۱۳۸۹/۱۰/۲۱

از جامانده ها

خب واقعیت این است که تنم یخ زد وقتی که گفت خیلی وقت است دیگر کاری برای کسی نمی کند ولی من برایش فرق دارم هنوز ... این هنوز توی خودش یک جور طعنه داشت یا غم ؛ شاید هم منظوری نداشت من گاهی گیر می دهم به کلمات ، لحن ها ...

خب درست حدس زدم کاری را که ازش خواستم بی هیچ سوالی انجام داد ؛ 24 ساعت نشده ، انتظارش را نداشتم آن هم دقیقا روزی که برف آن بالا ها می بارید . قرار گذاشتیم بیرون . خودش زنگ زد که بیا فلان جا . رفتم .... تند زیر برف دویدم . او هم دوید . رفتیم توی ماشین اش. چند ثانیه مکث کردم ... بعد هم را بوسیدیم خیلی رسمی و دست دادیم ... نوشته ای را که می خواستم داد دستم . حالش را پرسیدم . او ولی هیچ چیز نپرسید فقط زل زد توی چشم هایم و گفت : اوضاع ردیفه ؟ گفتم : آره. مرسی از ... نگاهش را هل داد توی پیاده رو و گفت : کار مهمی نبود . بود. من که می دانستم بود.باز دست دادیم . نگفته بودم خداحافظ که گفت : می بینی موهای شقیقه ام داره سفید میشه ؛ دیگه بزرگ شدیم ... لبخند زدیم و هر کدام از طرفی رفتیم . یک لحظه زد روی ترمز برگشت و بلند گفت : هنوز اون شال گردن رنگاوارنگ ات رو داری ؟! بلند گفتم : آره .خیابان شلوغ بود، نمی دانم شنید یا نه ...

دستکش های آبی ام جا ماند توی ماشین اش.