۱۳۹۰/۰۴/۲۶

از دردها

می گویند در حال مردن یعنی در آن دقایق آخر پیش از مرگ آدم ها را ، آنهایی را که دوست داشته ای یکی یکی در ذهن ات مرور می کنی و بعد همه چیز تمام می شود ؛ یک جور آداب خداحافظی شاید . این را یک بار مادربزرگ وقتی داشت دورها را نگاه می کرد گفت ...

آدم عکس جمع کردن ازاطرافیانم نیستم اینکه آلبوم های بزرگ خانوادگی و محرمانه داشته باشم و چونان کتاب مقدس نگهداری کنم . آدم ها برایم ساین هستند ، با نشانه ها در ذهنم نگاهشان می دارم یادشان می کنم دلتنگ شان می شوم ؛ بی رحمانه نیست شعف انگیز است ! مثلا پدرم را با درخت ها یادم می آید با برگ ها با هرچیز تازه و سبز ، مادرم را با لباس های شاد و براق ، مادر بزرگ را با ظرفی پر از انار دانه دانه شده و بوی گلپر در ایوان . آدم ها برایم تجسمی از ساین هایی هستند که دوستشان دارم یا حتی دوست داشته ام آنطور باشند گاهی به شکلی خودخواهانه به عمد ، ذره ای فانتزی کنارش می گذارم تا آن ساین ویژه جان بگیرد ، زنگی کند . چه اشکال دارد .

دراز کشیده ام روی تخت صدایی از موزیک نایت اسکینی هم از جایی می آید. کمی ماورایی شده ، کمی مست ، زل زده ام به آن آویز رنگارنگ که باد دارد تکان تکان اش می دهد . ذهنم به شکلی خارق العاده ای شروع کرده از آدم ها یاد کردن همان نشانه ها . همه را مرور می کنم تا به او می رسم . تمام ذهن داغ و الکلی ام را سروسامان می دهم و چشم هایم را تنگ می کنم تا نشانه ای از او پیدا کنم . یعنی برایم بشود نشانه ای که وقتی فقط آن را دیدم یادش بیفتم که بشود سمبل او . اشیا را می کاوم . بوها صداها حرکت ها چیزی به خاطرم نمی آید . کلافه ام . دنبال کلمه ای می گردم ، اسم کتابی ، موسیقی حتی . نمی شود . وقت و نوبت او که می رسد نشانه پیدا نمی کنم. چیزی نیست که نشانه ای نداشته باشد . اشیا عطرها خیابان ها . کدام نیست ؟ کدام نباید باشد ؟ پیدا نمی کنم که بگویم بیا این مثلا . نوبت او که می شود باید ساین ها را به امان خدا رها کنم باید برگردم به عکس ها ، به دستخطها ، به یادگاری ها . از آن یک متر بالاتر از سطح زمین بودن باید بیایم پایین همه چیز باید رئال شود . اینطوری است گاهی . مشکل ساین ها همین است ، گاهی جواب نمی دهد . یکبار پیش ازین نیز اتفاق افتاد آن شب که توی خواب حس کردم آهنگ صدای پدر یادم رفته . آن شب هم نشانه ها ترسناک شدند شکنجه دادند . باید یاد بگیرم نوبت او که می رسد پایم را روی زمین بگذارم و آن عکس ایستگاه پنج را نگاه کنم تا یادم بماند زندگی واقعی است . یادم بماند خیال ام را هی پرواز ندهم دورها و دورها . آن عکس را باید بگذارم جایی که مدام ببینم ؛ همان عکس هیجان انگیز و براق با صورت عرق کرده با کوله پشتی و کفش کوه . باید به وقت شاعر شدن ها و خوش خیالی ها ، به وقت عشق ، به مانند مادر بزرگ آلبومی داشته باشم که بگذارم روی پایم آهنگی زیر لب بخوانم و گهگاهی هم گریه کنم ..