۱۳۹۰/۰۴/۲۲

از دیوانگی ها

وقت های دیوانگی می افتم به جان خانه . هی می سابم ، برق می اندازم ، صدای قیژ قیژ لیوان ها را در می آورم ، کف درست می کنم و می مالم به همه جا بالا پایین این ور آن ور. وقت هایی که استرس دارم زن تر می شوم . حواسم هست که توی یخچال چه دارم و چه ندارم . نان ها را می برم و دسته دسته می کنم . ادویه ها را چک می کنم ، میوه ها را می ریزم توی سینک و هی برق می اندازم ، حتی سبزی می خرم . وقت های دیوانگی جارو مدام روشن می شود هی سرامیک ها تی می خورند ، ماشین لباسشویی بدبخت روشن و خاموش می شود . بعد دستهایم خشک می شود مرطوب کننده می زنم می روم جلوی آینه با ابروهایم ور می روم دست می کشم روی صورتم که به زور جوشی پیدا کنم یا مویی نازک که با موچین بردارم . بعد نوبت روتختی است . روتختی را صاف می کنم صاف می کنم هی صاف می کنم و حس می کنم خم دارد کج است ، خط بالا و پایین با هم جور نیست . چند دقیقه ای یک بار می روم سر یخچال از تشنگی ، باید تمام یخ های دنیا را فرو ببلعم . وقت هایی که ناراحتم آن حس زنانه لجوج شمار تخم مرغ های توی یخچال را دارد می تواند دقیقا بگوید هندوانه ای که خریدم شیرین است یا نه ، حتی این زن یاغی می تواند حدس بزند الان دارد غباری جایی می نشیند . به وقت دیوانگی ها غذا پر ادویه می شود ، چرب و جا افتاده ، در خیالم هیبت زنی پنجاه ساله پیدا می کنم که موهای بلندش را بافته ، النگوهای طلایش جیرینگ جیرینگ صدا می دهد ، رژ لب قرمز دارد و لباس های رنگارنگ می پوشد . این وقت ها من ِ من نیستم که موزیک روشن باشد و عود بسوزد و شمع ها به خانه جان بدهد ، من ِ من نیستم که کتاب ها و کاغذها و ماگ های خالی و پر ردیف شده باشد . ور دیوانگی های گه گدار من از خاکستر سیگار متنفر می شود ، هی همه جا را دستمال می کشد ، از روزنامه و خبر بیزار است و چیزی برای خودش زمزمه می کند.

وقت هایی که خیلی زن می شوم اوضاع خوب نیست ، یک چیزی می لنگد ، یک جایی چیزی دارد آوار می شود . من صدای آوار شدن را خوب تشخیص می دهم ؛ صدای لعنتی و نامحسوس اش به گوشم آشناست .