۱۳۸۹/۰۸/۰۹

آن زمستان سرد

جايش خالي خواهد بود حتما؛ وقتي ديگر نباشد كه نيست ؛آن هم دقيقا وقتي بايد باشد و ببيند و بشنود و لذت ببرد .نيست . ميز كارش هست و دفترچه جلد قرمزاش و دوربين نيكون D500 اش و خودش نيست. من باور نكرده ام .هنوز هم باور نمي كنم كه نيست كه مرده است كه بايد از بين اين همه آدم روي كره زمين دقيقا او توي يك كوچه بين دو طرف آتش گير كند و هرچه هوار بكشد كه خبرنگار است كسي توجه نكند و خمپاره برود سمت اش و تمام . نه هنوز باور نمي كنم كه دوربين اش روي زمين افتاده باشد و روشن باشد و دقيقا صحنه تير خوردن و مردن اش را تصوير بگيرد. نه باور نمي كنم....
جاناتان تنها همكار نبود كه صبح را با هم شب كنيم و برويم پي كارمان . وقت هايي كه ماموريت نبود و آفيس تهران بود،يعني لازم نبود كه عراق باشد يا پاكستان، برايمان قهوه درست مي كرد، قهوه واقعي و عالي كه تا قطره آخرش را مي بلعيديم ؛ مي دانست قهوه هايش را دوست دارم توي بغداد هم برايم درست مي كرد، توي همان هتل خبرنگارها كه به هر دوي ما يك اتاق داده بودند و من خيلي سخت مي گرفتم. مچاله شده بودم روي كاناپه و گفتم كه اينجا راحت ترم. خنديد و دستم را گرفت و توي تخت دونفره خواباند و كل دوربين ها و لنز ها را چيد بينمان و گفت قول ميدهد كه دست از پا خطا نكند و قهقهه زد. من هم خنديدم از حماقتم كم سن و سال بودم؛بايد سال ها مي گذشت كه بزرگ شوم. يادم نمي رود كه جليقه ضد گلوله را روي تنم تنظيم مي كرد و قهوه ام را هم ميزد.گاهي متن خبرهاي تنظيمي ام را دستكاري مي كرد و تيتر را تغيير مي داد.همكار خوبي بود و خبرنگار خوبتري. يك نفس آبجو را فرو مي داد و پشت بندش دو تا سيگار مي كشيد. تنش ورزيده بود. در نقاط آتش خوب مي دويد ؛زيگزاگ دويدن را او نشانم داد . سه سال پيش كه زمستان تهران امان مي بريد يادم نميرود كه چطور شال گردن ليمويي اش را دور گردنم بست كه توي سرازيري هاي دروس و كوچه آريا سردم نشود ، ... ، با دلخوري از هم جدا شديم اما.چيزهايي داشت پيش مي آمد كه من نمي خواستم ؛ اينقدر منطقي بود كه بپذيرد ولي آنقدر هم دلخور بود كه درخواست ماموريت بلند مدت بفرستد به هد آفيس توكيو و وسايلش را جمع كند و برود دفتر بغداد .
نه نمي خواهم باور كنم مرد دوست داشتني كه بهترين عكس هاي خبري را مي گرفت و قهوه هاي خوش طعم درست مي كرد ،نيست. نمي خواهم باور كنم گلوله خورده است و جان داده است و نيست. نمي خواهم باور كنم ميزش قرار است خالي باشد و صداي قهقهه خنديدنش نباشد كه آن چهره نيمه فرانسوي - انگليسي اش ناپديد شده است . نمي خواهم باور كنم ...
نمي خواهم باور كنم لعنتي ...

۱۳۸۹/۰۷/۲۵

شهروند درجه دو

ديده ايد در مسابقات رسمي مثلا المپيك معمولا كساني كه بيشتر از همه گريه مي كنند ، نفرات دوم هستند ؟! شدت ناراحتي آنها از نفر سوم هم بيشتر است چون حس مي كنند خيلي قافيه را باخته اند آن هم درست در شرايطي كه داشتند برتر مي شدند.
نفر دوم بودن خيلي درد دارد ؛ اينكه در نوساني . گاهي به نهايت نزديك به برد كه اول شوي، ببري ولي نمي شود ، نمي شوي . ول مي شوي به امان خدا. بازنده مي شوي . حتي سوم هم نمي شوي كه ديگر اوج نگيري ، خودت را ثابت نكني ، توضيح ندهي ، بخاطر ديگران نبازي ، معذرت نخواهي كه سوم باشي و دلت خوش باشد كه نخودي ماجرا هستي . وقتي دوم هستي هميشه مثل آونگ نوسان داري .هم هستي و هم نيستي ؛ اگر عملكردت خوب باشد پله ها را بالا مي روي و محبوبي ، محبوب تري اما اگر بلرزي اگر حتي به حق بلرزي ، سقوط مي كني ، تقليل مي يابي آن پايين ها ... آدم نفر دوم آدم استند باي هاست ؛ آماده به خدمت ، آماده به بودن . بودن حتي بعد از ناپديد شدن وقتي كه پايين رفته اي و ممكن است بالا بيايي مثلا دلش برايت تنگ بشود يا بغل بخواهد ...
درجه دوم بودن خيلي دردناك است زماني كه حاشيه ها بشود درجه اول رابطه ؛ آنوقت است كه احساس مي كني استندباي حاشيه هايي شده اي كه تلاش مي كنند آونگ نگه ات دارند . خنده دار است ولي زندگي اينطوري است كه گاهي طعم برنز بهتر از نقره است .