۱۳۸۹/۰۵/۲۵

پاييز كه بيايد

پاييز كه بشود دلم مي خواهد تمام خيابان هاي نوستالژي دار تهران را با تو پياده قدم بزنم ؛ دلم مي خواهد توي خنكاي پاييز از سينما آزادي تا پايين ميرزاي شيرازي باهم پياده بياييم و بعدش برويم نشر چشمه ؛ تمام ولي عصر را روي برگ هاي چنار پا بگذاريم و با خش خش آن بخنديم ، گريه كنيم . پاييز كه بيايد با تو مي روم كافه تمدن يا گودو يا حتي كنج . تو چايي مي خوري با كيك و من سيگار مي كشم ، برايت داستان مي خوانم ، تماشايت مي كنم . مي رويم چشمه و تمام رديف هاي كتاب اش را مي ريزيم به هم يا كتابفروشي توس ، بعد من هي غر مي زنم كه چرا مجوز كتاب جديد نمي دهند و باز هم مثل هميشه براي هم كتاب مي خريم و صفحه اول يا دوم اش نوت مي نويسيم .

پاييز كه بشود مي خواهم كل كارهاي كريستف رضاعي را بخريم و با هم گوش كنيم . پلن بريزيم براي هدفمند كتاب خواندن و پراكنده كاري را بگذاريم كنار ... مي خواهم فقط بنويسم بنويسم بنويسم . كاري كه سخت مشتاق اش هستي و خودم ديوانه وار به آن نياز دارم . مي خواهم دوباره اين خانه يا آن آتليه دو تايي مان پر شود از كاغذ و هرجا كه غلت مي زنيم پر از ورق پاره هاي دست نوشته مان باشد . پاييز كه بشود دوباره جنون كلمه ها تنمان را پر مي كند و وقت و بي وقت دستمان توي كاغذهاست. دوباره مشتري عصرگاهي فيلم فروش هاي انقلاب و ولي عصر مي شوم ؛ دوباره مي نشينم كنار بساط شان و هي مي گردم و مي گردم و مي خرم ... بعد با لذت چراغ هاي خاموش آتليه زير نور موضعي فيلم ها را مي بلعم ؛ تنهايي يا با تو . دلم Before Sunrise را مي خواهد . هوس ديالوگ هايش را كرده ام . اگر پاييز بياد Mary & Max را با هم مي بينيم و هي پاز مي كنيم و به معصوميت شان مي خنديم ، گريه مي كنيم . پاييز كه بيايد منتظر كنسرت استاد شجريان هستيم ؛ جلوي ميلاد بليت به دست صف مي كشيم و از هيجان هي پاهايمان را تكان مي دهيم ؛ من تمام طول كنسرت را گريه مي كنم ، تو هي كنارگوشم مي گويي : موشي ، نفسم و دستم را فشار مي دهي ...

پاييز كه بشود نمي گذاريم هيچ گالري و نمايشگاه عكس و نقاشي از دست ما در برود . گالري گلستان و خانه هنرمندان دوباره پاتوق مي شود . دوباره شايد تئاتر هاي خوب روي صحنه برود ، فيلم هاي خوب اكران شود . پاييز كه بيايد برايت شال گردن مي خرم ، از آن تركيب رنگ هاي شاد كه تمام زمستان گوش هاي يخ زده ات را بپوشاند و از خيابان تا توي آتليه دور گردنت بپيچي اش بعد بيايي و با هم قهوه بخوريم و هم را ببوسيم و روزهاي خوب بگوييم .من در آغوش ات خوابم ببرد و تو يك طرفي شوي و طوري كتاب بخواني كه بيدار نشوم ...

پاييزي كه در راه است بهترين پاييز زندگي من است . از نو متولد شده ام و گذشته را پشت سرم دفن مي كنم . مي خواهم از هرچه خنكا و برگ و رنگ و موسيقي و كلمه است پر شوم .

مي خواهم از تو پر شوم ....