۱۳۹۰/۰۶/۲۴

از دلخوشی ها

حالا که دقیق نگاه می کنم می بینم هنوز هم رابطه من و " ارتش سری " رابطه یک مخاطب با اثر مورد علاقه اش نیست ، یعنی جنس اش این نبوده ، چیزی است فراتر از یک شیفتگی مخاطب به اثر ؛ مخلوطی است از کودکی، درد ، آرمان ، نوستالژی و هزار چیز دیگر . هیچ وقت نفهمیدم دقیقا چه ، چه در این سریال بود / هست که از تیتراژ تا پایان همه قسمت ها - چه اولین بار که با پدر می دیدم و چیزی از جنگ نمی دانستم و چه حالا برای بار نمی دانم چندم – مرا میخکوب می کند ، به وجد می آورد ! آیا تنها ترکیب مواج موزیکی جادویی و گاها ترسناک با تصاویری زوم این شده از راه های شهری ، روستایی ، خط آهن ، خیابان ها و دشت ها و پرداخت روان داستانی اش باعث شد برایم از شکل یک رابطه لذت بخش معمولی خارج شود و فرمی مقدس به خودش بگیرد ، آیا کمپلکس صداهای زیبای مجموعه گویندگان آن باعث شد دیوانه اش شوم ؛ گویندگانی که دیگر کمتر اینچنین تمام و کمال کنار هم قرار گرفتند. آیا رسم دونفره تاریک کردن خانه ، دراز کشیدن و بالش زیر شکم گذاشتن و در سکوت زل زدن به تصاویر برای کودکی که عاشق پدرش بود چنین شیفتگی به همراه آورد ؟ آیا ارتش سری را بخاطر لحظات خوب اش کنار پدر دوست داشتم یا تعلیق ها و تعقیب کردن و ترس و امیدهایش این همه برایم جذاب بود ؟ آیا زندگی داشت آماده ام می کرد که مبارزه تا روز آخر عمر را از تصاویر آن یاد بگیرم ، از قصه هایش ....
دارم فکر می کنم این بهشت کوچک ارتش سری را روح پدرم یعنی حس اینکه کنار او تماشایش کنم – حس اینکه به من این اطمینان را می داد که بزرگتر که شوی همه چیز را درک خواهی کرد – بود که مرا شیفته خودش کرد یا درک اینکه روز بعد وسط آب دادن گلها یا خرید بپرسم که اس اس چیست یا برایم بگوید که گشتاپو کارش چه بوده – کاری که شاید من هیچ وقت با فرزند نداشته ام نکنم ترجیح بدم والت دیسنی ببیند و آواز بخواند و زود بزرگ نشود . شاید اصلا بخاطر پرسوناژها بوده . کدام ؟ آن کافه چی بلژیکی خونسرد ، آلبر ؟ همسرش مونیک ؟ آلن ؟ اصلا شاید آن انگلیسی که هیچ وقت اعتماد خط نجات را جلب نکرد ، کرتیس ؟! مکس چی همان که خیانت کرد ، یا نه اصلا ناتالی جذاب با موهای طلایی در دوره ای که تصویر زن ممنوع بود . آن سردی خشن و ترسناک کسلر جذبمان می کرد یا حس انجام وظیفه توام با احساسات برانت ؟ آن کافه کوچک و مرموز خیابان چهارده غربی بروکسل شاید برای نسل پدر من نمود هیجان سرکوب شده دهه ای بوده که انقلاب مجال نداد شکل دلخواه به خودش بگیرد. شاید برای نسلی که کم کم داشت به این نتیجه می رسید که "نجات دهنده در گور خفته است " نجات جمعی و هیجان انگیز هوانوردان بریتانیایی مرهمی بود که خود را دلداری بدهند . اما من چه ؟ آیا من صرفا شیفته اش بودم چون پدرم شیفته اش بود و من دیوانه پدر ؟! آیا من ِ کودک ، پیش بینی می کرد لذت در کنار پدر دراز کشیدن و توی تاریکی ارتش سری دیدن تکرار نخواهد شد ؟ آیا زندگی ام ، طرز تربیت ام حتی شغلم محصول پدری است که مرا در قامت ایوت مو خرمایی خط نجات می دید در نهایت آرمانگرایی ؟


بعد از پدر لذت دیدن ارتش سری را با کسی شریک نشده ام . آن را برای خودم تنها نگه داشته ام ؛ وقت هایی می نشینم در تاریکی و زل می زنم به به سکانس هایی که زمانی کنار پدر می بلعیدمشان . گاهی دلتنگ می شوم لحظه ای برمی گردم و آرزو می کنم کنارم نشسته باشد ، آرام چایی بخورد ، نیم نگاهی به من بیندازد و سریال محبوبش را پی بگیرد .