۱۳۹۰/۰۵/۰۹

از دلتنگی ها

به کجای دنیا بر می خورد اگر زنده بودی حالا ؛ صبح های زود از خانه می زدی بیرون و شب بر می گشتی ، می ایستادی کنار تختم و اصرار می کردی یک لیوان شیر بخورم ، خریدهایم را می دیدی و اشک توی چشم هایت جمع می شد و می گفتی : مبارک!
به کجای دنیا بر می خورد اگر بودی حالا توی حیاط و هی با باغچه ور می رفتی و حرف میزدی با درخت ها . به کجای دنیا بر می خورد اگر همین الان نشسته بودی کنار لیوان چایت ، اخبار گوش می دادی و اخم هایت توی هم می رفت . به کجای دنیا بر می خورد اگر حالا می توانستم سرم را به بازوی ات تکیه دهم و گریه کنم تا این دل لعنتی اینقدر بغض را فرو نبرد. نظم جهان به هم می خورد اگر تو یکی از آن پدرهایی نبودی که حالا خوابیده است زیر خاک سرد ؟! که نیایی به خوابم که مدام به یادت باشم و پشت این چراغ قرمز و ترافیک سنگین هم ، سرم را تکیه دهم به شیشه و هی حسرت بخورم که چرا ، چرا فرصت خداحافظی هم پیدا نکردیم.

دلم برایت تنگ شده است لعنتی . خیلی . واژه دلتنگی را گاهی نمی شود برای دیگران توضیح داد . نمی شود به خدا ...

۱۳۹۰/۰۴/۲۶

از دردها

می گویند در حال مردن یعنی در آن دقایق آخر پیش از مرگ آدم ها را ، آنهایی را که دوست داشته ای یکی یکی در ذهن ات مرور می کنی و بعد همه چیز تمام می شود ؛ یک جور آداب خداحافظی شاید . این را یک بار مادربزرگ وقتی داشت دورها را نگاه می کرد گفت ...

آدم عکس جمع کردن ازاطرافیانم نیستم اینکه آلبوم های بزرگ خانوادگی و محرمانه داشته باشم و چونان کتاب مقدس نگهداری کنم . آدم ها برایم ساین هستند ، با نشانه ها در ذهنم نگاهشان می دارم یادشان می کنم دلتنگ شان می شوم ؛ بی رحمانه نیست شعف انگیز است ! مثلا پدرم را با درخت ها یادم می آید با برگ ها با هرچیز تازه و سبز ، مادرم را با لباس های شاد و براق ، مادر بزرگ را با ظرفی پر از انار دانه دانه شده و بوی گلپر در ایوان . آدم ها برایم تجسمی از ساین هایی هستند که دوستشان دارم یا حتی دوست داشته ام آنطور باشند گاهی به شکلی خودخواهانه به عمد ، ذره ای فانتزی کنارش می گذارم تا آن ساین ویژه جان بگیرد ، زنگی کند . چه اشکال دارد .

دراز کشیده ام روی تخت صدایی از موزیک نایت اسکینی هم از جایی می آید. کمی ماورایی شده ، کمی مست ، زل زده ام به آن آویز رنگارنگ که باد دارد تکان تکان اش می دهد . ذهنم به شکلی خارق العاده ای شروع کرده از آدم ها یاد کردن همان نشانه ها . همه را مرور می کنم تا به او می رسم . تمام ذهن داغ و الکلی ام را سروسامان می دهم و چشم هایم را تنگ می کنم تا نشانه ای از او پیدا کنم . یعنی برایم بشود نشانه ای که وقتی فقط آن را دیدم یادش بیفتم که بشود سمبل او . اشیا را می کاوم . بوها صداها حرکت ها چیزی به خاطرم نمی آید . کلافه ام . دنبال کلمه ای می گردم ، اسم کتابی ، موسیقی حتی . نمی شود . وقت و نوبت او که می رسد نشانه پیدا نمی کنم. چیزی نیست که نشانه ای نداشته باشد . اشیا عطرها خیابان ها . کدام نیست ؟ کدام نباید باشد ؟ پیدا نمی کنم که بگویم بیا این مثلا . نوبت او که می شود باید ساین ها را به امان خدا رها کنم باید برگردم به عکس ها ، به دستخطها ، به یادگاری ها . از آن یک متر بالاتر از سطح زمین بودن باید بیایم پایین همه چیز باید رئال شود . اینطوری است گاهی . مشکل ساین ها همین است ، گاهی جواب نمی دهد . یکبار پیش ازین نیز اتفاق افتاد آن شب که توی خواب حس کردم آهنگ صدای پدر یادم رفته . آن شب هم نشانه ها ترسناک شدند شکنجه دادند . باید یاد بگیرم نوبت او که می رسد پایم را روی زمین بگذارم و آن عکس ایستگاه پنج را نگاه کنم تا یادم بماند زندگی واقعی است . یادم بماند خیال ام را هی پرواز ندهم دورها و دورها . آن عکس را باید بگذارم جایی که مدام ببینم ؛ همان عکس هیجان انگیز و براق با صورت عرق کرده با کوله پشتی و کفش کوه . باید به وقت شاعر شدن ها و خوش خیالی ها ، به وقت عشق ، به مانند مادر بزرگ آلبومی داشته باشم که بگذارم روی پایم آهنگی زیر لب بخوانم و گهگاهی هم گریه کنم ..

۱۳۹۰/۰۴/۲۲

از دیوانگی ها

وقت های دیوانگی می افتم به جان خانه . هی می سابم ، برق می اندازم ، صدای قیژ قیژ لیوان ها را در می آورم ، کف درست می کنم و می مالم به همه جا بالا پایین این ور آن ور. وقت هایی که استرس دارم زن تر می شوم . حواسم هست که توی یخچال چه دارم و چه ندارم . نان ها را می برم و دسته دسته می کنم . ادویه ها را چک می کنم ، میوه ها را می ریزم توی سینک و هی برق می اندازم ، حتی سبزی می خرم . وقت های دیوانگی جارو مدام روشن می شود هی سرامیک ها تی می خورند ، ماشین لباسشویی بدبخت روشن و خاموش می شود . بعد دستهایم خشک می شود مرطوب کننده می زنم می روم جلوی آینه با ابروهایم ور می روم دست می کشم روی صورتم که به زور جوشی پیدا کنم یا مویی نازک که با موچین بردارم . بعد نوبت روتختی است . روتختی را صاف می کنم صاف می کنم هی صاف می کنم و حس می کنم خم دارد کج است ، خط بالا و پایین با هم جور نیست . چند دقیقه ای یک بار می روم سر یخچال از تشنگی ، باید تمام یخ های دنیا را فرو ببلعم . وقت هایی که ناراحتم آن حس زنانه لجوج شمار تخم مرغ های توی یخچال را دارد می تواند دقیقا بگوید هندوانه ای که خریدم شیرین است یا نه ، حتی این زن یاغی می تواند حدس بزند الان دارد غباری جایی می نشیند . به وقت دیوانگی ها غذا پر ادویه می شود ، چرب و جا افتاده ، در خیالم هیبت زنی پنجاه ساله پیدا می کنم که موهای بلندش را بافته ، النگوهای طلایش جیرینگ جیرینگ صدا می دهد ، رژ لب قرمز دارد و لباس های رنگارنگ می پوشد . این وقت ها من ِ من نیستم که موزیک روشن باشد و عود بسوزد و شمع ها به خانه جان بدهد ، من ِ من نیستم که کتاب ها و کاغذها و ماگ های خالی و پر ردیف شده باشد . ور دیوانگی های گه گدار من از خاکستر سیگار متنفر می شود ، هی همه جا را دستمال می کشد ، از روزنامه و خبر بیزار است و چیزی برای خودش زمزمه می کند.

وقت هایی که خیلی زن می شوم اوضاع خوب نیست ، یک چیزی می لنگد ، یک جایی چیزی دارد آوار می شود . من صدای آوار شدن را خوب تشخیص می دهم ؛ صدای لعنتی و نامحسوس اش به گوشم آشناست .