۱۳۹۰/۰۶/۱۳

از مدال ها !

حالا باید حتما سناریو اینطوری نوشته شود ؟ یعنی حتما باید امیر از مانی بخواهد که آن ماشین لعنتی اش را گل بزند و برود سراغ شیما توی آرایشگاه ؟! یعنی باید وقتی لباس عروس حاضر شد فقط مانی بردارد شیما را ببرد که پرو کند ؟ لازم است که مثل فیلمفارسی ها زندگی کنیم ؟ لازم است که دریای درونمان هی پرتره ساحل آفتابی داشته باشد با شرط تحمل ؟ این شکنجه های مدرن از کی باب شد ، این تحمل از چه وقت شد مصداق آدم حسابی بودن ما ؟! از کی ، دقیقا کی مازوخیست بودن مدال شد که انداختیم گردن خودمان ؟ صبح تا شب خودمان را ویران می کنیم که ثابت کنیم چه ؟ نظم جهان خش بر می دارد اگر نخواهیم تحمل کنیم ، اگر بلند شویم برویم توی صورت طرف بگوییم نه تو حق نداری بروی ، حق نداری همه چیز را بگذاری و بروی ، حق نداری این همه خاطره که با هم ساخته ایم را ندید بگیری چون من دل ام می میرد ؟
چهار دوستیم . نزدیک و عجیب و غریب . هزارو یک ماجرا با هم داشته ایم ولی یک دهه است توی خیر و شر هم کم نبودیم . هنوز حاضریم برای هم همه کار کنیم . همه کار ؟ یکی عاشق دیگری بود . نشد . گاهی نمی شود . دیگری عاشق آن دیگری بود لابد . می خواهم بخوابم نیمه شب است موبایل زنگ می خورد . مانی با صدایی از ته چاه . بیدارم ؟ . بیدارم . پایین است توی ماشین . بیایم بالا ؟ دو دقیقه بعد توی خانه ام است با رنگی پریده تر از ماه . تا چایی درست کنم ، دو تا رانیتیدین خورده . تا چایی را بدهم دستش اشک نشسته توی چشم ها ! می گویم ضمانت داده ای از روحت بدزدی ؟ پکیج لباس عروس را نشانم می دهد و اشک می ریزد روی پیراهن اش . سرش را می بوسم و می گویم : دیوانه ایم ما همه به خدا. گفتم تحمل نداری ، نگفتم ؟ چرا . عروسی شان هم می آیی ؟ بله ...
نظم جهان دست ما نیست. یک وقتهایی هست که ناچاریم . ناچاری را نمی شود از زندگی حذف کرد .نمی شود همیشه انتخاب کرد انتخاب گر دائم ایده آل است ، رئال نیست . وقت هایی انتخاب می شویم برای عشق ، غم ، درد ، شادی . گاهی اما خودمان را ویران می کنیم که ثابت کنیم چیزی فرای دنیا در دستان ماست . انکار ترس درون ماست که می خواهیم رنگ و لعاب مدرن بودن به آن بدهیم ؛ ترس روبرو شدن با حقیقت هایی است که ما در آن نقش مهمی داریم که باید انگار برایش سیمرغ بلورین بگیریم که بعدها عکس خودمان را لابد قاب کنیم و مدال مان را تکان بدهیم که فداکاری کرده ایم که منطقی رفتار کرده ایم که بالغ شده ایم که وقتی تمام دنیا زل زد به ما که ببیند سهم خواهی می کنیم یا نه ، ما نخواستیم و به خودمان افتخار کردیم که استفراغ تحمل کردن را بلعیدیم ! مثلا امیر برمی دارد سوییچ ماشین عروس را می دهد به مانی که ثابت کند قوی تر بود در داشتن شیما . مانی بر می دارد شیما و امیر را می برد آتلیه اش که زجر بکشد که ببیند دارد عکس های عاشقانه دو نفره می گیرد از آنها که ثابت کند قوی تر است در دوستی . من بلند می شوم چند ماه دیگر با لبخندی تلخ دست نازنین ام را می گذارم توی دست فرودگاه که برود و فلان مدرک بین المللی شبکه بگیرد که ثابت کنم قوی تر هستم در از خودگذشتگی و عشق ؟!
چه مرگمان شده که زندگی را گذاشته ایم روی دور تند ؛ چه مرگمان شده که می خواهیم از سرنوشت جلو بزنیم ؟!





پانوشت 1 ) اسم ها واقعی نیستند به عمد .

پانوشت 2 ) آدم های این ماجراها خاکستری اند ؛ مثل همه ، مثل شما .