۱۳۹۰/۰۷/۱۳

از مستی ها

گفتم می دانی چه چیز به من بال می دهد ؛ اینکه گاهی وقتی ، بی وقتی یک مانتوی رنگ و رو رفته بلند مشکی بپوشم ، بروم توی کوچه پس کوچه های انقلاب ، توی یک ساندویچی درب و داغان ، بنشینم و زل بزنم به باربرهایی که کتاب جابجا می کنند ، اینکه دوغ دور دهانم را با آستین پاک کنم و لابلای آدم ها باشم . گفتم بندری میدان انقلاب اگر پیازهایش یک اندازه و شیک باشد ، اگر سوسیس درجه یک و قارچ داشته باشد که دیگر بندری نیست . هست ؟ گفتم موجودی هستم غریب که همیشه برایش " غزاله از پاریس زیباتر است " ؛ چنین موجودی یعنی مهره کبود امامزاده ته یک دهات پشت کوه دلش را بارها برده است .


این آدم یک روز ول می کند و می رود ...