۱۳۹۴/۰۲/۰۲

از روزها



کتاب‌ها همه‌‌ی خانه را پر کرده‌اند. چک‌نویس‌ها همه‌جا پخش‌و‌پلا هستند. من گرمم است و وسط کار و درس یکی‌یکی لباس‌ها را می‌کنم. لپ‌تاپ را گذاشته‌ام روی میز چایی‌خوری و نشسته‌ام زمین روی سرامیک‌های کف و هرازچندی به پشت دراز می‌کشم روی خنکی‌شان. یک چمدان نصفه‌نیمه آن‌ور توی اتاق باز است و نیم‌ساعتی یک‌بار هرچیزی یادم می‌آید به آن اضافه می‌کنم. هایده برای خودش می‌خواند و چنددقیقه‌ای یک‌بار مغزم را می‌برد به سال دیگر که چقدر چمدانم بزرگ‌تر است و چقدر نوشتن از آن سخت‌تر. بعد دستم را توی هوا تکان می‌دهم که بی‌خیال٬ یک‌سال و ته دلم می‌دانم چه مثل برق‌و‌باد می‌رسد. بلند می‌شوم و آب را جوش می‌آورم و نودل و ادویه را خالی می‌کنم داخلش. دلم باقالی‌پلوی چرب می‌خواهد و ته‌دیگی که از آن روغن بچکد. خانم هایده می‌گوید که توی باغچه‌ها بنفشه نیست٬ ناز نیست و من به قرار بعدازظهر فکر می‌کنم. به آن پیاده‌روی آرام حاشیه قائم‌مقام تا بهار٬ به شب مست اردیبهشتی و قول‌هایی که به خودم داده‌ام. نودل پخته است و البته که به باقالی‌پلو شباهتی ندارد.

نوزده‌روز است که سیگار نکشیده‌ام.

۱۳۹۴/۰۱/۱۶

از روزها و رازها



یک) یک‌جایی هست در پدرخوانده که مایکل در تنهایی برمی‌گردد و زل می‌زند به حیاط پربرف و در سکوتِ مطلق عمارت‌اش؛ به اسباب‌بازی‌های مدفون‌شده زیر برف و صندلی یخ‌زده. بدون دیالوگ و تنها با همان ملودی آشنا و دلنشین نینو روتا. فقط تصویر است و برف و ملودی و نگاه خیره‌ی مایکل. همه‌چیز در اوج قدرت است و درعین‌حال نیست. نیویورک و لاس‌وگاس و کل نوادا در دستان‌اش است اما نمی‌‌داند با نزدیک‌ترین‌هایش چه کند.

دو) روز تولدم در اینستاگرام‌اش عکسی از من گذاشت که عاشقش هستم. عکس یکی از طبیعی‌ترین و واقعی‌ترین‌ حال‌های من است؛ اول صبح است٬ کنار دریا. من موهایم را بازکرده‌ام و باد لابه‌لایش دویده. سرم رو به دریاست و سراسر مشکی پوشیده‌ام. عکس٬ خیلی من است. دارم می‌خندم. نه قهقهه٬ یک‌چیزی از شادی زیر پوستم چرخ می‌خورد. حال عکس خوب است. حال من خوب بوده است. عشق جولان می‌داده و سرخوشی همان نزدیکی بوده.

سه) نزدیکانم نگران زندگی‌ام هستند و «برو» شعار این روزهایشان شده است. برای رفتن‌ام از ایران هرکاری به ذهن‌شان می‌رسد انجام می‌دهند. حساب بانکی پر می‌کنند٬ جواهرات هدیه می‌دهند٬ بسته پیشنهادی روی میز می‌گذارند و صحبت را از خرمای بم به مهاجرت می‌کشانند. درک‌شان می‌کنم و حق نمی‌دهم. مادر می‌ترسد دوباره گرفتار کسی شوم و «گند بزنم به زندگی‌ام». پ آن‌ور تکرار می‌کند که «آخرش چی؟» و این را ممتد می‌گوید و هرروز می‌گوید. هرصبح با وایبرش بیدار می‌شوم که هوا اینجا بهتر شده و آیا فلان مدرک را داده‌ام ترجمه و بهمان داکیومنت را مهر کرده‌ام؟ من٬ خالی٬ نشسته‌ام به تماشا. تماشای ترس‌شان و تماشای دورکردن‌ام به‌بهای نابودنشدن همان نصفه‌نیمه رابطه‌هایی که هست. برایم دلیل می‌آورند که اینجا نمی‌گذارند ادامه تحصیل بدهی و طوری زندگی کنی که می‌خواهی من اما باهوشم. می‌روم تا فرحزاد. می‌‌فهمم که فعلا دوری‌ام را می‌خواهند و از ماندن‌ام و تکرار تراژدی پاییز گذشته بیمناک‌اند.

چهار) روز تولدم عکسم را در اینستاگرام‌اش دیدم. دستم رفت که زیرش بنویسم هاه چهارماه بعداز این عکس ترکم کردی. ننوشتم. دوتا شکلک گذاشتم به نشانه‌ی تمدن که یعنی ممنون که یادم بودی. ننوشتم که دوری و دوستی فرمول ماست لابد و نگفتم که کندن و رفتن را نمی‌فهمم. که «وقتی دورتریم٬ عاشق‌تریم» چه نهاد و گزاره دردناکی‌ست. نگفتم که از اول می‌دانستم آن هزارویکمین دلیل که برای رفتن بیان کرد برایش مهم‌تر از هزارتای بقیه بود و از عمد گذاشت آخر خط. ننوشتم که ترک‌کردن چه چکش پرزوری است.

پنج) ساکتم. نیاز به دیالوگ ندارم. مثل مایکل کورلئونه در خلوت خانه‌ام راه می‌روم و خالی‌ام. مونترال و نیویورک و استراسبورگ در دستانم است اما نمی‌دانم با نزدیکترین‌هایم چه کنم. گنگم٬ گیجم٬ غمگین‌ام و خودم را نمی‌شناسم. این‌قدر بیگانه از خود که بعید نیست یکی از همین صبح‌ها مدارکم را دست بگیرم و بروم دارالترجمه روبه‌روی خانه و بعدش وقت سفارت و بعدترش فرم‌ها و تمام. کسی در سرم زمزمه می‌کند پنج‌سال بعدی جلوی چیزی را نگیر٬ ساکن روان باش٬ رها کن.

شش) لینک موزیک را برایتان گذاشته‌ام؛ هدیه تولد من به شما:

۱۳۹۳/۱۲/۲۵

بهار توبه‌شکن می‌رسد چه چاره کنم؟



یک) یک‌جایی هست در«لیلا»ی مهرجویی که لیلا کنار شمشادها پیاده می‌شود که رضا برود خواستگاری و برگردد. قبل‌ترش هم یک‌جای دیگر٬ بلوار را قدم زده و لابه‌لای هیاهوی جمعیت از خودش پرسیده که این‌جا چکار می‌کند. امروز توی پیاده‌روی ولی‌عصر با یک‌ کیف سنگین روی شانه٬ وقتی داشتم ویترین مغازه‌ها را تماشا می‌کردم از خودم پرسیدم این‌جا چکار می‌کنم. روز قبل‌اش هم همین را از خودم پرسیده‌بودم وقتی داشتم ابراهیم منصفی می‌خریدم و حتی روز قبل‌ترش٬ همان‌وقت که توی شهروند بین فشار جمعیت داشتم له می‌شدم و خانم پشت‌سری چرخ‌خریدش را به پاهایم می‌کوبید. زل زده بودم به مردم؛ به تلاش‌شان برای خرید یک‌کیسه بیشتر٬ به خنده‌هاشان٬ به اخم‌ها و لبخندهاشان. به زن‌های شاد هیجان‌زده از خرید عید٬ به مردان هیجان‌زده‌تر٬ به صف طولانی جلوی گیت‌ها. من حسی نداشتم انگار که یک مریخی به فروشگاه رفته باشد.

دو) نوروز برای من محزون است. حزن را چیز دیگری نمی‌توانم معنی کنم. منظورم غم نیست یا درد. منظورم دقیقا همین کلمه‌ی سه‌حرفی حزن است. مثل نوای عود یا صدای اخوان یا تق‌تق باران روی چاله‌های آب. همین‌قدر نرم و محزون. از خودم انتظار معجزه ندارم. سال به‌نهایت بدی داشتم آن‌قدر بد که مرورش حتی آزارم می‌دهد. تا توانستم از همه قایم شدم و برای هرکس که دوستم داشت٬ از دور دست تکان دادم. امسال پرده‌ها نشسته ماندند و فرش‌ها به قالی‌شویی نرفتند. کتاب‌های زیادی خریده و نخوانده و نیم‌خوانده رها شدند. قفسه‌ی فیلم‌ها بیشتر شد اما کمتر وقتی توان تماشایشان ماند. مهمانی‌‌های زیادی دعوت شدم و عذرخواهی کردم٬ الکل‌های زیادی گرفتم و در تنهایی نوشیدم. چاله‌های زیادی حفر کردم و عکس‌های زیادی را شیفت‌دیلیت گرفتم. خانه‌ام در فیس‌بوک را بستم و در ساندکلود لانه کردم. امسال از آرزوهایم دورترین بودم و به گرفتاری‌ها نزدیک‌ترین. روزگار بد چرخید و طعم تلخی در دهانم ماند. حالم٬ حالِ «از دشمنان برند شکایت به دوستان/ چون دوست دشمن است٬ شکایت کجا برم». 

سه) رفتم کفش بخرم. مغازه بی‌نهایت شلوغ بود. انگارهمه‌ی زوج‌های رنگارنگ شهر(به قول آغداشلو به‌حمدالله) دست دردست برای کفش خریدن آمده بودند. باروبندیل‌ام زیاد بود. یک کیف سنگین و دوکیسه خرید. حواسم به کیف‌ام بود و کیسه‌ها. ایستادم کناری و خم شدم به پرو کردن. دختری با پاشنه‌ی بلند پایم را له کرد و متوجه نشد. کفش گشاد بود. گفتم که یک شماره کوچک‌ترش را بدهند. مغازه‌دارها نمی‌شنیدند. کسی منِ تنها را آن وسط نمی‌دید. ناگهان بغض راه گلوم را بست. بلندتر گفتم آقا یک شماره کوچک‌تر لطفا. هوار کشید نداریم خانم٬ نداریم. مردم کیسه‌هایم را لگد می‌کردند٬ دستمال‌کاغذی نداشتم و اشک‌هام بند نمی‌آمدند. بند کفش‌ام را نبسته زدم بیرون. پشت سرم صدای مغازه‌دار آمد که اِ خانم پیدا شد. برنگشتم. پ می‌گفت این شهر٬ آدم تنها را خفه می‌کند. بیرون نمه‌بارانی زد. دانه‌هایش چکید روی اشک‌ها. «بهار توبه‌شکن» به شهر رسید.