۱۳۸۹/۱۰/۳۰

The Day After

درست مثل آن شب لعنتی یازدهم مرداد چهارسال پیش است که نیمی از تن ام جایی جا ماند و نیمه دیگر را توی بیابان ها گذاشتم روی شانه ام . درست مثل آن یازده مرداد لعنتی است امشب که اینقدر دست بسته و منفعل ام که حتی نمی توانم فکر کنم . گفتند پشت تلفن که رفته توی ایست تنفسی ؛ سرش فرو رفته بوده توی مخزن سوخت هواپیما و گازهای ریه را مسموم کرده اند . وضعیت نخاع هم که دکترش گفت که بیست درصد شانس برگشت دارد. دکترها چه راحت عدد و رقم ها را می گویند . برای بابا هم راحت عدد گفتند و برای مامان حتی راحت تر ...

من حالا اینجا نشسته ام و منتظر یک هواپیمای لعنتی ام که بیاوردش از ارومیه به تهران که تن نیمه جان و خرد شده را ببرم بگذارم روی تخت فلان بیمارستان کسری لعنتی . من اینجا نشسته ام و هیچ کاری از دستم بر نمی آید و دلم نمی خواهد حتی دعا کنم که مثلا آن خدایی که اگر آن بالاها هست ترحم کند و دوست داشته های من را یکی یکی نگیرد . من اینجا نشسته ام توی تاریکی و تایپ می کنم درست مثل چهارسال قبل که اس ام اس تایپ می کردم یک دستی که من فلان جا هستم وسط جاده همه جا خون است . تو رو خدا کمک کنید و آرزو داشتم اینقدر شارژ موبایلم همراهی کند که این اس ام اس برسد و همراهی نکرد . پس حالا باید خیلی خوشبخت باشم که می توانم این ها همین حالا برای خودم تایپ کنم و بچپانم توی بلاگ تا بعدها که این روزها را نگاه کردم دوره کنم و زار بزنم غصه امشب را .

من حالا حتی دیگر از این هم عصبانی نیستم که بدبختی های جهان سوم اسمش می شوم تقدیر؛عصبانی نیستم که اطلاعات ممنوع کرده است حرف زدن راجع به سقوط را؛عصبانی نیستم که تمام عصر را سر روابط عمومی کسری هوار زدم که تخت رزرو کنم من حتی عصبانی نیستم که رفلکس نخاعی ندارد و ریه هایش آمبولی کرده. من حالا توی این لحظه که پری زنگنه دارد لالایی می خواند و اشک می ریزم عصبانی ام که چرا آن سلکشن موزیک را که قبل از پرواز می خواست به دستش نرساندم ...

من همیشه دیر رسیده ام . دیر و پای پیاده