۱۳۸۹/۱۰/۲۸

از جامانده ها

یک عکسی دارد بابا مال سال های 77-76 توی حیاط خانه قدیمی مان. توی عکس دارد به شکوفه های آلبالو دست می کشد . من این عکش را یواشکی از او گرفتم با یک دوربین قدیمی روسی که مال خودش بود . بابا زیاد دوست نداشت از او عکس بگیریم می گفت این نگاتیو را بگذارید عکس های درست و حسابی بگیرید شاید به او رفته ام من که حالا از عالم و آدم عکس دارم به جز خودم . بابای این عکس چیزی فوق العاده است ؛ آدمی است توی یک لحظه شکار من که حواسش به جز شکوفه های گیلاس به هیچ چیز نیست . بابای این عکس نجوا می کرد زیر لب چیزی می خواند که وقتی بعدها از او پرسیدم چه بود خندید و چیزی نگفت .
امروز که عکس های قدیمی را نگاه می کردم این عکس را دوباره پیدا کردم و زل زدم .گوشه عکس سیم آنتنی هم هست که پدر از روی دیوار با سلیقه رد کرده بود که من طبقه بالا راحت برای خودم استودیو داشته باشم و امپراطوری کنم . آن موقع ها همه با هم زندگی می کردیم . به قول مامان مثل الان هرکس نرفته بود یک ور شهر برای خودش تنهایی طی کند . توی عکس حسی هست که با هربار دیدن اش دیوانه می شوم ؛ حسی از پدر بودن ، مرد بودن ، غم داشتن ، رمانس حتی ..
هر کس باید عشق خودش را داشته باشد . کسی که برایش حس بی غمی بیاورد ؛ کسی که در حضورش فکر کنی دنیا تکان ات نخواهد داد . وقتی پدر را از دست دادم برای همیشه، شاید تازه فهمیدم این دیوار مهربان چقدر به من اعتماد به نفس می داده است ؛ باید سال ها می گذشت که خانواده تکه تکه شود هرکس برود گوشه ای از عالم؛ باید دنبال دیوار شیشه ای امن می گشتم تا می فهمیدم فقط کسی مثل پدر است که ساعت ها زیر برف زیاد آن سالها حاضر است مدت ها با آنتن ور برود که تصاویر فیلم هایت را شفاف تر ببینی و کک ات هم نگزد . باید سال ها می گذشت که عکس هایت را بگذاری جلویت و نداشته هایت را لابلایشان جستجو کنی .
دردهایی هست توی زندگی آدم ها که تا ابد با هیچ مرهمی خوب نمی شود ...