۱۳۹۰/۰۷/۰۲

از مستی ها

گفتم می دانی چه چیز من را مضطرب می کند ؟ اینکه وقتی می نویسم جایی نشسته باشم که نتوانم تکیه بدهم ، زانوهایم را بغل کنم و دفترم را رویشان بگذارم ؛ مضطرب می شوم که در این حالت مست نوشتن ، دست چپم نتواند سیگار را در زیر سیگاری بتکاند ؛ مضطرب تر حتی اگر دفترچه سیمی نباشد و به جای روان نویس ، خودکار داشته باشم . گفتم موجود غریب واویلایی هستم که از آرزوی پاکسازی کیلومترها میدان مین در خاک زئیر می نویسد اما می تواند روزها با کاشی آبی کوچک گوشه شکسته ای که اتفاقی پیدا کرده ، دل خوش باشد ...

۱۳۹۰/۰۶/۳۰

از ترس ها

حسام زنگ زد که کجایی ؟ گفت که نگران نشو ولی باید بیایی فلان بیمارستان و دوباره تکرار کرد زود بیا . دویدم . تمام سر فلامک تا بیمارستان را دویدم و ضجه زدم . ضجه یعنی حالتی از انفجار ، چیزی در حد پاره شدن آخرین رشته های طنابی که به جایی وصل است .
دکتر گفت فشار عصبی بوده . فشار عصبی بعد از یک بازجویی طولانی ! حسام گفت گفته بوده معده اش تیر می کشد. معده نبوده قلب بوده . یک قلب غمگین پر از درد ، پر از فشار . نشستم کف لابی . دیدم توان حرکت ندارم . لال شده بودم . یک لحظه دنیا کوبیده شد توی سرم . گفتم نه نه این عادلانه نیست ، انصاف نیست . دنیا باید به من فرصت جبران بدهد . به حسام به علیرضا به دکترها می گفتم که عادلانه نیست . نگاهم می کردند. بالای سرش که رسیدم خالی شدم . بیهوش . انگار هیچ وقت در این دنیا نبوده ! دست ها کبود ، صورت لاغر ، ریش دو روزه ، ماسک روی صورت . دویدم بیرون . باید کاری می کردم باید کاری بشود کرد ! نباید اینقدر الکی از دست برود ، اصلا زندگی نباید اینقدر الکی آدم را خالی کند ، بکوبد کف زمین ، له کند . همه آن سال ها کنار هم بودن و زندگی کردن نباید با یک صاف شدن منحنی تمام شود . نه انصاف نیست ! باید جبران کنم ؛ من باید همه بدی هایم را همه نبودن هایم را جبران کنم . باید همه تنها گذاشتن ها را جبران کنم . بعد خدا را صدا زدم . من ؟! من . من خدا را بعد از مدت ها صدا زدم ، همه را صدا زدم همه کسانی که می شناختم و نمی شناختم را صدا را زدم . بله انسان اینطور موجودی است که به وقت فاجعه ها به نخی هم متوسل می شود .

ترس برم داشته بود . یک بار زندگی فرصت خداحافظی از پدر را از من گرفت نباید تکرار می شد . نباید می گذاشتم تکرار شود . رفتم بالای سرش آرام صدایش زدم گفتم باید با من حرف بزنی باید بلند شوی . باید من را ببخشی . باید توی چشم هایم نگاه کنی و بگویی بخشیده ای ... علیرضا دستم را گرفت . نمی دانستند ، نمی دانند . کسی چه می داند آدم وقتی هوار می کشد توی دلش چه خبر است ؛ چه می دانند دنیا وقتی آوار می شود آدم باید چه خاکی توی سرش بریزد. باید زمان برگردد باید برود عقب باید برود تا قبل از آن سفر پاریس لعنتی . باید بایستم جلویش ، بگویم نمی خواهم بروی ، نباید بروی . باید آن غرور مزخرف ام را بگذارم کنار بنشینم روی چمدان ها و نگذارم . باید بگویم . باید خیلی چیزها را برایش بگویم . دنیا باید فرصت جبران خیلی چیزها به من بدهد . باید فرصت بدهد که آن آخرین یاداشت روی یخچال که نوشته بود تو را همان طور که خوشحالی دوست دارم حتی اگر خوشحال نباشم را پیدا کنم ؛ نباید دیر شود برای تشکر از مردی که همیشه - در بدترین لحظاتی که هرکس حتی کم می آورد - آنقدر محترم و جنتلمن رفتار کرد که شرمنده شدم . دیدم اگر صبح شود و زنده نماند نابود می شوم ، دیدم روحم دارد سوراخ می شود ،. تنم ترک برمی دارد . دیدم عذاب که دارم ، دارد دیوانه ام می کند دیدم اگر طوری شود ، هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت خودم را نمی بخشم .
...


برگشت . برگشت و دنیا به من فرصت دوباره داد. برگشت و دکتر گفت که خیلی شانس آورده ایم . امشب را هم باید بماند . اشکال ندارد قول گرفت کلاس ام را کنسل نکنم . الان که دارم این ها را تایپ می کنم و کیبرد از اشک خیس شده ، آمده ام خانه که دوش بگیرم و لباس عوض کنم و برایش موزیک ببرم تا آرام باشد ؛ تمام تنم بوی بیمارستان می دهد . دکتر که ویزیتش تمام شد و رفت گفتم باید با او حرف بزنم . اشک ِ توی چشم هایش آرام سرازیر شد روی لباس بیمارستان . به سختی به حرف آمد و گفت چیزی نگو لطفا چیزی نگو بیا از امروز از همین حالا ... که گریه امانش نداد . دیدم چقدر بدم چقدر مزخرفم . دیدم باید حالا حالاها بدوم تا آخر عمرم تا شاید ، شاید محبت های مردی را که این همه را بخشیده است جبران کنم ؛ مردی که همیشه جز با ادب و احترام از من حرف نزد ، ننوشت و نقل نکرد . دیده ام شانه هایش دارد می لرزد دیدم دلش هوس سیگار کرده . گفتم دیگر باید ترکش کنی پسر خوب . اشک هایش هنوز سرازیر بود . گفت که کارتهای بانکی اش را بردارم و رمزها را بنویسم . گفت که برایم شکلات تلخ خریده بوده و مانده شرکت . دیدم شانه هایم تحمل ندارد دویدم توی دستشویی بیمارستان دو تا سیگار کشیدم و همه دنیا را بالا آوردم .
قبول کنیم ترسناک است که زندگی گاهی فرصت ادیت کردن جزئیاتش را به آدم نمی دهد ؛ قبول کنیم ترسناک است که گاهی فقط فرصت یک بار نوشتن داریم و باید همان یک بار را درست بنویسیم . روز قبل عطر مورد علاقه ام را خریده بودم ، فکرش را هم نمی کردم چند ساعت بعد تمام خواسته ام از دنیا استشمام بوی عطر تن کسی شود که من ِ ویرایشگر ِ کودن در ادیت کردن هایم به قرینه لفظی حذفش کرده بودم . بله ترسناک است ! من تمام بیست و چهار ساعت گذشته را از ترس لرزیده ام .

۱۳۹۰/۰۶/۲۴

از دلخوشی ها

حالا که دقیق نگاه می کنم می بینم هنوز هم رابطه من و " ارتش سری " رابطه یک مخاطب با اثر مورد علاقه اش نیست ، یعنی جنس اش این نبوده ، چیزی است فراتر از یک شیفتگی مخاطب به اثر ؛ مخلوطی است از کودکی، درد ، آرمان ، نوستالژی و هزار چیز دیگر . هیچ وقت نفهمیدم دقیقا چه ، چه در این سریال بود / هست که از تیتراژ تا پایان همه قسمت ها - چه اولین بار که با پدر می دیدم و چیزی از جنگ نمی دانستم و چه حالا برای بار نمی دانم چندم – مرا میخکوب می کند ، به وجد می آورد ! آیا تنها ترکیب مواج موزیکی جادویی و گاها ترسناک با تصاویری زوم این شده از راه های شهری ، روستایی ، خط آهن ، خیابان ها و دشت ها و پرداخت روان داستانی اش باعث شد برایم از شکل یک رابطه لذت بخش معمولی خارج شود و فرمی مقدس به خودش بگیرد ، آیا کمپلکس صداهای زیبای مجموعه گویندگان آن باعث شد دیوانه اش شوم ؛ گویندگانی که دیگر کمتر اینچنین تمام و کمال کنار هم قرار گرفتند. آیا رسم دونفره تاریک کردن خانه ، دراز کشیدن و بالش زیر شکم گذاشتن و در سکوت زل زدن به تصاویر برای کودکی که عاشق پدرش بود چنین شیفتگی به همراه آورد ؟ آیا ارتش سری را بخاطر لحظات خوب اش کنار پدر دوست داشتم یا تعلیق ها و تعقیب کردن و ترس و امیدهایش این همه برایم جذاب بود ؟ آیا زندگی داشت آماده ام می کرد که مبارزه تا روز آخر عمر را از تصاویر آن یاد بگیرم ، از قصه هایش ....
دارم فکر می کنم این بهشت کوچک ارتش سری را روح پدرم یعنی حس اینکه کنار او تماشایش کنم – حس اینکه به من این اطمینان را می داد که بزرگتر که شوی همه چیز را درک خواهی کرد – بود که مرا شیفته خودش کرد یا درک اینکه روز بعد وسط آب دادن گلها یا خرید بپرسم که اس اس چیست یا برایم بگوید که گشتاپو کارش چه بوده – کاری که شاید من هیچ وقت با فرزند نداشته ام نکنم ترجیح بدم والت دیسنی ببیند و آواز بخواند و زود بزرگ نشود . شاید اصلا بخاطر پرسوناژها بوده . کدام ؟ آن کافه چی بلژیکی خونسرد ، آلبر ؟ همسرش مونیک ؟ آلن ؟ اصلا شاید آن انگلیسی که هیچ وقت اعتماد خط نجات را جلب نکرد ، کرتیس ؟! مکس چی همان که خیانت کرد ، یا نه اصلا ناتالی جذاب با موهای طلایی در دوره ای که تصویر زن ممنوع بود . آن سردی خشن و ترسناک کسلر جذبمان می کرد یا حس انجام وظیفه توام با احساسات برانت ؟ آن کافه کوچک و مرموز خیابان چهارده غربی بروکسل شاید برای نسل پدر من نمود هیجان سرکوب شده دهه ای بوده که انقلاب مجال نداد شکل دلخواه به خودش بگیرد. شاید برای نسلی که کم کم داشت به این نتیجه می رسید که "نجات دهنده در گور خفته است " نجات جمعی و هیجان انگیز هوانوردان بریتانیایی مرهمی بود که خود را دلداری بدهند . اما من چه ؟ آیا من صرفا شیفته اش بودم چون پدرم شیفته اش بود و من دیوانه پدر ؟! آیا من ِ کودک ، پیش بینی می کرد لذت در کنار پدر دراز کشیدن و توی تاریکی ارتش سری دیدن تکرار نخواهد شد ؟ آیا زندگی ام ، طرز تربیت ام حتی شغلم محصول پدری است که مرا در قامت ایوت مو خرمایی خط نجات می دید در نهایت آرمانگرایی ؟


بعد از پدر لذت دیدن ارتش سری را با کسی شریک نشده ام . آن را برای خودم تنها نگه داشته ام ؛ وقت هایی می نشینم در تاریکی و زل می زنم به به سکانس هایی که زمانی کنار پدر می بلعیدمشان . گاهی دلتنگ می شوم لحظه ای برمی گردم و آرزو می کنم کنارم نشسته باشد ، آرام چایی بخورد ، نیم نگاهی به من بیندازد و سریال محبوبش را پی بگیرد .

۱۳۹۰/۰۶/۲۱

ما همه یازده سپتامبر هستیم

نیمه شب است ؛ از آن نیمه شب های عجیب و غریب که تخت به جیر جیر می افتد از بس غلت می زنی ، از بس خواب رفته جایی گم و گور شده و پیدایش نیست. نیمه شب است ، یک نیمه شب خفه و دیوانه که نه پاییز است و نه تابستان . بلند شده ام ، رفته ام توی تراس با سیگار و فندک سبز رولکس فیک ولی زیبا همان که شد یک چیزی شبیه هدیه خداحافظی حتی عزیزتر . پک اول را که فرو میدهم چیزی توی تاریکی برق می زند فکر می کنم گربه های غمگین نیمه شب خیابان ما باید باشند . نیستند . چیزی بین درخت های سمت پارک تکان می خورد قامت کسی است که حس میکنم می شناسم ، قامتی که دارد سیگار می کشد و می کوبد روی زانوها . دستم می لرزد ، ضربان قلبم بالا می رود . روزبه است ؟ روزبه است . شالی می کشم روی سرم و می دوم پایین تا آسانسور بالا بیاید، رسیده ام پایین . میدوم لای درخت ها ، زل می زنم به صورتش. رنگ ، مهتاب . زیر بغلش را می گیرم و بلندش می کنم . سرد سرد . می توانی راه بیایی ؟ می تواند . آسانسور حالا پایین است لابد . تا طبقه آخر زیر نور ضعیف آسانسور هم را نگاه می کنیم دلم دارد مچاله می شود . می برمش تو . تا جابجا شود یک لیوان آب و نبات می دهم دستش . روزبه خوبی ؟ می خواهم بپرسم چه شده که نیمه شب خودش را گم و گور کرده توی خیابان لای درخت ها . سیگاری می دهم دستش و پتو را می کشم روی شانه ها که می لرزد . شروع کرده به گریه لابلای هق هق است که می فهمم امید رفته ! برداشته یک نامه گذاشته و رفته . برداشته چند تا کتاب گذاشته توی آن کوله پشتی سبز و راهش را کشیده و رفته . گفته دیگر نه حوصله روانکاوی دارد نه توضیح اینکه چه بر سرش گذشته در آن سلول دو در دو متر و نه توان ایستادن و خودش را مسلط نشان دادن ؛ اینقدر پر بوده لابد که شناسنامه هم نبرده ، نوشته که به بازجویش اگر خواست بگویند رفت . رفت . رفته که برنگردد که پدر و مادرش هم خم تر نشوند که هر وقت می رود از خانه بیرون ، برمیگردد یا نه ، رفته که صداها یادش برود ، داد نزند ، صورت آنها که اعدام شدند و خداحافظی کردند ، آنها که جای زخم هایشان عفونت کرد و خونشان مسموم شد و کبود شدند یادش برود . رفته که این زجر مدام تمام بشود ...
خیابان دیکتاتوری هزار کوچه دارد ، هر کوچه هزار خانه . خاصیت دیکتاتوری زجر دادن و ریز ریز ویران کردن است ، خودش را لحظه ای نمی کوبد توی ساختمان های تجارت جهانی و تمام کند ، که هر سال بشود یادبود و تیتر خبرهای جهان . دنیا یادش می رود گاهی گزارش زنده بگیرد از زندگی مردمی که در دیکتاتوری روزی صد بار به در و دیوار کوبیده می شوند ؛ دنیا به زندگی ما عادت کرده است .


روی کاناپه که خوابش برد شماره فریبا را گرفتم . توی خیابان ها دنبال روزبه بود . گفتم اینجاست و خوابیده . آمدم که پتو را رویش بکشم دیدم نامه توی دست هایش خیس شده . دیدم صورتم خیس شده ، خیابان خیس شده ، دنیا خیس شده ، همه برج های دوقلوی همه جهان خیس شده ...

۱۳۹۰/۰۶/۱۳

از مدال ها !

حالا باید حتما سناریو اینطوری نوشته شود ؟ یعنی حتما باید امیر از مانی بخواهد که آن ماشین لعنتی اش را گل بزند و برود سراغ شیما توی آرایشگاه ؟! یعنی باید وقتی لباس عروس حاضر شد فقط مانی بردارد شیما را ببرد که پرو کند ؟ لازم است که مثل فیلمفارسی ها زندگی کنیم ؟ لازم است که دریای درونمان هی پرتره ساحل آفتابی داشته باشد با شرط تحمل ؟ این شکنجه های مدرن از کی باب شد ، این تحمل از چه وقت شد مصداق آدم حسابی بودن ما ؟! از کی ، دقیقا کی مازوخیست بودن مدال شد که انداختیم گردن خودمان ؟ صبح تا شب خودمان را ویران می کنیم که ثابت کنیم چه ؟ نظم جهان خش بر می دارد اگر نخواهیم تحمل کنیم ، اگر بلند شویم برویم توی صورت طرف بگوییم نه تو حق نداری بروی ، حق نداری همه چیز را بگذاری و بروی ، حق نداری این همه خاطره که با هم ساخته ایم را ندید بگیری چون من دل ام می میرد ؟
چهار دوستیم . نزدیک و عجیب و غریب . هزارو یک ماجرا با هم داشته ایم ولی یک دهه است توی خیر و شر هم کم نبودیم . هنوز حاضریم برای هم همه کار کنیم . همه کار ؟ یکی عاشق دیگری بود . نشد . گاهی نمی شود . دیگری عاشق آن دیگری بود لابد . می خواهم بخوابم نیمه شب است موبایل زنگ می خورد . مانی با صدایی از ته چاه . بیدارم ؟ . بیدارم . پایین است توی ماشین . بیایم بالا ؟ دو دقیقه بعد توی خانه ام است با رنگی پریده تر از ماه . تا چایی درست کنم ، دو تا رانیتیدین خورده . تا چایی را بدهم دستش اشک نشسته توی چشم ها ! می گویم ضمانت داده ای از روحت بدزدی ؟ پکیج لباس عروس را نشانم می دهد و اشک می ریزد روی پیراهن اش . سرش را می بوسم و می گویم : دیوانه ایم ما همه به خدا. گفتم تحمل نداری ، نگفتم ؟ چرا . عروسی شان هم می آیی ؟ بله ...
نظم جهان دست ما نیست. یک وقتهایی هست که ناچاریم . ناچاری را نمی شود از زندگی حذف کرد .نمی شود همیشه انتخاب کرد انتخاب گر دائم ایده آل است ، رئال نیست . وقت هایی انتخاب می شویم برای عشق ، غم ، درد ، شادی . گاهی اما خودمان را ویران می کنیم که ثابت کنیم چیزی فرای دنیا در دستان ماست . انکار ترس درون ماست که می خواهیم رنگ و لعاب مدرن بودن به آن بدهیم ؛ ترس روبرو شدن با حقیقت هایی است که ما در آن نقش مهمی داریم که باید انگار برایش سیمرغ بلورین بگیریم که بعدها عکس خودمان را لابد قاب کنیم و مدال مان را تکان بدهیم که فداکاری کرده ایم که منطقی رفتار کرده ایم که بالغ شده ایم که وقتی تمام دنیا زل زد به ما که ببیند سهم خواهی می کنیم یا نه ، ما نخواستیم و به خودمان افتخار کردیم که استفراغ تحمل کردن را بلعیدیم ! مثلا امیر برمی دارد سوییچ ماشین عروس را می دهد به مانی که ثابت کند قوی تر بود در داشتن شیما . مانی بر می دارد شیما و امیر را می برد آتلیه اش که زجر بکشد که ببیند دارد عکس های عاشقانه دو نفره می گیرد از آنها که ثابت کند قوی تر است در دوستی . من بلند می شوم چند ماه دیگر با لبخندی تلخ دست نازنین ام را می گذارم توی دست فرودگاه که برود و فلان مدرک بین المللی شبکه بگیرد که ثابت کنم قوی تر هستم در از خودگذشتگی و عشق ؟!
چه مرگمان شده که زندگی را گذاشته ایم روی دور تند ؛ چه مرگمان شده که می خواهیم از سرنوشت جلو بزنیم ؟!





پانوشت 1 ) اسم ها واقعی نیستند به عمد .

پانوشت 2 ) آدم های این ماجراها خاکستری اند ؛ مثل همه ، مثل شما .