۱۳۸۹/۰۹/۱۸

I Have a Dream

حالا که دقیق تر نگاه می کنم می بینم همین بود؛ فرق من و او دقیقا همین بود که من با فیلم ها زندگی می کردم و او خیلی منطقی مثل اکثر مردم کره زمین می پذیرفت که دتس جاست اِ فیلم هانی . من پناه می بردم به سکانس ها ، پلان ها و آدم ها . من غرق می شدم در نگاه زن یا مرد داستان و حالت چشم ها در وقت حرف یا عشق بازی یا حتی بگیر چروکی گوشه چشم وقتی زن فیلم آشپزی می کرد یا قاه قاه می خندید . فرق ما دقیقا همین بود که او خیلی منطقی می نشست بهترین فیلم ها را کنارم می دید و لذت می برد و حتی راجع به آن ها با هم حرف می زدیم و بعد تمام می شد . بر می گشت به زندگی واقعی اش و من اینطور نبودم . من ساعت ها و روزها کنار پرسوناژهای فیلم یا کتاب یا تئاتر زندگی می کردم . می خندیدم، اشک می ریختم . با رُزتا یا مثلا بیگ فیش یا بگیر داستان توکیو حتی همین هامون خودمان با اما بوواری یا فرانی یا خانه عروسک و بقیه . من شخصیت ها را مرور می کردم و شکل می دادم ...
به من می گفت تو مشکل ات این است که توی رئال زندگی نمی کنی ، توی ابرها هستی . بیا بیرون
دوست نداشتم بیرون بیایم و از دست اش دادم چون او آدم واقعیت محض بود .حالا هم بیرون نمی آیم . من فانتزی هایم را دارم ؛ رویاها و لذت داشتن شان را با چیزی عوض نمی کنم ؛ هنوز خیال پردازی های جارموش و شاعرانگی های برسون را دوست دارم هنوز با دیوانگی های فون تریر دیوانه می شوم و هنوز پلان های مهرجویی را بغض می کنم ، من آینه های دردار و نیمه غایب را زیر بالشم می گذارم هرشب ... من منطقی نبودم . نیستم . می دانم احمقانه است که شاید زندگی ام لابلای نوشتن و عکس و فیلم گذشت ، میگذرد ولی من این ابرها را دوست دارم ....