند سريعا موضوع صحبت را به مشكل دفن زباله هاي شهري تغيير بدهم و يا اگر خواست شعري زير باران تلاوت كند، من در اقدامي عاجل بلافاصله در خصوص نحوه دستگيري سيف الاسلام قذافي تغيير فاز بدهم و معضل باران و لطافت و عشق و فيلان را در نطفه خفه نمايم. اين بود كه تا ته خيابان رسيديم، خيلي محترمانه از فندك و چتر تشكر كرده، دست داده و به ديار باقي شتافتم .

۱۳۹۰/۰۸/۲۹

از سرگرمي ها


از صبح نشسته ام و مثل چهارساله‌ها با اين اسباب بازي جديدم كه دستپخت آقاي پاريس است سرگرمم و صدايم هم به طرز نگران كننده اي در نمي‌آيد !


از زندگي

ديشب كه روزنامه توقيف شد، يعني زنگ زدند گفتند از توي چاپخانه جمع شده، آمد نشست ور دلم، گفت : حالا چه كنيم بانو ؟



گفتم ده سالي كه من مي شناسمت اول اش همين سوال را پرسيده اي و بعد رفته اي سراغ جنازه بعدي ... نگاهش را دوخت به سقف و گفت : از نو كه به دنيا بيايم مي‌روم لبنياتي مي‌زنم كه سهمم از دنياي روزنامه بشود گذاشتنشان زير ظرف هاي ماست و شير؛ پرسيد تو چي ؟ نگاهش كردم و گفتم : فكر كن بگذارم يك بار ديگر به دنيا بيايم !
دوازده دقيقه بعدش من داشتم از روي كتاب آشپزي خورشت به مي پختم و او داشت براي جنازه آتي، فيچر خبري مي بست !


۱۳۹۰/۰۸/۲۸

از زندگي


مثل اين است كه گفته باشند اين تو و اين سالن سينماي خالي ؛ روي يك صندلي راحت لم بده ، پاهايت را بگذار روي صندلي جلويي و زل بزن به پرده و آرام باش !
زني در من است كه دارد گذشته اش را روي دور تند مرور مي كند ، لحظاتي مكث مي كند، حرفي يادش مي آيد، سكانسي را بازبيني مي‌كند ؛ خودم را مي بينم كه فريم به فريم اين سي سال را بر پرده اي عريض تماشا مي كنم و منتظرم كه بقيه آدم هاي بيرون ، منتقدها ، مميزها بيايند ، سر تكان بدهند، سر و ته اش را بچينند و بروند ...
حال حامد شب يلدا را دارم ، در همان خانه ، همان اتاق كه يك نگاهش به فيلم هاست و يك نگاهش به سقف ترك برداشته !

۱۳۹۰/۰۸/۲۵

بايد بتوانم از حس ام بنويسم ؛ بايد بتوانم بنويسم كه خودم را دوباره به ثبت رساندم !
كلمه ندارم اما ؛ گيجم گنگم مبهوتم

۱۳۹۰/۰۸/۲۲

آدمي هستم كه كلا از رييس داشتن متنفر است /
آدمي هستم كه كلا از رييس بودن متنفر است /
اين آدم چه كند ؟!

۱۳۹۰/۰۸/۲۱

انگشت بريده اي هستم كه از سر اتفاق امروز خيلي، خيلي زياد، به انگشت اشاره ام نياز دارم !

۱۳۹۰/۰۸/۱۸

از دردها

مي‌داني شبيه چيست؟ شبيه اينكه يك‌ روز كه نشسته اي و لم داده‌اي و مي‌خواهي براي خودت، خودت تنها باشي، يك دفعه در خانه‌ات را بزنند و يك كودك دو‌ ساله را بگذارند كف دستت و بگويند بچه شماست؛ از امروز بايد نگهش داري و تربيت‌اش را عهده‌دار بشوي و بزرگش كني، تازه بايد اين تضمين را هم بدهي كه در مسابقه بهترين مادر كره زمين اول بشوي ! يعني اصلا مهلت ندهند كه بشيني، حساب و كتاب كني، ببيني اصلا كي به كي است، كِي بند را آب داده اي، كي آمده كي رفته ... اتفاقات زندگي من اينطوري است يعني چنان ضربتي، هولناك و در بالاترين سطح اتفاق مي افتد و بعد از اتفاق افتادن هم شرايط تعيين مي‌كند كه مي‌مانم. اتفاق گاهي اصلا مي نشيند روبروي من زل مي‌زند به چشم‌هايم و از من انتظار دارد كه مدير بحران خوبي باشم و حل‌اش كنم و بدتر از همه اينكه " حلال " خوبي هم باشم ! اينجور وقت‌ها آدم حس مي‌كند كوبيده شده است به ديوار؛ طوري كه اگر خونريزي داخلي نكني و تمام نشوي هم جاي كوبيدگي تا آخر عمر درد دارد و يك كبودي چيزي باقي مي‌گذارد جايي از بدنت كه بعد‌ها، بعد از سال‌ها هم كه ناغافل دستت به آن بخورد زير لب آخ بگويي !
كارما اينجور مواقع مي گفت : غصه‌ي آدميزاد، كتاب چهل طوطي . راست مي گفت .

۱۳۹۰/۰۸/۱۷

بعد خيلي خانم، خيلي با‌‌ فرهنگ و خيلي سرما خورده راه افتادم رفتم پيش آقاي سينما آزادي، دوباره يه حبه قند ديدم و براي بار صدم عاشق سعيد پورصميمي شدم بعد از آقاي لارستان دسته دلقك هاي سلين خريدم و رفتم گالري كه كارهاي سفال آقاي هنرمند را ببينم ؛ اين وسط هي آب بيني ام سرازير مي شد مثل چهار ساله ها و هي دستمال كاغذي- نياز مي شدم زير باران / حالا خيلي غصه و خيلي زياد سرما خورده نشسته ام ، آب ليمو شيرين مي خورم و قرار است براي خودم سوپ قارچ و پيازچه درست كنم و به كارهاي زمين مانده فكر نكنم ؛ بعد الان يك ور مغزم دارد نهيب مي زند كه بروم زير برف قدم بزنم

موجود مزخرفي هستم وقت هاي مريضي، در حد حال به هم زدن، ننر و خسته/ چطور تحمل ام مي كنند ملت اينجور وقت ها ؟!