۱۳۹۵/۰۴/۰۴

Don't you see all your dreams lie right in the palm of your hand? Yeah, Just an ordinary day :)



امروز خانه‌ام. خوبم. بهتر از هفته‌های قبل. دیروز لابه‌لای هزارتا جلسه و خرید از شهروند و الباقی، نیم‌ساعتی رفتم دیدن پدر ب. تغییری نکرده بود و من الکی گفتم چه بهتر شده‌اید و حالم از خودم به‌هم خورد. بعد یک‌مسیر عظیم‌الجثه‌ای را پیاده برگشتم که خودم ماندم چطور در توانم بود و هرلحظه که بطری آب‌معدنی را روی لب‌هایم می‌گذاشتم، نوددرصد احتمال می‌دادم پلیس جلوی پایم ترمز بزند انگار که تروریستی از داعش را شناسایی کرده باشد.

امروز خانه‌ام و بهترم و سرترالین خیلی‌خوب است. همان دامن رنگارنگی که در کیش به بیست‌تومن خریدم ازبس‌که احتمال فوت از گرما برایم مسجل بود، را پوشیده‌ام و هنوز متعجبم که چطور نه رنگ پس داد و نه آب رفت و اصلا آیا دوختش به بیست‌تومن می‌ارزیده برای خیاط؟! هوس عدس‌پلو کرده‌ام و بیشتر از آن هوس آشپزی و یادم می‌افتد چه هزارسال است عدس‌پلو در این‌خانه درست نشده که همسر پاره‌وقت (اسم درستش باید همین باشد) بدش می‌آمد و من صدسال یک‌بار باهم غذاخوردن را ترجیح می‌دادم به‌بهای عدس‌پلو نابود نکنم. می‌روم سمت ردیف ادویه‌ها و ادویه‌ای که از بازارمشهد خریدم را چک می‌کنم و به‌یادم می‌آورم که هی‌هی خودت هم همسر خیلی تمام‌وقتی نبودی. عدس نیم‌پز شده و ادویه را کم‌کم اضافه می‌کنم. ما از آن خانواده‌هاییم که عدس‌پلو را آب‌کش نمی‌کنیم و از اول با ادویه‌ها تیم را می‌بندیم و ترشی‌بادمجان و سالاد اگر موجود نباشد، کلا قید این غذا را می‌زنیم و من زیرسیستمی از این خانواده‌ام که درجه‌ی ریسکم بالاتر از عدس‌پلو است و یک‌صبح بیدار می‌شوم و قید کل همه‌ی یک‌چیز را می‌زنم. 

***
امروز خانه‌ام و می‌خواهم فارگو ببینم و عدس‌پلو بخورم و به‌جلسه‌ی فردا فکر نکنم؛ به‌لیست پروژه‌های سازمان، به‌استیکر واریز اجاره روی در، به‌درد مچ و به‌راهروهای دادستانی که روزهای آینده در آن قدم خواهم زد.

۱۳۹۵/۰۳/۲۸

آداب بی‌قراری بعد از سفر



یک) یک‌حال بی‌نهایت بدی دارم. بی‌نهایت عدد نیست، کیفیت است. یعنی دقیقا یک‌کیفیتی که اگر الکل می‌خوردم و سیگار می‌کشیدم، خوابیدن روی ریل خط تولید جانی‌واکر و وینستون هم در منِ فعلی ایجاد ارگاسم نمی‌کرد. کیفیت مذکور این‌طوری‌ست که در یک‌ماه گذشته مثل کارتون‌های دهه‌ی شصت که در آن طنابِ پل معلق رشته‌رشته پاره می‌شد، پاره شده‌ام با این قابلیت که خودم در بعد دیگری، پاره‌شدن رشته‌هایم را دیده‌ام؛ ژانر علمی‌تخیلی. بعد ازآن‌جاکه از بندناف تاکنون به‌قانون مورفی گره خورده‌ام دقیقا دراین روزها فاقد هرآدمی هستم که دستم را بگیرد و دوقدم راه ببرد. عجیب هم نیست؛ دو دلیل دارد: در هفته‌های گذشته رویی از آدم‌های عزیز یا سابقا عزیز زندگی‌ام دیده‌ام که ضمن شوکه‌شدن هم‌زمان خودم را به نفهمیدن هم زده‌ام که باشد من الان متوجه نیستم تو دقیقا فاقد آن درکی هستی که من فکر می‌کردم داری و چون الزاما شعرنوشتن، شاعر نمی‌آفریند خندیده‌ام که اکی بابا دونقطه‌پرانتز، بی‌توضیح. دلیل دوم معلول دلیل اول است. یعنی به‌خاطر تو/شمای گاوی که الان باید کناردستم می‌بودی/ید و نیستی/ید من به مهربانان متعددی که ازقضا حواسشان بوده و مدام جلو آمده‌اند به‌محبت، دندان نشان داده‌ام؛ همین‌قدر وحشی و باز بی‌توضیح. 
دو) دعوت بودم خانه‌ی دوستی و بعدازمدت‌ها اتمسفر این‌قدر اجازه می‌داد که سرک بکشم این‌ور و آن‌ور و وسط فضولی‌هایم حواسم باشد به چشم‌هایش که وقت حرف و قهقهه و آشپزی، غم داشت و رو نمی‌کرد. کباب خوردیم و مسخره‌بازی درآوردیم و مستند حیات‌وحش تماشا کردیم و دیدم چه پدرسوخته‌ای‌ست این اثر پروانه‌ای که من یک‌‌طرف از داستانی بال‌بال می‌زنم و دیگری آن‌طرف‌تر با چیز دیگری در دلش طوفان خورشیدی به‌پا می‌شود.
سه) من وقت‌های کیفیت بدحالی یک لالِ خوبی می‌شوم و کلا یا می‌نویسم - از دری‌وری تا خوب - یا صرفا با بالا و پایین بردن سر دیالوگ برقرار می‌کنم. چاه غرهای عالم هم بعد از چاه علی در کوفه، بلاگ است. می‌آیم این‌جا و هی «زنده‌ام که روایت کنم». از آن موجودات سابقا عزیز دلخورم؟ نه. من نه تنفر بلدم نه دلخوری. من ته‌ته‌اش رنجور می‌شوم و کدر و می‌روم در غار و واکنشم می‌شود دونقطه‌پرانتز.
چهار) تکست دادم که چه جوانه‌های خاکستری به‌دلی کنار سرت سبز شده بود. خنده‌ای فرستاد و گفت مرسی که آمدی.







باد بر آب
( تگ اجاره شده است )

۱۳۹۵/۰۳/۱۹

Well-crafted, Valuable drama of the sea inside Emad


یه‌جایی از قصه که عماد خیلی داغونه، خیلی خسته‌ست، یهو سرکلاس خوابش می‌بره. بعد شاگردا با یه‌شیطنت خوبی شروع می‌کنن به سلفی‌گرفتن باهاش، به مسخره‌بازیای کودکانه. خیلی سکانس شیرینیه و خیلیا باهاش می‌خندیدن. من ولی گریه‌ام گرفت وقت تماشا. دوهفته پیش نفهمیدم چرا ولی دوشب پیش یهو دیدم دلم برای «خستگی» عماد سوخته. نه که خستگی یه‌آدم گریه داشته باشه ها، نه. تماشای اون خستگی؛ این‌که می‌بینی داغونی عماد، من، تو، هرکی، یه‌لحظه، یه‌ثانیه می‌تونه برای هر آدم بیرونی چه سوژه‌ی بی‌اهمیتی باشه دل آدم رو چنگ می‌زنه. یعنی می‌خوام بگم پشت یه‌پلک‌زدن، یه آه سهوی، یه‌خط حرف، یه شکلک تلگرامی، گاهی این‌قدر قصه هست، این‌قدر حرف نگفته هست که فقط صاحبش محدودش کرده به نشونه‌ها. درددل‌کردن برای همین توی ذهن مثلا من، همیشه یه‌کار مسخره‌ست چون حرف‌زدن از درونیات، بی‌معنیه. این‌شبا دوره‌ش می‌کنم عماد رو که هی میدونو دور می‌زنه، دور می‌زنه خلاف و فحش می‌خوره. دستشو می‌بره بالا به‌نشونه‌ی عذرخواهی و باز فحش می‌خوره. نمی‌خواد کسی دلشو ببینه، نمی‌خواد حرف بزنه چون خسته‌ست، خیلی. نخل طلاش مبارکش باشه.

۱۳۹۵/۰۳/۱۳

“I prefer men to cauliflowers”



به پیتر والش نگاه کرد؛ آن نگاه که از همه‌ی زمان و احساسات عبور کرده بود با تردید به او رسید؛ با تاسف در او نفوذ کرد؛ و بلند شد و پر کشید، مثل پرنده‌ای که شاخه را لمس می‌کند و بعد پر می‌کشد و می‌رود. کلاریسا به‌سادگی چشمانش را پاک کرد. بعدترش خم شد که کیف را بردارد و تمام تصویرش از رستورانی که پیشتر می‌اندیشید دوسال قبل بزرگتر بوده را از ذهن پاک کند و طعم آن‌شب که کلهر کمانچه‌به‌دست خوانده بود را بگذارد که برود و بعدتر حتی طعم آن بوسه‌‌ی غلیظ و حتی همین‌حالا، طعم همین آلفردو که بعداز دوسال هیچ عوض نشده. کلاریسا خم شده بود که همین‌ها را یادش برود و قبل از آن‌که دیر شود مثل پرنده‌ای که شاخه را لمس می‌کند و بعد پر می‌کشد و می‌رود، روی همان دفترچه‌ی کنار دستش با دست‌خطی لرزان بنویسد هزار وعده‌ی خوبان یکی وفا نکند. ننوشته بود و به راننده که پرسیده بود اشکالی ندارد سیگار بکشد با تکان دستی گفته بود نه چه اشکالی دارد آقا. فکر کرد همه‌ی دنیا همین است و فرداصبح که بیدار شود یادش می‌رود که همین‌حالا بیگ‌بن یازده‌بار نواخته است و بانداستریت و یوسف‌آباد، هردو خوابند. 


به‌سعی کلاریسا و کارما

۱۳۹۵/۰۳/۰۱

Looks are deceiving, Babe



یه چادرشب پهن کردیم کف زمین، بغل طالبی‌های خنک قاچ‌خورده و دراز کشیدیم کنار هم؛ من و صمیمی‌ترین دوستم. زیر پوشالای خوش‌بوی کولر امسال. دری‌وری می‌گیم و سبک‌سر می‌خندیم. وسط خنده‌هه یهو برمی‌گرده می‌گه دلخور نیستی از فلانی؟ اون‌یکی دوستمونو می‌گه. می‌گم نه. می‌گه برو بابا مگه می‌شه؟ می‌گم خب شده دیگه. بعد می‌بینم یه‌ربعه دارم براش توضیح می‌دم که چطوری شد که بالاخره یادگرفتم کدر بشم ولی دلخور نه. براش می‌گم که ببین مثل رانندگیه اولش سخته ولی بعد می‌بینی فقط یه‌هوش لحظه‌ایه که باید به‌مرور پیداش کنی که خودبه‌خود بفهمی وسط دوستیت با هرکی چه‌موقع دقیقا دنده رو عوض کنی، معکوس بکشی، خلاص کنی یا پاتو بذاری روی گاز. که سریع بفهمی الان توی صدر جدول لیگ برتری یا داری می‌ری دست یک. زود دستت بیاد چهارماه و سه‌هفته و دوروز پیش که لاستیک بالانس بود، پس چطوری یهو یه‌ور تراز نیست. بعد دیگه کم‌کم یاد می‌گیری سطح دوستی رو تنظیم کنی، اندازه‌شو حتی. می‌گه رانندگیت خوب نباشه چی؟ می‌گم یکی دوبار روی شیب میرعماد به سهروردی خاموش می‌کنی، فحش می‌خوری، توی شهرک والفجر اتوبوس شرکت‌واحد می‌پیچه جلوت هول می‌شی می‌زنی روی ترمز، نهایتا یکی‌دوبارم سر پارک دوبل توی جمهوری بهت می‌خندن و بعدش تمومه راننده شدی. یه شتری طالبی می‌ده دستم و می‌گه بعد چی؟ اگه اون دوست یه‌روز دوباره برگشت که بیا باز مثل قدیم باشیم. گاز می‌زنم به طالبی ریف‌ریف‌شده و می‌گم خب بخش سختش فقط همینه. همون فرق دلخوری و کدورت که هم خودت هم اون می‌دونین که ماشین رنگ‌خورده مثل روز اولش نیست. کارواش رفته، قشنگ شده ولی خم بشی کنارای سپرش، زخما معلومن برای همینم برمی‌گردیم به‌طرف می‌گیم همینه ظاهر و باطن و دیگه با اونه که تصمیم بگیره بره سراغ صفر رنگ‌نخورده‌ی گرون یا سالم خط‌وخش‌دار خوش‌قیمت‌. 

ظرفای طالبی رو که می‌شورم از اون اتاق داد می‌زنه تو ترجیحت کدومه؟ بلند می‌گم من؟ من دیگه فقط صفر.