۱۳۹۰/۰۶/۳۰

از ترس ها

حسام زنگ زد که کجایی ؟ گفت که نگران نشو ولی باید بیایی فلان بیمارستان و دوباره تکرار کرد زود بیا . دویدم . تمام سر فلامک تا بیمارستان را دویدم و ضجه زدم . ضجه یعنی حالتی از انفجار ، چیزی در حد پاره شدن آخرین رشته های طنابی که به جایی وصل است .
دکتر گفت فشار عصبی بوده . فشار عصبی بعد از یک بازجویی طولانی ! حسام گفت گفته بوده معده اش تیر می کشد. معده نبوده قلب بوده . یک قلب غمگین پر از درد ، پر از فشار . نشستم کف لابی . دیدم توان حرکت ندارم . لال شده بودم . یک لحظه دنیا کوبیده شد توی سرم . گفتم نه نه این عادلانه نیست ، انصاف نیست . دنیا باید به من فرصت جبران بدهد . به حسام به علیرضا به دکترها می گفتم که عادلانه نیست . نگاهم می کردند. بالای سرش که رسیدم خالی شدم . بیهوش . انگار هیچ وقت در این دنیا نبوده ! دست ها کبود ، صورت لاغر ، ریش دو روزه ، ماسک روی صورت . دویدم بیرون . باید کاری می کردم باید کاری بشود کرد ! نباید اینقدر الکی از دست برود ، اصلا زندگی نباید اینقدر الکی آدم را خالی کند ، بکوبد کف زمین ، له کند . همه آن سال ها کنار هم بودن و زندگی کردن نباید با یک صاف شدن منحنی تمام شود . نه انصاف نیست ! باید جبران کنم ؛ من باید همه بدی هایم را همه نبودن هایم را جبران کنم . باید همه تنها گذاشتن ها را جبران کنم . بعد خدا را صدا زدم . من ؟! من . من خدا را بعد از مدت ها صدا زدم ، همه را صدا زدم همه کسانی که می شناختم و نمی شناختم را صدا را زدم . بله انسان اینطور موجودی است که به وقت فاجعه ها به نخی هم متوسل می شود .

ترس برم داشته بود . یک بار زندگی فرصت خداحافظی از پدر را از من گرفت نباید تکرار می شد . نباید می گذاشتم تکرار شود . رفتم بالای سرش آرام صدایش زدم گفتم باید با من حرف بزنی باید بلند شوی . باید من را ببخشی . باید توی چشم هایم نگاه کنی و بگویی بخشیده ای ... علیرضا دستم را گرفت . نمی دانستند ، نمی دانند . کسی چه می داند آدم وقتی هوار می کشد توی دلش چه خبر است ؛ چه می دانند دنیا وقتی آوار می شود آدم باید چه خاکی توی سرش بریزد. باید زمان برگردد باید برود عقب باید برود تا قبل از آن سفر پاریس لعنتی . باید بایستم جلویش ، بگویم نمی خواهم بروی ، نباید بروی . باید آن غرور مزخرف ام را بگذارم کنار بنشینم روی چمدان ها و نگذارم . باید بگویم . باید خیلی چیزها را برایش بگویم . دنیا باید فرصت جبران خیلی چیزها به من بدهد . باید فرصت بدهد که آن آخرین یاداشت روی یخچال که نوشته بود تو را همان طور که خوشحالی دوست دارم حتی اگر خوشحال نباشم را پیدا کنم ؛ نباید دیر شود برای تشکر از مردی که همیشه - در بدترین لحظاتی که هرکس حتی کم می آورد - آنقدر محترم و جنتلمن رفتار کرد که شرمنده شدم . دیدم اگر صبح شود و زنده نماند نابود می شوم ، دیدم روحم دارد سوراخ می شود ،. تنم ترک برمی دارد . دیدم عذاب که دارم ، دارد دیوانه ام می کند دیدم اگر طوری شود ، هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت خودم را نمی بخشم .
...


برگشت . برگشت و دنیا به من فرصت دوباره داد. برگشت و دکتر گفت که خیلی شانس آورده ایم . امشب را هم باید بماند . اشکال ندارد قول گرفت کلاس ام را کنسل نکنم . الان که دارم این ها را تایپ می کنم و کیبرد از اشک خیس شده ، آمده ام خانه که دوش بگیرم و لباس عوض کنم و برایش موزیک ببرم تا آرام باشد ؛ تمام تنم بوی بیمارستان می دهد . دکتر که ویزیتش تمام شد و رفت گفتم باید با او حرف بزنم . اشک ِ توی چشم هایش آرام سرازیر شد روی لباس بیمارستان . به سختی به حرف آمد و گفت چیزی نگو لطفا چیزی نگو بیا از امروز از همین حالا ... که گریه امانش نداد . دیدم چقدر بدم چقدر مزخرفم . دیدم باید حالا حالاها بدوم تا آخر عمرم تا شاید ، شاید محبت های مردی را که این همه را بخشیده است جبران کنم ؛ مردی که همیشه جز با ادب و احترام از من حرف نزد ، ننوشت و نقل نکرد . دیده ام شانه هایش دارد می لرزد دیدم دلش هوس سیگار کرده . گفتم دیگر باید ترکش کنی پسر خوب . اشک هایش هنوز سرازیر بود . گفت که کارتهای بانکی اش را بردارم و رمزها را بنویسم . گفت که برایم شکلات تلخ خریده بوده و مانده شرکت . دیدم شانه هایم تحمل ندارد دویدم توی دستشویی بیمارستان دو تا سیگار کشیدم و همه دنیا را بالا آوردم .
قبول کنیم ترسناک است که زندگی گاهی فرصت ادیت کردن جزئیاتش را به آدم نمی دهد ؛ قبول کنیم ترسناک است که گاهی فقط فرصت یک بار نوشتن داریم و باید همان یک بار را درست بنویسیم . روز قبل عطر مورد علاقه ام را خریده بودم ، فکرش را هم نمی کردم چند ساعت بعد تمام خواسته ام از دنیا استشمام بوی عطر تن کسی شود که من ِ ویرایشگر ِ کودن در ادیت کردن هایم به قرینه لفظی حذفش کرده بودم . بله ترسناک است ! من تمام بیست و چهار ساعت گذشته را از ترس لرزیده ام .