۱۳۹۰/۰۵/۰۹

از دلتنگی ها

به کجای دنیا بر می خورد اگر زنده بودی حالا ؛ صبح های زود از خانه می زدی بیرون و شب بر می گشتی ، می ایستادی کنار تختم و اصرار می کردی یک لیوان شیر بخورم ، خریدهایم را می دیدی و اشک توی چشم هایت جمع می شد و می گفتی : مبارک!
به کجای دنیا بر می خورد اگر بودی حالا توی حیاط و هی با باغچه ور می رفتی و حرف میزدی با درخت ها . به کجای دنیا بر می خورد اگر همین الان نشسته بودی کنار لیوان چایت ، اخبار گوش می دادی و اخم هایت توی هم می رفت . به کجای دنیا بر می خورد اگر حالا می توانستم سرم را به بازوی ات تکیه دهم و گریه کنم تا این دل لعنتی اینقدر بغض را فرو نبرد. نظم جهان به هم می خورد اگر تو یکی از آن پدرهایی نبودی که حالا خوابیده است زیر خاک سرد ؟! که نیایی به خوابم که مدام به یادت باشم و پشت این چراغ قرمز و ترافیک سنگین هم ، سرم را تکیه دهم به شیشه و هی حسرت بخورم که چرا ، چرا فرصت خداحافظی هم پیدا نکردیم.

دلم برایت تنگ شده است لعنتی . خیلی . واژه دلتنگی را گاهی نمی شود برای دیگران توضیح داد . نمی شود به خدا ...