۱۳۸۹/۰۹/۲۳

رسم عاشق کشی و شیوه شهر آشوبی

... بعد وقت هایی هست که حس می کنی مچاله شده ای توی خودت، اینقدر تنهایی تنهایی تنهایی که خودت هم باور نمی کنی که مثلا توی این دنیا با این همه دوست و آشنا و آدم های توی زندگی ات شانه ای نداشته باشی که سرت را تکیه بدهی و گریه کنی ، فقط گریه کنی ؛ که ترسناک ترین حس جهان را داشته باشی که هیچ کس را نداری که هیچ کس نیست که تو را توی روزهایی همانطور که هستی بخواهد همان طور بی قرار و غمگین و آوار شده ؛ که دوست داشته باشد تو را زخمی در آغوش بگیرد و فقط درک کند؛ که اصلا توضیح ندهی ، خانم نباشی ، آن روز اصلا عاشق نباشی . حرف های غزل وار نزنی ، دختر خوبی نباشی ... که اصلا دلت بخواهد جیغ بزنی ، گریه کنی و به دنیا بد و بیراه بگویی ...

اینطوری بود که توی تاکسی نشستم و زل زدم به جلو . راننده کس دیگری را سوار نکرده بود . راه افتاد . شجریان پدر می خواند : رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی ..... فقط به جلو نگاه می کردم به ماشین ها ، آدم ها بعد ناگهان چیزی آوار شد توی ذهنم ، حس کردم چقدر تنها هستم و دلم سوخت . سوخت . وسط ترافیکی که پلیس آژیر می کشید و همه بوق می زدند و هیچ وقت هیچ وقت چنین جایی توان تمرکز نداشتم ، انگار تمام نیروهای دنیا جمع شد توی سرم که هی زندگی را تصور کنم تا حس بدبختی عجیبی سایه بیندازد روی تنم و اشک هایم همین طور روانه شود؛ راننده هول کرد و پرسید که می خواهم موزیک را ببندد . دستم را تکان دادم که یعنی نه! خوبم همه چیز اُکی است ولی اشک ها می آمد و پول توی دستم خیس خیس می شد ...

تکیه نکردم . زندگی یاد داد که به کسی تکیه نکنم . توی لحظه هایی داغ هایی روی دلم گذاشت که فقط مجبور شدم دستم را به زانوهای خودم بگیرم و بلند شوم اما وقت هایی هست که دیگر زانو ها هم یاری نمی کنند . قوی ترین زن جهان هم که باشی زانوهایت روزی از کار می افتند آن وقت است که دلت می خواهد یکی باشد که آغوش اش اینقدر بزرگ باشد که توی آسیب دیده خسته را همین طور زخمی و ویران بکشد در آغوش اش و گرمت کند ؛ کسی که شکوه نکند ، گلایه نکند ،مقابله به مثل نکند ، لج نکند ، جر نکشد فقط دست هایش را باز کند و بگذارد داد بزنی . کسی که حق داد زدن را وقت هایی برایت نگه دارد

راننده دور شد . خواستم زیپ اُورم را ببندم که دیدم پول توی دستم است . برگشتم ، رفته بود . اشک هایم سرازیر شد ...