۱۳۹۰/۰۹/۲۸

از زندگي

بعد شبیه آدم هایی شدم که پس از فاجعه باید تنهایشان گذاشت؛ از آن دست آدم هایی که توی موقعیت خاص شان باید همه بگویند خداحافظ و در را ببندند و واگذارش کنند به زمان و سیگار. ناگهان دیدم الان این لحظه است. رفتند و من ماندم و یک خانه خالی . دیدم دیگر وقت اش است زندگی ام را وجب کنم، سانتیمتر و گونیا نقاله دستم بگیرم و پنبه را از گوش ها بردارم. این بود که نشستم خیلی آرام، خیلی خونسرد حتی با یک لیوان چای، آدم های زندگی ام را لیست کردم. همه را. از بالا به پایین از هرچه خاطره بود، گذشته بود و پیش آمده بود، از نیم نگاه تا زندگی، از یک شب مستی تا بیشترها، جلوترها . بی اشک، بی آه، بی سوز. برداشتم خیلی خانم مهندس وار، خیلی شارپ و هاویشام گونه شروع کردم به خط زدن. خط زدن و حذف کردن و گذشتن؛ از آن کارهای انقلابی بی سابقه که هیچ وقت در قاموس ام نبود، نیست بعد هم shift + delete و خلاص. به هیچ کس هم نگفتم دیگر تمام شد، به هیچ کس نگفتم باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم؛ چای ام را تنهایی خوردم و راه رفتم. اینقدر راه رفتم که سبک شدم .
دیدم سی سالگی دیگر سنی است که باید یاد گرفته باشی آزمون و خطا نکنی. باید یاد گرفته باشی یا داری یا نداری ، یا پیدا کرده ای یا عرضه اش را نداشته ای. دیدم دیگر قلبم قدرت جذب و دفع ندارد، سلول هایم کم آورده است. دیدم دیگر روحم نه توان ماجراجویی دارد نه جان عاشقی. دیدم اگر تا همین جا هم به اندازه زیر تابوتم را گرفتن، دوست جمع کرده باشم برایم کافی کافی است . دیدم دیگر وقت اش است پیرزن درونم را که سالهاست با گلوله های کاموای رنگارنگ اش سپرده ام به آسایشگاه، همان که وقت دنده عقب گرفتن ها از توی آینه بی حرف تماشایم می کرد را به خانه بیاورم، کتاب هایش را بچینم، بساط سماورش را ردیف کنم و استکان های کمرباریک اش را جلویش بگذارم . دیدم یک دهه ماجراجویی ام را باید مثل کلنل ها قاب بگیرم و بگذارم ته صندوقخانه ذهنم و گهگداری، وقتی بی وقتی بروم سراغش، غریب نگاهش کنم، فاتحه ای بدهم و برگردم.
آدمیزاد یک روز در سی سالگی اش می فهمد که باید اسباب بازی هایش را بگذارد و برود .

۱۳۹۰/۰۹/۲۱

به گمانم آقای کیشلوفسکی بود، که بعد از ساختن «قرمز» خودش را بازنشسته کرده بود از فیلم‌سازی و گفته بود که حالا دلم می‌خواهد بروم در یک خانه‌ی پرتی روی یک مبل راحتی بشینم و کتاب بخوانم و آن‌قدر سیگار بکشم و بنوشم تا بمیرم. به گمانم آن‌قدر خوش‌بخت بود که همین کار را هم کرد.


۱۳۹۰/۰۹/۲۰

گفت تو آدم ريسك هاي جدي هستي، ريسك هاي بنياديني كه خيلي ها را به ترس مي اندازد. گفت تو هميشه وسط متن بوده اي بي اعتنا به حاشيه. من اين را، همين را دوست دارم. گفت وقت هايي كه نيستي و ناپديدي، هميشه منتظرم سيمرغي از دل آتش بيايد بيرون حالا سوخته حتي، ويران شده ولي زنده. گفت تو اين خصلت خطرناك و لعنتي را داري كه به آتش نزديك مي‌شوي و چشم هايت را مي بندي .

۱۳۹۰/۰۹/۱۳

گفته بود كه وبلاگم را نمي خواند، وقتش را ندارد و مديومش را نمي فهمد و فلان و بهمان . گفته بود اين پيچيدگي هاي ذهني تو براي خيلي ها شايد جذاب باشد ولي براي من نيست؛ اين را خيلي رك و جدي و با لبخند گفت ! بعد حالا، حالا كه خيلي گذشته، حالا كه يواش يواش خزيده ام به آن جمع هاي سابق مشترك ،هوشيار و مست، از يكي از نوشته هايم مثال مي آورد و مي گويد كه گاهي تركيب هاي جالب مي سازم ،هرچند هنوز معتقد است "در نوشته هاي ژورناليستي ام خيلي بهترم " . من ؟ گيج شده . مي‌خوانَد ؟ مي‌خوانده ؟!

۱۳۹۰/۰۹/۰۸

از زندگي

اگر امكان خدا بودن داشتم، يك اپليكيشني هم مي گذاشتم براي آدم ها كه از خودشان بك آپ بگيرند. بنشينند خيلي خوش و خرم حتي،‌ گذشته شان را دانلود كنند كه يادشان بيايد چه بوده اند، چه كرده اند، كي ساخته‌ اند و كي ويران كرده اند ...
لازم است گه‌گداري، وقتي، شبي، نيمه شبي برويم توي اتاقمان، در را ببنديم، تكيه بدهيم به ديوار و توي آينه اي قدي خودمان را نگاه كنيم. زوم كنيم ته چشم ها و زل بزنيم به خودمان و بگوييم كه اشتباه كرديم. كوچ كنيم به ته مانده هاي خاطرات گذشته و اينقدر شجاعت داشته باشيم كه بپذيريم به وقت اشتباهاتمان، وقت هيجان ها و كور شدن ها و لحظه اي شدن ها، اين ديگران محسوس و نامحسوس نبودند كه تصميم آخر را گرفتند، خودمان بوديم.
آدميزاد بهتر است هر از چند گاهي، بگير از سر يادآوري، با خودش ندار شود .

۱۳۹۰/۰۹/۰۷

يك وقت هايي هم مي روم سروقت آرشيو كارنامه؛ جلد كاهي رنگ هر شماره اش را دست مي كشم و دوباره از نو "خاله خر است " منیرو روانی پور و "حلزون شکن عدن" شهریار مندنی پور مي خوانم و همه چيز را فراموش مي‌كنم؛ مثل همين امروز كه گوگل برداشته است كل ايميل ها و كامنت‌هاي گذشته هاي دور گوگل ريدر را استفراغ كرده بيرون .
به طرز ترسناكي قوي شده ام !

۱۳۹۰/۰۹/۰۶

گفتم : " چيزهايي هست كه نمي‌داني "
گفت ولش كن ! آدم يه وقتايي نبايد بدونه . گفتم آخه ندونستن تو زجرم ميده . خنديد و گفت يه كم زجر بكش خب !
فراموش نكرده ...

۱۳۹۰/۰۹/۰۵

ديروز وسط برفا، اون لحظه هايي كه گوله برفي پرت مي كرد سمتم محكم، يه طوري كه مطمئن بشه دردم اومده و دردم ميومد و با صداي بلند مي‌خنديد و منم مي‌خنديدم، اونجا، اون لحظه، دقيقا اون لحظه كه يهو زل زد نگام كرد و هي نگام كرد؛ توي دلم مي گفتم : يعني بخشيده ! بخشيده ؟

۱۳۹۰/۰۸/۳۰

از روزها

ديشب كه " شب بود، خيابان بود، زمستان بود " و من خيلي خسته و يخ زده داشتم اين سرازيري وزرا را پايين مي آمدم، يكدفعه دلم اينقدر سيگار خواست كه اجازه دادم يادم برود كه كجا زندگي مي‌كنم و يادم برود اين جا دقيقا جايي است كه سيگار از حشيش مذموم‌تر و جرم‌تر است (جرم تر ! ) لذا خيلي ريلكس سيگار برداشتم اما هرچه گشتم و خودم را بالا پايين كردم و جيب و كيف و ... خبري از فندك نبود كه نبود و منِ سيگار روي لب داشت گريه ام مي گرفت كه يك دفعه يك آقايي خيلي محترم و متشخص و خوشتيپ كالامثال همفري بوگارت، فندكش را تعارف كرد و چترش را هم گرفت بالاي سرم و گفت كه تا ته خيابان پياده مي رود ! اما، اما از آنجايي كه " من توبه كردم از عشق " و توبه كردم كه تا اطلاع ثانوي عاشق كسي بشوم ( آن هم در موقعيت هاي باران، هواي پاك و فلان ) و بگذارم جرياني پيش بيايد و قلبم را قفل كرده ام و كليدش را هم قورت داده ام، خيلي زيركانه و نامحسوس حواسم را جمع كردم كه اگر خواست در خصوص لطافت باران حرف بزند سريعا موضوع صحبت را به مشكل دفن زباله هاي شهري تغيير بدهم و يا اگر خواست شعري زير باران تلاوت كند، من در اقدامي عاجل بلافاصله در خصوص نحوه دستگيري سيف الاسلام قذافي تغيير فاز بدهم و معضل باران و لطافت و عشق و فيلان را در نطفه خفه نمايم. اين بود كه تا ته خيابان رسيديم، خيلي محترمانه از فندك و چتر تشكر كرده، دست داده و به ديار باقي شتافتم .

۱۳۹۰/۰۸/۲۹

از سرگرمي ها


از صبح نشسته ام و مثل چهارساله‌ها با اين اسباب بازي جديدم كه دستپخت آقاي پاريس است سرگرمم و صدايم هم به طرز نگران كننده اي در نمي‌آيد !


از زندگي

ديشب كه روزنامه توقيف شد، يعني زنگ زدند گفتند از توي چاپخانه جمع شده، آمد نشست ور دلم، گفت : حالا چه كنيم بانو ؟



گفتم ده سالي كه من مي شناسمت اول اش همين سوال را پرسيده اي و بعد رفته اي سراغ جنازه بعدي ... نگاهش را دوخت به سقف و گفت : از نو كه به دنيا بيايم مي‌روم لبنياتي مي‌زنم كه سهمم از دنياي روزنامه بشود گذاشتنشان زير ظرف هاي ماست و شير؛ پرسيد تو چي ؟ نگاهش كردم و گفتم : فكر كن بگذارم يك بار ديگر به دنيا بيايم !
دوازده دقيقه بعدش من داشتم از روي كتاب آشپزي خورشت به مي پختم و او داشت براي جنازه آتي، فيچر خبري مي بست !


۱۳۹۰/۰۸/۲۸

از زندگي


مثل اين است كه گفته باشند اين تو و اين سالن سينماي خالي ؛ روي يك صندلي راحت لم بده ، پاهايت را بگذار روي صندلي جلويي و زل بزن به پرده و آرام باش !
زني در من است كه دارد گذشته اش را روي دور تند مرور مي كند ، لحظاتي مكث مي كند، حرفي يادش مي آيد، سكانسي را بازبيني مي‌كند ؛ خودم را مي بينم كه فريم به فريم اين سي سال را بر پرده اي عريض تماشا مي كنم و منتظرم كه بقيه آدم هاي بيرون ، منتقدها ، مميزها بيايند ، سر تكان بدهند، سر و ته اش را بچينند و بروند ...
حال حامد شب يلدا را دارم ، در همان خانه ، همان اتاق كه يك نگاهش به فيلم هاست و يك نگاهش به سقف ترك برداشته !

۱۳۹۰/۰۸/۲۵

بايد بتوانم از حس ام بنويسم ؛ بايد بتوانم بنويسم كه خودم را دوباره به ثبت رساندم !
كلمه ندارم اما ؛ گيجم گنگم مبهوتم

۱۳۹۰/۰۸/۲۲

آدمي هستم كه كلا از رييس داشتن متنفر است /
آدمي هستم كه كلا از رييس بودن متنفر است /
اين آدم چه كند ؟!

۱۳۹۰/۰۸/۲۱

انگشت بريده اي هستم كه از سر اتفاق امروز خيلي، خيلي زياد، به انگشت اشاره ام نياز دارم !

۱۳۹۰/۰۸/۱۸

از دردها

مي‌داني شبيه چيست؟ شبيه اينكه يك‌ روز كه نشسته اي و لم داده‌اي و مي‌خواهي براي خودت، خودت تنها باشي، يك دفعه در خانه‌ات را بزنند و يك كودك دو‌ ساله را بگذارند كف دستت و بگويند بچه شماست؛ از امروز بايد نگهش داري و تربيت‌اش را عهده‌دار بشوي و بزرگش كني، تازه بايد اين تضمين را هم بدهي كه در مسابقه بهترين مادر كره زمين اول بشوي ! يعني اصلا مهلت ندهند كه بشيني، حساب و كتاب كني، ببيني اصلا كي به كي است، كِي بند را آب داده اي، كي آمده كي رفته ... اتفاقات زندگي من اينطوري است يعني چنان ضربتي، هولناك و در بالاترين سطح اتفاق مي افتد و بعد از اتفاق افتادن هم شرايط تعيين مي‌كند كه مي‌مانم. اتفاق گاهي اصلا مي نشيند روبروي من زل مي‌زند به چشم‌هايم و از من انتظار دارد كه مدير بحران خوبي باشم و حل‌اش كنم و بدتر از همه اينكه " حلال " خوبي هم باشم ! اينجور وقت‌ها آدم حس مي‌كند كوبيده شده است به ديوار؛ طوري كه اگر خونريزي داخلي نكني و تمام نشوي هم جاي كوبيدگي تا آخر عمر درد دارد و يك كبودي چيزي باقي مي‌گذارد جايي از بدنت كه بعد‌ها، بعد از سال‌ها هم كه ناغافل دستت به آن بخورد زير لب آخ بگويي !
كارما اينجور مواقع مي گفت : غصه‌ي آدميزاد، كتاب چهل طوطي . راست مي گفت .

۱۳۹۰/۰۸/۱۷

بعد خيلي خانم، خيلي با‌‌ فرهنگ و خيلي سرما خورده راه افتادم رفتم پيش آقاي سينما آزادي، دوباره يه حبه قند ديدم و براي بار صدم عاشق سعيد پورصميمي شدم بعد از آقاي لارستان دسته دلقك هاي سلين خريدم و رفتم گالري كه كارهاي سفال آقاي هنرمند را ببينم ؛ اين وسط هي آب بيني ام سرازير مي شد مثل چهار ساله ها و هي دستمال كاغذي- نياز مي شدم زير باران / حالا خيلي غصه و خيلي زياد سرما خورده نشسته ام ، آب ليمو شيرين مي خورم و قرار است براي خودم سوپ قارچ و پيازچه درست كنم و به كارهاي زمين مانده فكر نكنم ؛ بعد الان يك ور مغزم دارد نهيب مي زند كه بروم زير برف قدم بزنم

موجود مزخرفي هستم وقت هاي مريضي، در حد حال به هم زدن، ننر و خسته/ چطور تحمل ام مي كنند ملت اينجور وقت ها ؟!





۱۳۹۰/۰۷/۱۳

از مستی ها

گفتم می دانی چه چیز به من بال می دهد ؛ اینکه گاهی وقتی ، بی وقتی یک مانتوی رنگ و رو رفته بلند مشکی بپوشم ، بروم توی کوچه پس کوچه های انقلاب ، توی یک ساندویچی درب و داغان ، بنشینم و زل بزنم به باربرهایی که کتاب جابجا می کنند ، اینکه دوغ دور دهانم را با آستین پاک کنم و لابلای آدم ها باشم . گفتم بندری میدان انقلاب اگر پیازهایش یک اندازه و شیک باشد ، اگر سوسیس درجه یک و قارچ داشته باشد که دیگر بندری نیست . هست ؟ گفتم موجودی هستم غریب که همیشه برایش " غزاله از پاریس زیباتر است " ؛ چنین موجودی یعنی مهره کبود امامزاده ته یک دهات پشت کوه دلش را بارها برده است .


این آدم یک روز ول می کند و می رود ...

۱۳۹۰/۰۷/۰۲

از مستی ها

گفتم می دانی چه چیز من را مضطرب می کند ؟ اینکه وقتی می نویسم جایی نشسته باشم که نتوانم تکیه بدهم ، زانوهایم را بغل کنم و دفترم را رویشان بگذارم ؛ مضطرب می شوم که در این حالت مست نوشتن ، دست چپم نتواند سیگار را در زیر سیگاری بتکاند ؛ مضطرب تر حتی اگر دفترچه سیمی نباشد و به جای روان نویس ، خودکار داشته باشم . گفتم موجود غریب واویلایی هستم که از آرزوی پاکسازی کیلومترها میدان مین در خاک زئیر می نویسد اما می تواند روزها با کاشی آبی کوچک گوشه شکسته ای که اتفاقی پیدا کرده ، دل خوش باشد ...

۱۳۹۰/۰۶/۳۰

از ترس ها

حسام زنگ زد که کجایی ؟ گفت که نگران نشو ولی باید بیایی فلان بیمارستان و دوباره تکرار کرد زود بیا . دویدم . تمام سر فلامک تا بیمارستان را دویدم و ضجه زدم . ضجه یعنی حالتی از انفجار ، چیزی در حد پاره شدن آخرین رشته های طنابی که به جایی وصل است .
دکتر گفت فشار عصبی بوده . فشار عصبی بعد از یک بازجویی طولانی ! حسام گفت گفته بوده معده اش تیر می کشد. معده نبوده قلب بوده . یک قلب غمگین پر از درد ، پر از فشار . نشستم کف لابی . دیدم توان حرکت ندارم . لال شده بودم . یک لحظه دنیا کوبیده شد توی سرم . گفتم نه نه این عادلانه نیست ، انصاف نیست . دنیا باید به من فرصت جبران بدهد . به حسام به علیرضا به دکترها می گفتم که عادلانه نیست . نگاهم می کردند. بالای سرش که رسیدم خالی شدم . بیهوش . انگار هیچ وقت در این دنیا نبوده ! دست ها کبود ، صورت لاغر ، ریش دو روزه ، ماسک روی صورت . دویدم بیرون . باید کاری می کردم باید کاری بشود کرد ! نباید اینقدر الکی از دست برود ، اصلا زندگی نباید اینقدر الکی آدم را خالی کند ، بکوبد کف زمین ، له کند . همه آن سال ها کنار هم بودن و زندگی کردن نباید با یک صاف شدن منحنی تمام شود . نه انصاف نیست ! باید جبران کنم ؛ من باید همه بدی هایم را همه نبودن هایم را جبران کنم . باید همه تنها گذاشتن ها را جبران کنم . بعد خدا را صدا زدم . من ؟! من . من خدا را بعد از مدت ها صدا زدم ، همه را صدا زدم همه کسانی که می شناختم و نمی شناختم را صدا را زدم . بله انسان اینطور موجودی است که به وقت فاجعه ها به نخی هم متوسل می شود .

ترس برم داشته بود . یک بار زندگی فرصت خداحافظی از پدر را از من گرفت نباید تکرار می شد . نباید می گذاشتم تکرار شود . رفتم بالای سرش آرام صدایش زدم گفتم باید با من حرف بزنی باید بلند شوی . باید من را ببخشی . باید توی چشم هایم نگاه کنی و بگویی بخشیده ای ... علیرضا دستم را گرفت . نمی دانستند ، نمی دانند . کسی چه می داند آدم وقتی هوار می کشد توی دلش چه خبر است ؛ چه می دانند دنیا وقتی آوار می شود آدم باید چه خاکی توی سرش بریزد. باید زمان برگردد باید برود عقب باید برود تا قبل از آن سفر پاریس لعنتی . باید بایستم جلویش ، بگویم نمی خواهم بروی ، نباید بروی . باید آن غرور مزخرف ام را بگذارم کنار بنشینم روی چمدان ها و نگذارم . باید بگویم . باید خیلی چیزها را برایش بگویم . دنیا باید فرصت جبران خیلی چیزها به من بدهد . باید فرصت بدهد که آن آخرین یاداشت روی یخچال که نوشته بود تو را همان طور که خوشحالی دوست دارم حتی اگر خوشحال نباشم را پیدا کنم ؛ نباید دیر شود برای تشکر از مردی که همیشه - در بدترین لحظاتی که هرکس حتی کم می آورد - آنقدر محترم و جنتلمن رفتار کرد که شرمنده شدم . دیدم اگر صبح شود و زنده نماند نابود می شوم ، دیدم روحم دارد سوراخ می شود ،. تنم ترک برمی دارد . دیدم عذاب که دارم ، دارد دیوانه ام می کند دیدم اگر طوری شود ، هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت خودم را نمی بخشم .
...


برگشت . برگشت و دنیا به من فرصت دوباره داد. برگشت و دکتر گفت که خیلی شانس آورده ایم . امشب را هم باید بماند . اشکال ندارد قول گرفت کلاس ام را کنسل نکنم . الان که دارم این ها را تایپ می کنم و کیبرد از اشک خیس شده ، آمده ام خانه که دوش بگیرم و لباس عوض کنم و برایش موزیک ببرم تا آرام باشد ؛ تمام تنم بوی بیمارستان می دهد . دکتر که ویزیتش تمام شد و رفت گفتم باید با او حرف بزنم . اشک ِ توی چشم هایش آرام سرازیر شد روی لباس بیمارستان . به سختی به حرف آمد و گفت چیزی نگو لطفا چیزی نگو بیا از امروز از همین حالا ... که گریه امانش نداد . دیدم چقدر بدم چقدر مزخرفم . دیدم باید حالا حالاها بدوم تا آخر عمرم تا شاید ، شاید محبت های مردی را که این همه را بخشیده است جبران کنم ؛ مردی که همیشه جز با ادب و احترام از من حرف نزد ، ننوشت و نقل نکرد . دیده ام شانه هایش دارد می لرزد دیدم دلش هوس سیگار کرده . گفتم دیگر باید ترکش کنی پسر خوب . اشک هایش هنوز سرازیر بود . گفت که کارتهای بانکی اش را بردارم و رمزها را بنویسم . گفت که برایم شکلات تلخ خریده بوده و مانده شرکت . دیدم شانه هایم تحمل ندارد دویدم توی دستشویی بیمارستان دو تا سیگار کشیدم و همه دنیا را بالا آوردم .
قبول کنیم ترسناک است که زندگی گاهی فرصت ادیت کردن جزئیاتش را به آدم نمی دهد ؛ قبول کنیم ترسناک است که گاهی فقط فرصت یک بار نوشتن داریم و باید همان یک بار را درست بنویسیم . روز قبل عطر مورد علاقه ام را خریده بودم ، فکرش را هم نمی کردم چند ساعت بعد تمام خواسته ام از دنیا استشمام بوی عطر تن کسی شود که من ِ ویرایشگر ِ کودن در ادیت کردن هایم به قرینه لفظی حذفش کرده بودم . بله ترسناک است ! من تمام بیست و چهار ساعت گذشته را از ترس لرزیده ام .

۱۳۹۰/۰۶/۲۴

از دلخوشی ها

حالا که دقیق نگاه می کنم می بینم هنوز هم رابطه من و " ارتش سری " رابطه یک مخاطب با اثر مورد علاقه اش نیست ، یعنی جنس اش این نبوده ، چیزی است فراتر از یک شیفتگی مخاطب به اثر ؛ مخلوطی است از کودکی، درد ، آرمان ، نوستالژی و هزار چیز دیگر . هیچ وقت نفهمیدم دقیقا چه ، چه در این سریال بود / هست که از تیتراژ تا پایان همه قسمت ها - چه اولین بار که با پدر می دیدم و چیزی از جنگ نمی دانستم و چه حالا برای بار نمی دانم چندم – مرا میخکوب می کند ، به وجد می آورد ! آیا تنها ترکیب مواج موزیکی جادویی و گاها ترسناک با تصاویری زوم این شده از راه های شهری ، روستایی ، خط آهن ، خیابان ها و دشت ها و پرداخت روان داستانی اش باعث شد برایم از شکل یک رابطه لذت بخش معمولی خارج شود و فرمی مقدس به خودش بگیرد ، آیا کمپلکس صداهای زیبای مجموعه گویندگان آن باعث شد دیوانه اش شوم ؛ گویندگانی که دیگر کمتر اینچنین تمام و کمال کنار هم قرار گرفتند. آیا رسم دونفره تاریک کردن خانه ، دراز کشیدن و بالش زیر شکم گذاشتن و در سکوت زل زدن به تصاویر برای کودکی که عاشق پدرش بود چنین شیفتگی به همراه آورد ؟ آیا ارتش سری را بخاطر لحظات خوب اش کنار پدر دوست داشتم یا تعلیق ها و تعقیب کردن و ترس و امیدهایش این همه برایم جذاب بود ؟ آیا زندگی داشت آماده ام می کرد که مبارزه تا روز آخر عمر را از تصاویر آن یاد بگیرم ، از قصه هایش ....
دارم فکر می کنم این بهشت کوچک ارتش سری را روح پدرم یعنی حس اینکه کنار او تماشایش کنم – حس اینکه به من این اطمینان را می داد که بزرگتر که شوی همه چیز را درک خواهی کرد – بود که مرا شیفته خودش کرد یا درک اینکه روز بعد وسط آب دادن گلها یا خرید بپرسم که اس اس چیست یا برایم بگوید که گشتاپو کارش چه بوده – کاری که شاید من هیچ وقت با فرزند نداشته ام نکنم ترجیح بدم والت دیسنی ببیند و آواز بخواند و زود بزرگ نشود . شاید اصلا بخاطر پرسوناژها بوده . کدام ؟ آن کافه چی بلژیکی خونسرد ، آلبر ؟ همسرش مونیک ؟ آلن ؟ اصلا شاید آن انگلیسی که هیچ وقت اعتماد خط نجات را جلب نکرد ، کرتیس ؟! مکس چی همان که خیانت کرد ، یا نه اصلا ناتالی جذاب با موهای طلایی در دوره ای که تصویر زن ممنوع بود . آن سردی خشن و ترسناک کسلر جذبمان می کرد یا حس انجام وظیفه توام با احساسات برانت ؟ آن کافه کوچک و مرموز خیابان چهارده غربی بروکسل شاید برای نسل پدر من نمود هیجان سرکوب شده دهه ای بوده که انقلاب مجال نداد شکل دلخواه به خودش بگیرد. شاید برای نسلی که کم کم داشت به این نتیجه می رسید که "نجات دهنده در گور خفته است " نجات جمعی و هیجان انگیز هوانوردان بریتانیایی مرهمی بود که خود را دلداری بدهند . اما من چه ؟ آیا من صرفا شیفته اش بودم چون پدرم شیفته اش بود و من دیوانه پدر ؟! آیا من ِ کودک ، پیش بینی می کرد لذت در کنار پدر دراز کشیدن و توی تاریکی ارتش سری دیدن تکرار نخواهد شد ؟ آیا زندگی ام ، طرز تربیت ام حتی شغلم محصول پدری است که مرا در قامت ایوت مو خرمایی خط نجات می دید در نهایت آرمانگرایی ؟


بعد از پدر لذت دیدن ارتش سری را با کسی شریک نشده ام . آن را برای خودم تنها نگه داشته ام ؛ وقت هایی می نشینم در تاریکی و زل می زنم به به سکانس هایی که زمانی کنار پدر می بلعیدمشان . گاهی دلتنگ می شوم لحظه ای برمی گردم و آرزو می کنم کنارم نشسته باشد ، آرام چایی بخورد ، نیم نگاهی به من بیندازد و سریال محبوبش را پی بگیرد .

۱۳۹۰/۰۶/۲۱

ما همه یازده سپتامبر هستیم

نیمه شب است ؛ از آن نیمه شب های عجیب و غریب که تخت به جیر جیر می افتد از بس غلت می زنی ، از بس خواب رفته جایی گم و گور شده و پیدایش نیست. نیمه شب است ، یک نیمه شب خفه و دیوانه که نه پاییز است و نه تابستان . بلند شده ام ، رفته ام توی تراس با سیگار و فندک سبز رولکس فیک ولی زیبا همان که شد یک چیزی شبیه هدیه خداحافظی حتی عزیزتر . پک اول را که فرو میدهم چیزی توی تاریکی برق می زند فکر می کنم گربه های غمگین نیمه شب خیابان ما باید باشند . نیستند . چیزی بین درخت های سمت پارک تکان می خورد قامت کسی است که حس میکنم می شناسم ، قامتی که دارد سیگار می کشد و می کوبد روی زانوها . دستم می لرزد ، ضربان قلبم بالا می رود . روزبه است ؟ روزبه است . شالی می کشم روی سرم و می دوم پایین تا آسانسور بالا بیاید، رسیده ام پایین . میدوم لای درخت ها ، زل می زنم به صورتش. رنگ ، مهتاب . زیر بغلش را می گیرم و بلندش می کنم . سرد سرد . می توانی راه بیایی ؟ می تواند . آسانسور حالا پایین است لابد . تا طبقه آخر زیر نور ضعیف آسانسور هم را نگاه می کنیم دلم دارد مچاله می شود . می برمش تو . تا جابجا شود یک لیوان آب و نبات می دهم دستش . روزبه خوبی ؟ می خواهم بپرسم چه شده که نیمه شب خودش را گم و گور کرده توی خیابان لای درخت ها . سیگاری می دهم دستش و پتو را می کشم روی شانه ها که می لرزد . شروع کرده به گریه لابلای هق هق است که می فهمم امید رفته ! برداشته یک نامه گذاشته و رفته . برداشته چند تا کتاب گذاشته توی آن کوله پشتی سبز و راهش را کشیده و رفته . گفته دیگر نه حوصله روانکاوی دارد نه توضیح اینکه چه بر سرش گذشته در آن سلول دو در دو متر و نه توان ایستادن و خودش را مسلط نشان دادن ؛ اینقدر پر بوده لابد که شناسنامه هم نبرده ، نوشته که به بازجویش اگر خواست بگویند رفت . رفت . رفته که برنگردد که پدر و مادرش هم خم تر نشوند که هر وقت می رود از خانه بیرون ، برمیگردد یا نه ، رفته که صداها یادش برود ، داد نزند ، صورت آنها که اعدام شدند و خداحافظی کردند ، آنها که جای زخم هایشان عفونت کرد و خونشان مسموم شد و کبود شدند یادش برود . رفته که این زجر مدام تمام بشود ...
خیابان دیکتاتوری هزار کوچه دارد ، هر کوچه هزار خانه . خاصیت دیکتاتوری زجر دادن و ریز ریز ویران کردن است ، خودش را لحظه ای نمی کوبد توی ساختمان های تجارت جهانی و تمام کند ، که هر سال بشود یادبود و تیتر خبرهای جهان . دنیا یادش می رود گاهی گزارش زنده بگیرد از زندگی مردمی که در دیکتاتوری روزی صد بار به در و دیوار کوبیده می شوند ؛ دنیا به زندگی ما عادت کرده است .


روی کاناپه که خوابش برد شماره فریبا را گرفتم . توی خیابان ها دنبال روزبه بود . گفتم اینجاست و خوابیده . آمدم که پتو را رویش بکشم دیدم نامه توی دست هایش خیس شده . دیدم صورتم خیس شده ، خیابان خیس شده ، دنیا خیس شده ، همه برج های دوقلوی همه جهان خیس شده ...

۱۳۹۰/۰۶/۱۳

از مدال ها !

حالا باید حتما سناریو اینطوری نوشته شود ؟ یعنی حتما باید امیر از مانی بخواهد که آن ماشین لعنتی اش را گل بزند و برود سراغ شیما توی آرایشگاه ؟! یعنی باید وقتی لباس عروس حاضر شد فقط مانی بردارد شیما را ببرد که پرو کند ؟ لازم است که مثل فیلمفارسی ها زندگی کنیم ؟ لازم است که دریای درونمان هی پرتره ساحل آفتابی داشته باشد با شرط تحمل ؟ این شکنجه های مدرن از کی باب شد ، این تحمل از چه وقت شد مصداق آدم حسابی بودن ما ؟! از کی ، دقیقا کی مازوخیست بودن مدال شد که انداختیم گردن خودمان ؟ صبح تا شب خودمان را ویران می کنیم که ثابت کنیم چه ؟ نظم جهان خش بر می دارد اگر نخواهیم تحمل کنیم ، اگر بلند شویم برویم توی صورت طرف بگوییم نه تو حق نداری بروی ، حق نداری همه چیز را بگذاری و بروی ، حق نداری این همه خاطره که با هم ساخته ایم را ندید بگیری چون من دل ام می میرد ؟
چهار دوستیم . نزدیک و عجیب و غریب . هزارو یک ماجرا با هم داشته ایم ولی یک دهه است توی خیر و شر هم کم نبودیم . هنوز حاضریم برای هم همه کار کنیم . همه کار ؟ یکی عاشق دیگری بود . نشد . گاهی نمی شود . دیگری عاشق آن دیگری بود لابد . می خواهم بخوابم نیمه شب است موبایل زنگ می خورد . مانی با صدایی از ته چاه . بیدارم ؟ . بیدارم . پایین است توی ماشین . بیایم بالا ؟ دو دقیقه بعد توی خانه ام است با رنگی پریده تر از ماه . تا چایی درست کنم ، دو تا رانیتیدین خورده . تا چایی را بدهم دستش اشک نشسته توی چشم ها ! می گویم ضمانت داده ای از روحت بدزدی ؟ پکیج لباس عروس را نشانم می دهد و اشک می ریزد روی پیراهن اش . سرش را می بوسم و می گویم : دیوانه ایم ما همه به خدا. گفتم تحمل نداری ، نگفتم ؟ چرا . عروسی شان هم می آیی ؟ بله ...
نظم جهان دست ما نیست. یک وقتهایی هست که ناچاریم . ناچاری را نمی شود از زندگی حذف کرد .نمی شود همیشه انتخاب کرد انتخاب گر دائم ایده آل است ، رئال نیست . وقت هایی انتخاب می شویم برای عشق ، غم ، درد ، شادی . گاهی اما خودمان را ویران می کنیم که ثابت کنیم چیزی فرای دنیا در دستان ماست . انکار ترس درون ماست که می خواهیم رنگ و لعاب مدرن بودن به آن بدهیم ؛ ترس روبرو شدن با حقیقت هایی است که ما در آن نقش مهمی داریم که باید انگار برایش سیمرغ بلورین بگیریم که بعدها عکس خودمان را لابد قاب کنیم و مدال مان را تکان بدهیم که فداکاری کرده ایم که منطقی رفتار کرده ایم که بالغ شده ایم که وقتی تمام دنیا زل زد به ما که ببیند سهم خواهی می کنیم یا نه ، ما نخواستیم و به خودمان افتخار کردیم که استفراغ تحمل کردن را بلعیدیم ! مثلا امیر برمی دارد سوییچ ماشین عروس را می دهد به مانی که ثابت کند قوی تر بود در داشتن شیما . مانی بر می دارد شیما و امیر را می برد آتلیه اش که زجر بکشد که ببیند دارد عکس های عاشقانه دو نفره می گیرد از آنها که ثابت کند قوی تر است در دوستی . من بلند می شوم چند ماه دیگر با لبخندی تلخ دست نازنین ام را می گذارم توی دست فرودگاه که برود و فلان مدرک بین المللی شبکه بگیرد که ثابت کنم قوی تر هستم در از خودگذشتگی و عشق ؟!
چه مرگمان شده که زندگی را گذاشته ایم روی دور تند ؛ چه مرگمان شده که می خواهیم از سرنوشت جلو بزنیم ؟!





پانوشت 1 ) اسم ها واقعی نیستند به عمد .

پانوشت 2 ) آدم های این ماجراها خاکستری اند ؛ مثل همه ، مثل شما .

۱۳۹۰/۰۵/۳۰

از عاشقانه های بی نام

من اصولا از آن آدم هایی هستم که غذا نمی خورد که زنده باشد بلکه غذا می خورد که با آن لاس بزند . غذا خوردن هیچ وقت برای من صرفا یک عمل بدیهی روتین نبوده ، خلسه ای است که با آن رنگ ها ، مزه ها و فضا ها را کشف می کنم . فرصتی است که آدم ها را نگاه کنم و بروم توی نخشان ، کشفشان کنم ، شادی ها و غم هایشان را ببینم ، حس هایشان را بگیرم . گاهی میان غذایم به بیرون خیره شوم ، دقایقی موزیک گوش کنم ، دستم را بگذارم زیر چانه ام و زل بزنم به آدم های توی خیابان مثلا نگاهم یکی را تا وقتی ناپدید می شود دنبال کند. برای همین اکثر وقت های تنهایی غذا نمی خورم . برای همین هر وقت حس کنم باید تند تند غذا بخورم یا وقت ندارم ، ازین کار صرف نظر می کنم . برای همین رستوران هایی که خیلی شلوغ است و باید سریع بخوری و بنوشی و میز را به دیگری بدهی هرچند خیلی معروف و پر اسم و رسم ، انتخاب نمی کنم . جاهایی که گارسون هایش خیلی به میز سر بزنند و رسیدگی کنند مضطربم می کند بر خلاف خیلی از آدم ها برایم محله ای که رستوران در آن است یا منویش پر طمطراق باشد صرفا، فیورت های من نیستند مگر اینکه به من راحتی ذهنی لازم ام را بدهند . جایی را برای این خوردن های گاه به گاه انتخاب می کنم که فضایش را دوست داشته باشم و با آرامش غذایم را مزه مزه کنم . چشم هایم را ببندم و ببینم فلان ادویه ویژه لقمه ام از چیست. حدس بزنم ، کشف کنم . با کسانی که مضطربم می کنند معمولا غذا نمی خورم . خیلی از وقت ها طرف مصاحبه ام را دعوت کرده ام فلان جا که حرف بزنیم و ریکورد کنم یا اصلا دعوت شده ام ، اگر حس کنم حال خوبی با او ندارم ممکن است کنار اویی که استیک خورده فقط انتخابم آب انار باشد شاید برای همین این دسته جمعی غذا خوردن با دوستان اولین بار، نا آشنا یا محیط مثلا گودری را اکثرا با عذرخواهی رد کرده ام چون به همان میزان که جمع های رستورانی صمیمانه دوستان قدیمی ام سرحالم می آورد به همان میزان صرف گرد آمدن کسانی که زیاد نمی شناسمشان و اولین بار است دسته جمعی با آن ها روبرو می شوم کرختم می کند . وقتی قرار است آدم های جدیدی را برای اولین بار ببینم ترجیح می دهم با آن ها تنها چای یا قهوه بنوشم و قدم بزنم . من با غذا ور می روم شکلش را به هم می ریزم از نو می چینم جای کارد ، چنگالم و دستمالم را عوض می کنم . دوست ندارم تابع قوانین ویژه ای باشم که راحتی ام را به هم بریزد. معمولا صرفا با کسانی بیرون غذا می خورم که خیلی دوستشان داشته باشم کسانی که برایم دوست معمولی نباشند آدم هایی که غذا خوردن برای آن ها هم همین " عاشقانه بی نام " باشد . آدم گیر دادن به منو ها نیستم مثلا اگر کنار دست فلان نوع سالادم فلان سبزی یا سس نباشد اینطور نیست که بلند شوم اعتراض کنم و یا حرص بخورم نهایتش این است که دیگر آن رستوران را انتخاب نمی کنم . شب ها دوست دارم از رستوران مسیری را پیاده برگردم خصوصا اگر زمستان باشد ؛ دوست دارم خاطره آن شام برایم یونیک شود برای همین پاتوق های غذا خوردن های لذت بخشم را کسی جز آدم های رابطه یا دوستان خیلی خیلی نزدیکم نمی دانند .آن جاها را به شکل خصیصانه ای مخفی نگه می دارم ، می گذارم برای آدم های خاص یا حال های ویژه خودم . برای تنهایی ها ، شادی ها ، یاد آوری ها .


من به طرز عجیبی شبیه پدرم هستم . این خصلت های غذایی را هم از او به ارث برده ام ظاهرا. گاهی برای یک املت عاشقانه دو نفره صبح جمعه ، بی اندکی اغراق صبح زود می رفتیم جایی که دو ساعت با تهران فاصله داشت ؛ وقت برگشتن ها با هم درددل می کردیم و آواز می خواندیم . شد شش سال که عاشقانه های دونفره با غذا - هرچقدر هم با لذت – آن طورها تکرار نشود .

۱۳۹۰/۰۵/۲۷

از چشم ها

در قاب چهارم زن کرخت است ؛ پوشیده در لباس سبز- آبی نخی، دراز کشیده بر تخت . لیوان شراب کنارش است ، دارد سیگار روشن می کند و چشم هایش را ثانیه ای بسته . پای راست مرد هم هست عمود برتصویر . یک نور زرد هم توی محیط است کمی آزار دهنده حتی . دو لایه ملحفه تخت کنار رفته ؛ سفید و گلبهی . باید حال و هوای عیش مدام باشد ؛ زن موهایش را دورش ریخته .

در قاب قاب سوم زن موهایش را جمع کرده ؛ روی تخته آشپزخانه دارد چیزی خرد می کند . مرد کنارش است آستین هایش را بالا زده و دارد چیزی می شوید انعکاس تصویرشان توی شیشه افتاده . پشت به تصویرند. جین پوشیده اند و زن پیشبند بسته . بیرون تاریک است . شام درست می کنند . زن خوش تراش است از این نما .

در قاب ششم مرد زیر دوش است در حال فکر کردن . بخشی از تنش پیداست ؛ جلوی سینه و شکم . بقیه اش پشت کشویی حمام محو شده ولی اینقدر هست که بفهمیم سر را بالا گرفته . زیر عکس نوشته به حالت فکر کردن ولی چیزی بیشتر نشان می دهد تصویر . نور زرد و نارنجی همچنان حاکم است و به طرز خوفناکی سایه ای نیست .

قاب دوم خارجی است . بیرون از خانه ییلاقی . زن و مرد هر دو هستند هر دو برهنه . مرد دنبال زن گذاشته است زن در حال فرار . از آن غروب های بیجان است و روی چمن ها برهنه می دوند . سمت چپ تصویر ساقه های لخت پیچکی کنار پلکان نمایان است . عکس سرد است . سرما را درونش می شود حس کرد . سرما و برهنگی . عریانی آدم و گیاه .

در قاب پنجم هر دو در تختخواب اند. زن سرش را روی پای راست مرد گذاشته و زل زده به دوربین . موهایش دورش . هر دو سیگار دارند . زن دستی که سیگار دارد را نزدیک لنز گذاشته . فلو – فوکوس عکس زیباست . مرد دستی را که سیگار دارد روی موهای زن گذاشته ؛ مارپیچ دود از لای موها رو به بالاست . زن همان نخی سبز- آبی را به تن دارد . زن نگاهش عجیب است . سرد است .

قاب اول معارفه باید باشد اینکه اسمشان چیست و چه می کنند . هر دو لباس گرم پوشیده اند . مرد کلاه گذاشته و زن موهایش را جمع کرده فضا سرد است زیپ ها را تا تا بالا بسته اند؛ بیرون همان خانه ییلاقی، دست ها توی جیب . فضا و نورها همان سردی را دارد که داشت نگاه ها ؟ باید دقیق شد. مرد به دوربین نگاه کرده با حالتی عادی بدون ژست حتی اثر لبخندی هم دیده می شود. زن اما همان ته لبخند را هم ندارد چند تار مویش را باد بالا برده ته چشم هایش همان غم عجیب رئالی هست که توی تمام عکس ها بود .عکس را زوم این و زوم بک می کنم می روم روی دندان ها ، خطوط کنار لب ، خطوط کنار چشم . این چهره قابلیت اش را دارد که روزها تماشایش کنم هی توی دلم بگویم در آن لحظه ، آن لحظه که شاتر تکان خورد توی سرش چه می گذشته این صورت سرد ، که خانه چشم هایش اینطور ثابت مانده که خون توی صورتش نیست که بینی تیر کشیده اش لب بالا را ول کرده روی دندانها که حتی بزاقی نبوده توی دهانش که لب بالا لیز بخورد روی لب پایین و بخشی از دندان ها دیده شود . هی از خودم می پرسم سرعت باز و بسته شدن شاتر گاهی چه بخشی ، چه کسری حتی چه سهمی از زندگی ماست ؟!




- این نوشته باید تقدیم شود به مصطفا که زحمت کشف عکس ها با او بود .

- پیشنهاد می کنم عکس ها را به ترتیبی که نوشتم ببینید ؛ قاب اول را بگذارید آخر .

- عکس ها را اینجا ببینید اگر خواستید .

۱۳۹۰/۰۵/۰۹

از دلتنگی ها

به کجای دنیا بر می خورد اگر زنده بودی حالا ؛ صبح های زود از خانه می زدی بیرون و شب بر می گشتی ، می ایستادی کنار تختم و اصرار می کردی یک لیوان شیر بخورم ، خریدهایم را می دیدی و اشک توی چشم هایت جمع می شد و می گفتی : مبارک!
به کجای دنیا بر می خورد اگر بودی حالا توی حیاط و هی با باغچه ور می رفتی و حرف میزدی با درخت ها . به کجای دنیا بر می خورد اگر همین الان نشسته بودی کنار لیوان چایت ، اخبار گوش می دادی و اخم هایت توی هم می رفت . به کجای دنیا بر می خورد اگر حالا می توانستم سرم را به بازوی ات تکیه دهم و گریه کنم تا این دل لعنتی اینقدر بغض را فرو نبرد. نظم جهان به هم می خورد اگر تو یکی از آن پدرهایی نبودی که حالا خوابیده است زیر خاک سرد ؟! که نیایی به خوابم که مدام به یادت باشم و پشت این چراغ قرمز و ترافیک سنگین هم ، سرم را تکیه دهم به شیشه و هی حسرت بخورم که چرا ، چرا فرصت خداحافظی هم پیدا نکردیم.

دلم برایت تنگ شده است لعنتی . خیلی . واژه دلتنگی را گاهی نمی شود برای دیگران توضیح داد . نمی شود به خدا ...

۱۳۹۰/۰۴/۲۶

از دردها

می گویند در حال مردن یعنی در آن دقایق آخر پیش از مرگ آدم ها را ، آنهایی را که دوست داشته ای یکی یکی در ذهن ات مرور می کنی و بعد همه چیز تمام می شود ؛ یک جور آداب خداحافظی شاید . این را یک بار مادربزرگ وقتی داشت دورها را نگاه می کرد گفت ...

آدم عکس جمع کردن ازاطرافیانم نیستم اینکه آلبوم های بزرگ خانوادگی و محرمانه داشته باشم و چونان کتاب مقدس نگهداری کنم . آدم ها برایم ساین هستند ، با نشانه ها در ذهنم نگاهشان می دارم یادشان می کنم دلتنگ شان می شوم ؛ بی رحمانه نیست شعف انگیز است ! مثلا پدرم را با درخت ها یادم می آید با برگ ها با هرچیز تازه و سبز ، مادرم را با لباس های شاد و براق ، مادر بزرگ را با ظرفی پر از انار دانه دانه شده و بوی گلپر در ایوان . آدم ها برایم تجسمی از ساین هایی هستند که دوستشان دارم یا حتی دوست داشته ام آنطور باشند گاهی به شکلی خودخواهانه به عمد ، ذره ای فانتزی کنارش می گذارم تا آن ساین ویژه جان بگیرد ، زنگی کند . چه اشکال دارد .

دراز کشیده ام روی تخت صدایی از موزیک نایت اسکینی هم از جایی می آید. کمی ماورایی شده ، کمی مست ، زل زده ام به آن آویز رنگارنگ که باد دارد تکان تکان اش می دهد . ذهنم به شکلی خارق العاده ای شروع کرده از آدم ها یاد کردن همان نشانه ها . همه را مرور می کنم تا به او می رسم . تمام ذهن داغ و الکلی ام را سروسامان می دهم و چشم هایم را تنگ می کنم تا نشانه ای از او پیدا کنم . یعنی برایم بشود نشانه ای که وقتی فقط آن را دیدم یادش بیفتم که بشود سمبل او . اشیا را می کاوم . بوها صداها حرکت ها چیزی به خاطرم نمی آید . کلافه ام . دنبال کلمه ای می گردم ، اسم کتابی ، موسیقی حتی . نمی شود . وقت و نوبت او که می رسد نشانه پیدا نمی کنم. چیزی نیست که نشانه ای نداشته باشد . اشیا عطرها خیابان ها . کدام نیست ؟ کدام نباید باشد ؟ پیدا نمی کنم که بگویم بیا این مثلا . نوبت او که می شود باید ساین ها را به امان خدا رها کنم باید برگردم به عکس ها ، به دستخطها ، به یادگاری ها . از آن یک متر بالاتر از سطح زمین بودن باید بیایم پایین همه چیز باید رئال شود . اینطوری است گاهی . مشکل ساین ها همین است ، گاهی جواب نمی دهد . یکبار پیش ازین نیز اتفاق افتاد آن شب که توی خواب حس کردم آهنگ صدای پدر یادم رفته . آن شب هم نشانه ها ترسناک شدند شکنجه دادند . باید یاد بگیرم نوبت او که می رسد پایم را روی زمین بگذارم و آن عکس ایستگاه پنج را نگاه کنم تا یادم بماند زندگی واقعی است . یادم بماند خیال ام را هی پرواز ندهم دورها و دورها . آن عکس را باید بگذارم جایی که مدام ببینم ؛ همان عکس هیجان انگیز و براق با صورت عرق کرده با کوله پشتی و کفش کوه . باید به وقت شاعر شدن ها و خوش خیالی ها ، به وقت عشق ، به مانند مادر بزرگ آلبومی داشته باشم که بگذارم روی پایم آهنگی زیر لب بخوانم و گهگاهی هم گریه کنم ..

۱۳۹۰/۰۴/۲۲

از دیوانگی ها

وقت های دیوانگی می افتم به جان خانه . هی می سابم ، برق می اندازم ، صدای قیژ قیژ لیوان ها را در می آورم ، کف درست می کنم و می مالم به همه جا بالا پایین این ور آن ور. وقت هایی که استرس دارم زن تر می شوم . حواسم هست که توی یخچال چه دارم و چه ندارم . نان ها را می برم و دسته دسته می کنم . ادویه ها را چک می کنم ، میوه ها را می ریزم توی سینک و هی برق می اندازم ، حتی سبزی می خرم . وقت های دیوانگی جارو مدام روشن می شود هی سرامیک ها تی می خورند ، ماشین لباسشویی بدبخت روشن و خاموش می شود . بعد دستهایم خشک می شود مرطوب کننده می زنم می روم جلوی آینه با ابروهایم ور می روم دست می کشم روی صورتم که به زور جوشی پیدا کنم یا مویی نازک که با موچین بردارم . بعد نوبت روتختی است . روتختی را صاف می کنم صاف می کنم هی صاف می کنم و حس می کنم خم دارد کج است ، خط بالا و پایین با هم جور نیست . چند دقیقه ای یک بار می روم سر یخچال از تشنگی ، باید تمام یخ های دنیا را فرو ببلعم . وقت هایی که ناراحتم آن حس زنانه لجوج شمار تخم مرغ های توی یخچال را دارد می تواند دقیقا بگوید هندوانه ای که خریدم شیرین است یا نه ، حتی این زن یاغی می تواند حدس بزند الان دارد غباری جایی می نشیند . به وقت دیوانگی ها غذا پر ادویه می شود ، چرب و جا افتاده ، در خیالم هیبت زنی پنجاه ساله پیدا می کنم که موهای بلندش را بافته ، النگوهای طلایش جیرینگ جیرینگ صدا می دهد ، رژ لب قرمز دارد و لباس های رنگارنگ می پوشد . این وقت ها من ِ من نیستم که موزیک روشن باشد و عود بسوزد و شمع ها به خانه جان بدهد ، من ِ من نیستم که کتاب ها و کاغذها و ماگ های خالی و پر ردیف شده باشد . ور دیوانگی های گه گدار من از خاکستر سیگار متنفر می شود ، هی همه جا را دستمال می کشد ، از روزنامه و خبر بیزار است و چیزی برای خودش زمزمه می کند.

وقت هایی که خیلی زن می شوم اوضاع خوب نیست ، یک چیزی می لنگد ، یک جایی چیزی دارد آوار می شود . من صدای آوار شدن را خوب تشخیص می دهم ؛ صدای لعنتی و نامحسوس اش به گوشم آشناست .

۱۳۹۰/۰۳/۱۹

دریای درون

به سرگشتگی آنای کلوزر می مانم گاهی؛ درست هنگامی که دست هایش را بغل کرده بود و آکواریوم ماهی ها را تماشا می کرد یا آنجا که توی آتلیه خود را لای عکس ها دفن می کرد.
از آن وقت های دیوانگی است از آن وقت ها که می افتی به جان خانه و حس می کنی که هرچه دم دستت سفیدتر شود حالت بهتر می شود. از آن وقتها که سیاهی را توی در و دیوار و ظرف لباس می خواهی بکشی از آن وقت ها که حجم سفید لباس های شسته و روی هم تلنبار شده هی بیشتر می شود و حالت بدتر و بدتر که انگار فراموش کنی چیز گندی آنجا آن بیرون هست که اگر بسابی تمام می شود،می رود. کلوزر زندگی من است گاهی ؛ نقطه عطف اش شاید آن نمایشگاه عکس های پرتره ؛ این بار گالری آبان عکس های کاوه بعد از اینکه روی مین رفت .نه این بار دن نبود، لری بود . خم شده در سیاهی و سپیدی عکسی از دخترکی در زاغه ها که اورکت کاوه را پوشیده ؛ عکس را می خواستم بالا و پایین کردم . نشد . کسی قبلا آن را از خانواده خریده بود. نشد . نمی شود . وقتی نخواهد نمی شود . تمام خانه را هم که با سفیدکننده پر کنی رد چیزی می ماند رشته مویی ، رد خاک ته کفشی . اصلا آن ها را هم پاک کنی ، وسایل عوض شوند ، ببندی و بروی مدتی سفر با عطر به جا مانده تکلیف ات چیست با آن ته ادکلن توی حمام اصلا آن رایحه لباس ها ، سکانس های توی ذهن، رد صدا ها ، نورها . می بینی بانوی اسکیب فرواردها هم که باشی وقت هایی در می مانی .
آنا ی کلوزر زیاد مورد توجه نیست مثل آلیس نیست چهره کودکانه ای ندارد که کسی مسحورش شود حتی وقتی دیگران پرتره هایش را در آن گالری می بینند و نم اشکی می نشیند در چشم هایشان . هیچ کس فکر نمی کند چه بر سر آنا آمد وقتی دعوت شد ، رد شد ، بازخواست شد ، چرا هیچ کس از آنا یک تابلوی یادبود نساخت . چرا دیده نشد ...

۱۳۹۰/۰۱/۱۴

از دردها

پدربزرگ همان شب تولدم تمام کرده بود، نگفته بودند که عیش ام منغص نشود ظاهرا ؛ خب دروغ است اگر بگویم از غصه نزدیک بود بمیرم . نه ! کسانی مرا می شناسند می دانند که سالهاست با هم ارتباطی نداریم . شاید از آن موقع که پدر فوت کرد و پدر بزرگ احساس کرد دیگر پسری نیست که نوه ای مهم باشد ؛ شاید هم از همان موقع که من انقلاب کردم که من ِ نوه ارشد پسری اش نخواستم مثل او فکر کنم و لایف استایل خودم را می خواستم که نخواستم حمایت پدربزرگی ثروتمند را داشته باشم و در ناز و نعمت بچرم و در برابرش مغز و عقیده و همه چیزم را عوض کنم . مرگش بیشتر شوکه ام کرده است تا عزادار . سالها گذشته است ؛ از بعد از سالگرد پدر همان موقع که محترمانه توی صورتش گفتم که من پدرخوانده نمی خواهم که من صاحب یک زندگی ایندیویجوال خرکی ام، که لایف استایل خودم را دارم که اگر با دوست پسرم می خوابم و مست می کنم زندگی ام به خودم مربوط است که او هم زل زد و و دید که نوه ارشد پسری به خیال خودش از دست رفته که اینقدر کله شق هست که هیچ حمایتی نخواهد که تمام آن فکرها برای شکل دادن زندگی من به شکل خودش روی آب بوده. خب پدر نبود و ما حذف شده بودیم طبعا . چهارماه پیش پیغام داد که بروم دیدن اش . نرفتم . دل ام برایش تنگ شده بود بی نهایت ولی نرفتم . دلایل خودم را داشتم . مریض بود نه آنطور که از پا درآید گرچه عوارض سن بالا پی در پی است دیگر . چهارم فروردین وکیل اش زنگ زد گفت دختر خوبی باشم و بروم نیم ساعتی پدرخوانده را ببینم و هرچه گفت سرم را بیندازم پایین و " یک چشم الکی " بگویم ؛ گفت اینقدر نفوذ دارد که اگر یک قدم بردارم می تواند گزینش عقیدتی سیاسی دکترای رد شده ام را درست کند . نخواستم . من آدم چشم گفتن و امتیاز گرفتن نیستم. دلم داشت پر می کشید از دلتنگی ؛ مرد شریفی بود . شریف و نازنین ولی روش خودش را داشت و نمی خواست قبول کند ما بزرگ شده ایم و روش های زندگی دیگری هم وجود دارد . رفتم نزدیک خانه اش . حتی نزدیک تر دم در خانه حتی دستم را روی زنگ یادم است ولی برگشتم حرفی نداشتم . دلخور بودم . هنوز هم هستم . حالا که دارم این ها را می نویسم و زار می زنم از دلتنگی هم دلخورم هنوز . دلخورم که نگذاشت بیشتر با هم دوست بمانیم که نگذاشت مثل خیلی نوه های دیگر همدیگر را بغل کنیم و حرف بزنیم که رفیق باشیم که دیروز توی مراسم تدفین اش، غریبه ها بیشتر اشک نریزند. نه! نرفتم. به وکیل گفته بود از تخم و ترکه خودم است دیگر، یک دنده !
تمام دیروز و امروز که مشکی پوشیده بودم و توی مراسم بودم خانواده پدری زیر نظرم داشتند که نگاه کن این همان است که نازش را نتوانست پیرمرد بخرد. طوری نگاهم می کردند که احساس می کردم وروره جادو ام. شاید انتظار داشتند نوه لجباز برای تدفین پدر بزرگ سرسخت اش نرود . کسی از آن جمع اما نمی داند که چقدر همیشه برایم عزیز بود و محترم ، که حتی رفتن ام برای این بود که حرمتی بی حرمت نشود. کسی نمی داند که صدایش روی پیغام گیر تلفن خانه هنوز پاک نشده که عکس اش همیشه همراه ام است . دیگران از دل آدم چه خبر دارند ، چه می دانند کندن و رفتن چقدر از آدم انرژی می برد ؛ چقدر زخم هایش ماندنی است ...
بعد از مراسم وکیل پدربزرگ صدایم زد که صبر کنم که می خواهند وصیتنامه بخوانند که باید باشم برای تسهیم و تقسیم ارث . اتاق خالی اش را نگاه کردم و گفتم چیزی نمی خواهم هیچ وقت نخواسته ام. خندید و گفت زبانی که نیست باید ثبت شود . سه بعدازظهر امروز رفتم دفترش . نوشتم که چیزی نمی خواهم . نوشتم که ثبت با سند برابر است و تمام.

۱۳۹۰/۰۱/۰۱

فضیلت چیزهای کوچک

یک چیزهایی را برای خودتان نگه دارید؛ بگذاریدشان ته ته دلتان و شبی نصفه شبی بروید سراغشان و یادش کنید . عکس هایی باید باشد که فقط خودتان ببینید . ته شیشه های عطری که فقط خودتان بویش را به یاد داشته باشید. یادگاری هایی که حتی آدم هدیه داده اش فراموش کرده باشد . یک حس هایی باید فقط مال خوتان باشد . خساست کنید از بازگویی اش . به کسی ندهید . اگر بگوییدش یا بروزش دهید به خودتان باخته اید . حس می کنید دیگر کوالیفای نیستید برایش . موزیک هایی باید باشد که تصاحب اش کنید . عطر تن هایی که به باد هم ندهیدش . خسیس باشید ؛ رفتنی اگر خواست برود بگذارید اصرار نکنید اما خاطره ها را سفت بچسبید رها نکنید . خاطره ها ، زخم ها گاهی نیمه شبی که دیوانه شدید دستتان را می گیرد شک نکنید . بعضی چیزها رهایی بخشند . بعضی کلمات مال شما هستند . به دیگران ندهید . عادت کنید کلمه ها را حراج نکنید . کلمات حرمت دارند . کاربردشان را محدود کنید به دیگرانی که دوست تر میدارید . دست ها چشم ها لبها با هم فرق دارند . دل بدهید وقتی صاحبش هستید . کلمه خرج نکنید ، زینت بدهید . جمع نبندید . کلی گویی نکنید . همه یکی نیستند . همه گفتن ، خیلی جسارت می خواهد . تماشا کنید ، نبینید . گوش بسپارید ، نشنوید. لمس کنید ، به خاطره بسپارید . نامه های کاغذی بنویسید . نترسید . بگذارید اشکی هم بچکد کاغذتان را خراب کند اصلا بگیر کلمه ای لک شود . تن کاغذ گاهی لمس خودکارتان را می خواهد . دنیا یک بار است . فردا صبح شاید نباشد . نگذارید حسرت چیزهایی که در دستانتان بود یک عمر بماند . در آغوش بکشید . ببوسید. به آدم رابطه تان بگویید بی نظیر است بگذارید آدم رابطه تان یونیک بودن خودش را کشف کند .بگذارید اعتماد به نفس بگیرد . لازم نیست موجود منطقی همیشه اینتلکچوال باشید که مدام راست میگوید. گهگاهی چشم هایتان را ببندید ، اصلا دروغ بگویید . بگذارید گاهی آدم رابطه تان با نقطه ضعف هایش تنها باشد ، به رویش نیاورید ؛ دیگران را ردیف نکنید جلوی چشم هایش . دنیا را نکنید وسیله سنجش سیاهی و سفیدی ، گاهی خاکی و خاکستری باشید .وقت هایی لازم است نشنوید به دل نگیرید . یاد بگیرید این که میانه دل آدم روبرویتان تکان می خورد یک حجم ضربان دار کوچک است ، نشکنیدش غصه دارش نکنید . اگر خط اشکی را روی صورتی می شود با انگشت اشاره پاک کنید دنبال دستمال کاغذی نگردید . گاه گاهی بخواهید چند روزی دموکرات نباشید خودتان را جای جزئی بگذارد . حرف بزنید کلمه بگویید . بشنوید . بگذارید شنیده شوید .
ما مردم عجیبی هستیم همیشه می خواهیم با حذف چیزی در نهایت چیزی دیگر باشیم ؛ روزهایی از سال را سعی کنید فقط متوسط زندگی کنید. گاهی فضیلت چیزهای کوچک ، بی نهایت است .

۱۳۸۹/۱۰/۳۰

The Day After

درست مثل آن شب لعنتی یازدهم مرداد چهارسال پیش است که نیمی از تن ام جایی جا ماند و نیمه دیگر را توی بیابان ها گذاشتم روی شانه ام . درست مثل آن یازده مرداد لعنتی است امشب که اینقدر دست بسته و منفعل ام که حتی نمی توانم فکر کنم . گفتند پشت تلفن که رفته توی ایست تنفسی ؛ سرش فرو رفته بوده توی مخزن سوخت هواپیما و گازهای ریه را مسموم کرده اند . وضعیت نخاع هم که دکترش گفت که بیست درصد شانس برگشت دارد. دکترها چه راحت عدد و رقم ها را می گویند . برای بابا هم راحت عدد گفتند و برای مامان حتی راحت تر ...

من حالا اینجا نشسته ام و منتظر یک هواپیمای لعنتی ام که بیاوردش از ارومیه به تهران که تن نیمه جان و خرد شده را ببرم بگذارم روی تخت فلان بیمارستان کسری لعنتی . من اینجا نشسته ام و هیچ کاری از دستم بر نمی آید و دلم نمی خواهد حتی دعا کنم که مثلا آن خدایی که اگر آن بالاها هست ترحم کند و دوست داشته های من را یکی یکی نگیرد . من اینجا نشسته ام توی تاریکی و تایپ می کنم درست مثل چهارسال قبل که اس ام اس تایپ می کردم یک دستی که من فلان جا هستم وسط جاده همه جا خون است . تو رو خدا کمک کنید و آرزو داشتم اینقدر شارژ موبایلم همراهی کند که این اس ام اس برسد و همراهی نکرد . پس حالا باید خیلی خوشبخت باشم که می توانم این ها همین حالا برای خودم تایپ کنم و بچپانم توی بلاگ تا بعدها که این روزها را نگاه کردم دوره کنم و زار بزنم غصه امشب را .

من حالا حتی دیگر از این هم عصبانی نیستم که بدبختی های جهان سوم اسمش می شوم تقدیر؛عصبانی نیستم که اطلاعات ممنوع کرده است حرف زدن راجع به سقوط را؛عصبانی نیستم که تمام عصر را سر روابط عمومی کسری هوار زدم که تخت رزرو کنم من حتی عصبانی نیستم که رفلکس نخاعی ندارد و ریه هایش آمبولی کرده. من حالا توی این لحظه که پری زنگنه دارد لالایی می خواند و اشک می ریزم عصبانی ام که چرا آن سلکشن موزیک را که قبل از پرواز می خواست به دستش نرساندم ...

من همیشه دیر رسیده ام . دیر و پای پیاده

۱۳۸۹/۱۰/۲۸

از جامانده ها

یک عکسی دارد بابا مال سال های 77-76 توی حیاط خانه قدیمی مان. توی عکس دارد به شکوفه های آلبالو دست می کشد . من این عکش را یواشکی از او گرفتم با یک دوربین قدیمی روسی که مال خودش بود . بابا زیاد دوست نداشت از او عکس بگیریم می گفت این نگاتیو را بگذارید عکس های درست و حسابی بگیرید شاید به او رفته ام من که حالا از عالم و آدم عکس دارم به جز خودم . بابای این عکس چیزی فوق العاده است ؛ آدمی است توی یک لحظه شکار من که حواسش به جز شکوفه های گیلاس به هیچ چیز نیست . بابای این عکس نجوا می کرد زیر لب چیزی می خواند که وقتی بعدها از او پرسیدم چه بود خندید و چیزی نگفت .
امروز که عکس های قدیمی را نگاه می کردم این عکس را دوباره پیدا کردم و زل زدم .گوشه عکس سیم آنتنی هم هست که پدر از روی دیوار با سلیقه رد کرده بود که من طبقه بالا راحت برای خودم استودیو داشته باشم و امپراطوری کنم . آن موقع ها همه با هم زندگی می کردیم . به قول مامان مثل الان هرکس نرفته بود یک ور شهر برای خودش تنهایی طی کند . توی عکس حسی هست که با هربار دیدن اش دیوانه می شوم ؛ حسی از پدر بودن ، مرد بودن ، غم داشتن ، رمانس حتی ..
هر کس باید عشق خودش را داشته باشد . کسی که برایش حس بی غمی بیاورد ؛ کسی که در حضورش فکر کنی دنیا تکان ات نخواهد داد . وقتی پدر را از دست دادم برای همیشه، شاید تازه فهمیدم این دیوار مهربان چقدر به من اعتماد به نفس می داده است ؛ باید سال ها می گذشت که خانواده تکه تکه شود هرکس برود گوشه ای از عالم؛ باید دنبال دیوار شیشه ای امن می گشتم تا می فهمیدم فقط کسی مثل پدر است که ساعت ها زیر برف زیاد آن سالها حاضر است مدت ها با آنتن ور برود که تصاویر فیلم هایت را شفاف تر ببینی و کک ات هم نگزد . باید سال ها می گذشت که عکس هایت را بگذاری جلویت و نداشته هایت را لابلایشان جستجو کنی .
دردهایی هست توی زندگی آدم ها که تا ابد با هیچ مرهمی خوب نمی شود ...

۱۳۸۹/۱۰/۲۱

از جامانده ها

خب واقعیت این است که تنم یخ زد وقتی که گفت خیلی وقت است دیگر کاری برای کسی نمی کند ولی من برایش فرق دارم هنوز ... این هنوز توی خودش یک جور طعنه داشت یا غم ؛ شاید هم منظوری نداشت من گاهی گیر می دهم به کلمات ، لحن ها ...

خب درست حدس زدم کاری را که ازش خواستم بی هیچ سوالی انجام داد ؛ 24 ساعت نشده ، انتظارش را نداشتم آن هم دقیقا روزی که برف آن بالا ها می بارید . قرار گذاشتیم بیرون . خودش زنگ زد که بیا فلان جا . رفتم .... تند زیر برف دویدم . او هم دوید . رفتیم توی ماشین اش. چند ثانیه مکث کردم ... بعد هم را بوسیدیم خیلی رسمی و دست دادیم ... نوشته ای را که می خواستم داد دستم . حالش را پرسیدم . او ولی هیچ چیز نپرسید فقط زل زد توی چشم هایم و گفت : اوضاع ردیفه ؟ گفتم : آره. مرسی از ... نگاهش را هل داد توی پیاده رو و گفت : کار مهمی نبود . بود. من که می دانستم بود.باز دست دادیم . نگفته بودم خداحافظ که گفت : می بینی موهای شقیقه ام داره سفید میشه ؛ دیگه بزرگ شدیم ... لبخند زدیم و هر کدام از طرفی رفتیم . یک لحظه زد روی ترمز برگشت و بلند گفت : هنوز اون شال گردن رنگاوارنگ ات رو داری ؟! بلند گفتم : آره .خیابان شلوغ بود، نمی دانم شنید یا نه ...

دستکش های آبی ام جا ماند توی ماشین اش.