۱۳۹۰/۰۱/۱۴

از دردها

پدربزرگ همان شب تولدم تمام کرده بود، نگفته بودند که عیش ام منغص نشود ظاهرا ؛ خب دروغ است اگر بگویم از غصه نزدیک بود بمیرم . نه ! کسانی مرا می شناسند می دانند که سالهاست با هم ارتباطی نداریم . شاید از آن موقع که پدر فوت کرد و پدر بزرگ احساس کرد دیگر پسری نیست که نوه ای مهم باشد ؛ شاید هم از همان موقع که من انقلاب کردم که من ِ نوه ارشد پسری اش نخواستم مثل او فکر کنم و لایف استایل خودم را می خواستم که نخواستم حمایت پدربزرگی ثروتمند را داشته باشم و در ناز و نعمت بچرم و در برابرش مغز و عقیده و همه چیزم را عوض کنم . مرگش بیشتر شوکه ام کرده است تا عزادار . سالها گذشته است ؛ از بعد از سالگرد پدر همان موقع که محترمانه توی صورتش گفتم که من پدرخوانده نمی خواهم که من صاحب یک زندگی ایندیویجوال خرکی ام، که لایف استایل خودم را دارم که اگر با دوست پسرم می خوابم و مست می کنم زندگی ام به خودم مربوط است که او هم زل زد و و دید که نوه ارشد پسری به خیال خودش از دست رفته که اینقدر کله شق هست که هیچ حمایتی نخواهد که تمام آن فکرها برای شکل دادن زندگی من به شکل خودش روی آب بوده. خب پدر نبود و ما حذف شده بودیم طبعا . چهارماه پیش پیغام داد که بروم دیدن اش . نرفتم . دل ام برایش تنگ شده بود بی نهایت ولی نرفتم . دلایل خودم را داشتم . مریض بود نه آنطور که از پا درآید گرچه عوارض سن بالا پی در پی است دیگر . چهارم فروردین وکیل اش زنگ زد گفت دختر خوبی باشم و بروم نیم ساعتی پدرخوانده را ببینم و هرچه گفت سرم را بیندازم پایین و " یک چشم الکی " بگویم ؛ گفت اینقدر نفوذ دارد که اگر یک قدم بردارم می تواند گزینش عقیدتی سیاسی دکترای رد شده ام را درست کند . نخواستم . من آدم چشم گفتن و امتیاز گرفتن نیستم. دلم داشت پر می کشید از دلتنگی ؛ مرد شریفی بود . شریف و نازنین ولی روش خودش را داشت و نمی خواست قبول کند ما بزرگ شده ایم و روش های زندگی دیگری هم وجود دارد . رفتم نزدیک خانه اش . حتی نزدیک تر دم در خانه حتی دستم را روی زنگ یادم است ولی برگشتم حرفی نداشتم . دلخور بودم . هنوز هم هستم . حالا که دارم این ها را می نویسم و زار می زنم از دلتنگی هم دلخورم هنوز . دلخورم که نگذاشت بیشتر با هم دوست بمانیم که نگذاشت مثل خیلی نوه های دیگر همدیگر را بغل کنیم و حرف بزنیم که رفیق باشیم که دیروز توی مراسم تدفین اش، غریبه ها بیشتر اشک نریزند. نه! نرفتم. به وکیل گفته بود از تخم و ترکه خودم است دیگر، یک دنده !
تمام دیروز و امروز که مشکی پوشیده بودم و توی مراسم بودم خانواده پدری زیر نظرم داشتند که نگاه کن این همان است که نازش را نتوانست پیرمرد بخرد. طوری نگاهم می کردند که احساس می کردم وروره جادو ام. شاید انتظار داشتند نوه لجباز برای تدفین پدر بزرگ سرسخت اش نرود . کسی از آن جمع اما نمی داند که چقدر همیشه برایم عزیز بود و محترم ، که حتی رفتن ام برای این بود که حرمتی بی حرمت نشود. کسی نمی داند که صدایش روی پیغام گیر تلفن خانه هنوز پاک نشده که عکس اش همیشه همراه ام است . دیگران از دل آدم چه خبر دارند ، چه می دانند کندن و رفتن چقدر از آدم انرژی می برد ؛ چقدر زخم هایش ماندنی است ...
بعد از مراسم وکیل پدربزرگ صدایم زد که صبر کنم که می خواهند وصیتنامه بخوانند که باید باشم برای تسهیم و تقسیم ارث . اتاق خالی اش را نگاه کردم و گفتم چیزی نمی خواهم هیچ وقت نخواسته ام. خندید و گفت زبانی که نیست باید ثبت شود . سه بعدازظهر امروز رفتم دفترش . نوشتم که چیزی نمی خواهم . نوشتم که ثبت با سند برابر است و تمام.