۱۳۹۰/۰۵/۳۰

از عاشقانه های بی نام

من اصولا از آن آدم هایی هستم که غذا نمی خورد که زنده باشد بلکه غذا می خورد که با آن لاس بزند . غذا خوردن هیچ وقت برای من صرفا یک عمل بدیهی روتین نبوده ، خلسه ای است که با آن رنگ ها ، مزه ها و فضا ها را کشف می کنم . فرصتی است که آدم ها را نگاه کنم و بروم توی نخشان ، کشفشان کنم ، شادی ها و غم هایشان را ببینم ، حس هایشان را بگیرم . گاهی میان غذایم به بیرون خیره شوم ، دقایقی موزیک گوش کنم ، دستم را بگذارم زیر چانه ام و زل بزنم به آدم های توی خیابان مثلا نگاهم یکی را تا وقتی ناپدید می شود دنبال کند. برای همین اکثر وقت های تنهایی غذا نمی خورم . برای همین هر وقت حس کنم باید تند تند غذا بخورم یا وقت ندارم ، ازین کار صرف نظر می کنم . برای همین رستوران هایی که خیلی شلوغ است و باید سریع بخوری و بنوشی و میز را به دیگری بدهی هرچند خیلی معروف و پر اسم و رسم ، انتخاب نمی کنم . جاهایی که گارسون هایش خیلی به میز سر بزنند و رسیدگی کنند مضطربم می کند بر خلاف خیلی از آدم ها برایم محله ای که رستوران در آن است یا منویش پر طمطراق باشد صرفا، فیورت های من نیستند مگر اینکه به من راحتی ذهنی لازم ام را بدهند . جایی را برای این خوردن های گاه به گاه انتخاب می کنم که فضایش را دوست داشته باشم و با آرامش غذایم را مزه مزه کنم . چشم هایم را ببندم و ببینم فلان ادویه ویژه لقمه ام از چیست. حدس بزنم ، کشف کنم . با کسانی که مضطربم می کنند معمولا غذا نمی خورم . خیلی از وقت ها طرف مصاحبه ام را دعوت کرده ام فلان جا که حرف بزنیم و ریکورد کنم یا اصلا دعوت شده ام ، اگر حس کنم حال خوبی با او ندارم ممکن است کنار اویی که استیک خورده فقط انتخابم آب انار باشد شاید برای همین این دسته جمعی غذا خوردن با دوستان اولین بار، نا آشنا یا محیط مثلا گودری را اکثرا با عذرخواهی رد کرده ام چون به همان میزان که جمع های رستورانی صمیمانه دوستان قدیمی ام سرحالم می آورد به همان میزان صرف گرد آمدن کسانی که زیاد نمی شناسمشان و اولین بار است دسته جمعی با آن ها روبرو می شوم کرختم می کند . وقتی قرار است آدم های جدیدی را برای اولین بار ببینم ترجیح می دهم با آن ها تنها چای یا قهوه بنوشم و قدم بزنم . من با غذا ور می روم شکلش را به هم می ریزم از نو می چینم جای کارد ، چنگالم و دستمالم را عوض می کنم . دوست ندارم تابع قوانین ویژه ای باشم که راحتی ام را به هم بریزد. معمولا صرفا با کسانی بیرون غذا می خورم که خیلی دوستشان داشته باشم کسانی که برایم دوست معمولی نباشند آدم هایی که غذا خوردن برای آن ها هم همین " عاشقانه بی نام " باشد . آدم گیر دادن به منو ها نیستم مثلا اگر کنار دست فلان نوع سالادم فلان سبزی یا سس نباشد اینطور نیست که بلند شوم اعتراض کنم و یا حرص بخورم نهایتش این است که دیگر آن رستوران را انتخاب نمی کنم . شب ها دوست دارم از رستوران مسیری را پیاده برگردم خصوصا اگر زمستان باشد ؛ دوست دارم خاطره آن شام برایم یونیک شود برای همین پاتوق های غذا خوردن های لذت بخشم را کسی جز آدم های رابطه یا دوستان خیلی خیلی نزدیکم نمی دانند .آن جاها را به شکل خصیصانه ای مخفی نگه می دارم ، می گذارم برای آدم های خاص یا حال های ویژه خودم . برای تنهایی ها ، شادی ها ، یاد آوری ها .


من به طرز عجیبی شبیه پدرم هستم . این خصلت های غذایی را هم از او به ارث برده ام ظاهرا. گاهی برای یک املت عاشقانه دو نفره صبح جمعه ، بی اندکی اغراق صبح زود می رفتیم جایی که دو ساعت با تهران فاصله داشت ؛ وقت برگشتن ها با هم درددل می کردیم و آواز می خواندیم . شد شش سال که عاشقانه های دونفره با غذا - هرچقدر هم با لذت – آن طورها تکرار نشود .

۱۳۹۰/۰۵/۲۷

از چشم ها

در قاب چهارم زن کرخت است ؛ پوشیده در لباس سبز- آبی نخی، دراز کشیده بر تخت . لیوان شراب کنارش است ، دارد سیگار روشن می کند و چشم هایش را ثانیه ای بسته . پای راست مرد هم هست عمود برتصویر . یک نور زرد هم توی محیط است کمی آزار دهنده حتی . دو لایه ملحفه تخت کنار رفته ؛ سفید و گلبهی . باید حال و هوای عیش مدام باشد ؛ زن موهایش را دورش ریخته .

در قاب قاب سوم زن موهایش را جمع کرده ؛ روی تخته آشپزخانه دارد چیزی خرد می کند . مرد کنارش است آستین هایش را بالا زده و دارد چیزی می شوید انعکاس تصویرشان توی شیشه افتاده . پشت به تصویرند. جین پوشیده اند و زن پیشبند بسته . بیرون تاریک است . شام درست می کنند . زن خوش تراش است از این نما .

در قاب ششم مرد زیر دوش است در حال فکر کردن . بخشی از تنش پیداست ؛ جلوی سینه و شکم . بقیه اش پشت کشویی حمام محو شده ولی اینقدر هست که بفهمیم سر را بالا گرفته . زیر عکس نوشته به حالت فکر کردن ولی چیزی بیشتر نشان می دهد تصویر . نور زرد و نارنجی همچنان حاکم است و به طرز خوفناکی سایه ای نیست .

قاب دوم خارجی است . بیرون از خانه ییلاقی . زن و مرد هر دو هستند هر دو برهنه . مرد دنبال زن گذاشته است زن در حال فرار . از آن غروب های بیجان است و روی چمن ها برهنه می دوند . سمت چپ تصویر ساقه های لخت پیچکی کنار پلکان نمایان است . عکس سرد است . سرما را درونش می شود حس کرد . سرما و برهنگی . عریانی آدم و گیاه .

در قاب پنجم هر دو در تختخواب اند. زن سرش را روی پای راست مرد گذاشته و زل زده به دوربین . موهایش دورش . هر دو سیگار دارند . زن دستی که سیگار دارد را نزدیک لنز گذاشته . فلو – فوکوس عکس زیباست . مرد دستی را که سیگار دارد روی موهای زن گذاشته ؛ مارپیچ دود از لای موها رو به بالاست . زن همان نخی سبز- آبی را به تن دارد . زن نگاهش عجیب است . سرد است .

قاب اول معارفه باید باشد اینکه اسمشان چیست و چه می کنند . هر دو لباس گرم پوشیده اند . مرد کلاه گذاشته و زن موهایش را جمع کرده فضا سرد است زیپ ها را تا تا بالا بسته اند؛ بیرون همان خانه ییلاقی، دست ها توی جیب . فضا و نورها همان سردی را دارد که داشت نگاه ها ؟ باید دقیق شد. مرد به دوربین نگاه کرده با حالتی عادی بدون ژست حتی اثر لبخندی هم دیده می شود. زن اما همان ته لبخند را هم ندارد چند تار مویش را باد بالا برده ته چشم هایش همان غم عجیب رئالی هست که توی تمام عکس ها بود .عکس را زوم این و زوم بک می کنم می روم روی دندان ها ، خطوط کنار لب ، خطوط کنار چشم . این چهره قابلیت اش را دارد که روزها تماشایش کنم هی توی دلم بگویم در آن لحظه ، آن لحظه که شاتر تکان خورد توی سرش چه می گذشته این صورت سرد ، که خانه چشم هایش اینطور ثابت مانده که خون توی صورتش نیست که بینی تیر کشیده اش لب بالا را ول کرده روی دندانها که حتی بزاقی نبوده توی دهانش که لب بالا لیز بخورد روی لب پایین و بخشی از دندان ها دیده شود . هی از خودم می پرسم سرعت باز و بسته شدن شاتر گاهی چه بخشی ، چه کسری حتی چه سهمی از زندگی ماست ؟!




- این نوشته باید تقدیم شود به مصطفا که زحمت کشف عکس ها با او بود .

- پیشنهاد می کنم عکس ها را به ترتیبی که نوشتم ببینید ؛ قاب اول را بگذارید آخر .

- عکس ها را اینجا ببینید اگر خواستید .