۱۳۹۰/۰۳/۱۹

دریای درون

به سرگشتگی آنای کلوزر می مانم گاهی؛ درست هنگامی که دست هایش را بغل کرده بود و آکواریوم ماهی ها را تماشا می کرد یا آنجا که توی آتلیه خود را لای عکس ها دفن می کرد.
از آن وقت های دیوانگی است از آن وقت ها که می افتی به جان خانه و حس می کنی که هرچه دم دستت سفیدتر شود حالت بهتر می شود. از آن وقتها که سیاهی را توی در و دیوار و ظرف لباس می خواهی بکشی از آن وقت ها که حجم سفید لباس های شسته و روی هم تلنبار شده هی بیشتر می شود و حالت بدتر و بدتر که انگار فراموش کنی چیز گندی آنجا آن بیرون هست که اگر بسابی تمام می شود،می رود. کلوزر زندگی من است گاهی ؛ نقطه عطف اش شاید آن نمایشگاه عکس های پرتره ؛ این بار گالری آبان عکس های کاوه بعد از اینکه روی مین رفت .نه این بار دن نبود، لری بود . خم شده در سیاهی و سپیدی عکسی از دخترکی در زاغه ها که اورکت کاوه را پوشیده ؛ عکس را می خواستم بالا و پایین کردم . نشد . کسی قبلا آن را از خانواده خریده بود. نشد . نمی شود . وقتی نخواهد نمی شود . تمام خانه را هم که با سفیدکننده پر کنی رد چیزی می ماند رشته مویی ، رد خاک ته کفشی . اصلا آن ها را هم پاک کنی ، وسایل عوض شوند ، ببندی و بروی مدتی سفر با عطر به جا مانده تکلیف ات چیست با آن ته ادکلن توی حمام اصلا آن رایحه لباس ها ، سکانس های توی ذهن، رد صدا ها ، نورها . می بینی بانوی اسکیب فرواردها هم که باشی وقت هایی در می مانی .
آنا ی کلوزر زیاد مورد توجه نیست مثل آلیس نیست چهره کودکانه ای ندارد که کسی مسحورش شود حتی وقتی دیگران پرتره هایش را در آن گالری می بینند و نم اشکی می نشیند در چشم هایشان . هیچ کس فکر نمی کند چه بر سر آنا آمد وقتی دعوت شد ، رد شد ، بازخواست شد ، چرا هیچ کس از آنا یک تابلوی یادبود نساخت . چرا دیده نشد ...