۱۳۹۵/۰۳/۰۱

Looks are deceiving, Babe



یه چادرشب پهن کردیم کف زمین، بغل طالبی‌های خنک قاچ‌خورده و دراز کشیدیم کنار هم؛ من و صمیمی‌ترین دوستم. زیر پوشالای خوش‌بوی کولر امسال. دری‌وری می‌گیم و سبک‌سر می‌خندیم. وسط خنده‌هه یهو برمی‌گرده می‌گه دلخور نیستی از فلانی؟ اون‌یکی دوستمونو می‌گه. می‌گم نه. می‌گه برو بابا مگه می‌شه؟ می‌گم خب شده دیگه. بعد می‌بینم یه‌ربعه دارم براش توضیح می‌دم که چطوری شد که بالاخره یادگرفتم کدر بشم ولی دلخور نه. براش می‌گم که ببین مثل رانندگیه اولش سخته ولی بعد می‌بینی فقط یه‌هوش لحظه‌ایه که باید به‌مرور پیداش کنی که خودبه‌خود بفهمی وسط دوستیت با هرکی چه‌موقع دقیقا دنده رو عوض کنی، معکوس بکشی، خلاص کنی یا پاتو بذاری روی گاز. که سریع بفهمی الان توی صدر جدول لیگ برتری یا داری می‌ری دست یک. زود دستت بیاد چهارماه و سه‌هفته و دوروز پیش که لاستیک بالانس بود، پس چطوری یهو یه‌ور تراز نیست. بعد دیگه کم‌کم یاد می‌گیری سطح دوستی رو تنظیم کنی، اندازه‌شو حتی. می‌گه رانندگیت خوب نباشه چی؟ می‌گم یکی دوبار روی شیب میرعماد به سهروردی خاموش می‌کنی، فحش می‌خوری، توی شهرک والفجر اتوبوس شرکت‌واحد می‌پیچه جلوت هول می‌شی می‌زنی روی ترمز، نهایتا یکی‌دوبارم سر پارک دوبل توی جمهوری بهت می‌خندن و بعدش تمومه راننده شدی. یه شتری طالبی می‌ده دستم و می‌گه بعد چی؟ اگه اون دوست یه‌روز دوباره برگشت که بیا باز مثل قدیم باشیم. گاز می‌زنم به طالبی ریف‌ریف‌شده و می‌گم خب بخش سختش فقط همینه. همون فرق دلخوری و کدورت که هم خودت هم اون می‌دونین که ماشین رنگ‌خورده مثل روز اولش نیست. کارواش رفته، قشنگ شده ولی خم بشی کنارای سپرش، زخما معلومن برای همینم برمی‌گردیم به‌طرف می‌گیم همینه ظاهر و باطن و دیگه با اونه که تصمیم بگیره بره سراغ صفر رنگ‌نخورده‌ی گرون یا سالم خط‌وخش‌دار خوش‌قیمت‌. 

ظرفای طالبی رو که می‌شورم از اون اتاق داد می‌زنه تو ترجیحت کدومه؟ بلند می‌گم من؟ من دیگه فقط صفر.

۱۳۹۵/۰۲/۲۸

آداب بی‌قراری پس از سفر



یک) ماموریت بودم، جایی خنک و خوب و یله. ازهمان ماموریت‌های بی‌نهایت‌ کاری با هیات همراه و جلسه و امضای تفاهم‌نامه‌ی مشترک و حجاب و ال‌باقی. خوب بود اما، خیلی. شبیه کلاس درس روابط بین‌الملل. آدم‌های تحت اتیکت «همتا»ی فلان را فقط در مصاحبه‌های خبری دیده بودم و این‌بار خودم هم جزءشان بودم. اول مافوقم مدام یادم می‌انداخت که مراقب باشم ناخودآگاه با آدم روبه‌رو دست ندهم یا روسری‌ام نیفتد و توی دلم استرس بود. بعد اما قلق هم دست‌مان آمد و آن اعتمادی که دوست داشتم این چندماه بین‌مان شکل بگیرد، ریزریز اتفاق افتاد.

دو) دوتا دستیار داریم؛ پسرهای جوانی سال‌ها کوچک‌تر از من، باهوش و شیطان. درتمام طول سفر حواسم بود که چه دارند خفه می‌شوند از شیطنت نکردن، جولان ندادن. روز اول مناسبات رسمی را تحمل کردند و ساکت بودند. از صبحانه‌ی روز دوم به‌بعد دیدم هی می‌آیند جلو که چیزی بگویند و نمی‌گویند. من، رفته بودم تا فرحزاد با همان ف اول. عصر صدایشان زدم و گفتم کاری نیست که تنهایی از پس‌اش برنیایم و اگر دوست دارند بروند بچرخند برای خودشان. انگار در قفس را باز کرده باشی. نزدیک بود بغلم کنند. گفتم موبایل‌ها فقط روشن لطفا. ته‌اش خودم هم خلوت می‌خواستم برای معاشقه با گنبد و گلدسته و صلیب و ناقوس. برای تماشای مردم، لمس پارچه‌، بو کشیدن ادویه‌. برای راه‌رفتن بی‌مقصد و بی‌ساعت تا جایی‌که زانو و مچ یاری کند. برای فراموشی. فراموشی عزیز.

سه) آماده می‌شدم بخوابم که دیدم در اتاقم را می‌زنند. خودشان بودند، دستیارها. آمده بودند برای تشکر. یکی‌شان گوشش را سوراخ کرده بود و گوشواره‌ی قشنگی انداخته بود. پرسید «دکتر گیر می‌ده به این وقتی برگردیم؟». گفتم پنجاه‌درصد. دوباره پرسید «شما چی؟» گفتم صددرصد. لب و لوچه و ابروها جمع شدند. گفتم حالا بروید کیف‌اش را بکنید تا بعد. «تا بعد» هم که یک مفهوم نسبی‌ست. و بله من همانی هستم که زمانی فکر می‌کردم «وقتی بزرگ شدم» می‌گذارم دخترم از نه‌سالگی موهایش را های‌لایت کند و پسر چهارده‌‌ساله‌ام دوست‌دخترش را به خانه بیاورد. از کی این‌قدر اصول‌گرا شدم؟

چهار) در اتاق را که بستم، صدای خفه‌ی خنده‌‌ی مست‌شان هنوز از توی راهرو می‌آمد. خودم هم خنده‌ام گرفت. چراغ‌خواب را خاموش کردم و موبایل را برداشتم. دوستی برایم موسیقی بی‌نهایت قشنگی نواخته بود. گذاشتم‌اش روی ری‌پلی و از خنکی دل‌چسب هوا خزیدم زیر ملافه‌ها و یادم نیست کی خوابم برد.

۱۳۹۵/۰۲/۱۱

Lying between the sheets, She feels different



دراز کشیده‌ام این‌جا، میان ملافه‌های خنک. موهایم خیس است. تنم بفهمی‌نفهمی از سرما مورمور می‌شود که محل‌اش نمی‌گذارم. مثل خیلی چیزهای دیگر که تازگی‌ها کم‌محلی‌شان می‌کنم؛ مثل جای سایه‌های مانده روی دیوار، بعداز برداشتن قاب‌ها. مثل پررنگی کف اتاق‌خواب در غیبت آن راگ آبی. مثل لت‌های کمددیواری که ماه‌هاست بی‌دلیل روی هم جفت نمی‌شوند. مثل ورودی آب منبع سیفون که دقیقا هرچهاردقیقه یک‌بار، یک‌قطره از آن می‌چکد.
درازکشیده‌ام میان ملافه‌ها و فکر می‌کنم بیماری الکن‌شدن موضوعی گرفته‌ام. مثلا می‌توانم دوساعت در یک‌جلسه درمورد مزخرف‌ترین موضوع دنیا دری‌وری ببافم و درنهایت همه را قانع کنم، اما نوبت به‌خودم که می‌رسد، می‌بینم چه نمی‌توانم حرف بزنم. دیروز دوساعت تمام جان کندم که توضیح بدهم قضیه، قضیه گذشته نیست و اصل فلان ماجرا، «اثر» جامانده از گذشته است و این دو باهم فرق دارند و نتوانستم. خندیدم، گریه کردم، ساکت شدم، شرح دادم و درنهایت نتوانستم. حقارت کلمات، کافی نبودن حروف یا بهانه‌ای دیگر. دیدم این‌قدر توضیحاتم به‌هم‌ریخته است که ناگهان مجبورم برگردم زل بزنم در چشم‌های گردشده‌اش و بگویم کاش می‌شد این حال را، این حرف‌ها را مثلا بریزم روی فلش و وصل کنم به تو تا درک کنی. چشم‌هایش گردتر شد. گند زده بودم.
ایمیل را نگاه می‌کنم و دست‌ودلم به جواب نمی‌رود. برای شاعرانگی پیرم و وقت ندارم که دیگر احساسات بشری را از لابه‌لای کلمات حدس بزنم. مکاشفه از من گذشته است. آدم‌های صریح را هنوز ترجیح می‌دهم حتی اگر رنجورم کنند. ایمیل را می‌گذارم‌ کنار، بغل‌دست باقی چیزهای تلنبارشده. دراز می‌کشم میان ملافه‌ها و دوراس را دوباره دست می‌گیرم و آن وسط‌مسط‌ها به خورشت مرغ و نعناجعفری فکر می‌کنم؛ به‌این‌که ای کاش سیرتازه داشتم و ای کاش زمستان بود و ای کاش آب منبع سیفون هرچهاردقیقه یک‌بار چکه نمی‌کرد.

۱۳۹۵/۰۱/۲۵

I do remember the smile that always brought me back to the past



در کافه‌ای توی یوسف­‌آباد قرار داشتیم. من زود رسیدم. گشتم تا یک­‌جای دنجی پیدا کنم و نشد. نشسته‌­بودم به انتظار که با مرد جوان کافه­‌چی پشت کانتر، تصادفا چشم­‌درچشم شدم. خوش­‌قیافه بود و چهره­‌اش ­­ویژگی مبهمی داشت که نمی‌دانم چه بود ولی هرچه بود خوشایند بود، بی‌­تردید. همکارش آمد که سفارش بگیرد گفتم سه‌­نفریم و منتظر دوستانم هستم و رفت. سردم بود مثل همیشه و توی خودم جمع شده بودم. وسایلم را گذاشتم روی صندلی بغل و زل زدم به بیرون، به یوسف­‌آباد، به روزهای شلوغ عجیب. برگشتم و دوباره دیدم که درحین هم‌­زدن یک­‌نوشیدنی نگاهم می­‌کند. متعجب بودم من که ترک دیوار این توانایی را دارد که معذبم کند، حالا چطور سختم نیست. مرد لبخند زد. من بیرون را نگاه کردم.
...
بعد از پیاده­‌روی سه­‌نفره و بازیگوشی­ و تافتون خریدن، برگشتم سمت خانه که باران گرفت و هرچه گشتم کیف محافظ عینک آفتابی‌­ام را پیدا نکردم. واضح بود که جامانده روی همان صندلی کناری. زیر رگبار برگشتم بالا. خیس خیس. دیلینگ آویز در که بلند شد، صاحب کافه گفت خب خودش برگشت و مرد کیف را دستم داد. ته چشم‌هاش خوب بود و از آخرین‌­باری که ته چشم­‌های خوب دیده‌­ام، هزارسال گذشته‌ است. سردم بود و دلم می­‌خواست بنشینم و چایی بخورم و گرم شوم. اما مضطرب بودم. رگبار مضطربم می‌­کند، رعدوبرق و هرچیزی که ناگهان ظهور کند. تشکر کردم و پیاده برگشتم.
...
عینک چندروزی روی کنسول ول بود و من، شلوغ از کار و فکر و کتف‌­درد. امروزصبح که گوگل احمق گفت هوا نیمه­ابری و گاهی آفتابی، رفتم که بگذارمش در کیف­‌ که دیدم یک کاغذ کوچک کف آن است؛ دست­‌خط قشنگی کنار شماره‌ی موبایل نوشته بود: «آیا لبخند، سزاوار تبسمی متقابل نیست؟». همین تک‌خط. از صبح کاغذ را گذاشته­‌ام کنارم روی میز کار و نگاهش می‌­کنم. یک‌­بار حتی دستم رفت روی گوشی که در جواب بنویسم آقای عزیز صاحب این شماره لبخندزدن یادش رفته است. ننوشتم، نگفتم. دیدم وقتی چیزی یادت می‌­رود که دیگر گفتن ندارد.
شماره‌‌‌ی ­­تلفن بالای کاغذ را بریدم و آن یک­‌جمله­‌ی باقی را چسباندم کنار مانیتور، رو به پنجره؛ همان­‌جایی که نسیم این‌روزهای تهران، تکان‌­تکانش می‌­دهد. به لیست کارهای امسال باید تمرین لبخند زدن را هم اضافه کنم.


۱۳۹۵/۰۱/۰۴

March Rain & Okra



ح ایمیل زده که فلانی برای پرونده‌ی بازیگری این شماره می‌نویسی و می‌گویم بله با کمال میل و حالا بماند که این آدم چقدر نازنین است که لم من را دوسال است از خودم بهتر می‌داند که مثلا کنار کارمای بدقلق، چه ایمیل‌محور است. اینباکس‌م پر است و خوبی‌اش به‌همین که این‌روزهای سرخلوتی، سرفرصت می‌نشینم به‌جواب دادن، مبسوط و به‌دل. دیروز هوس خورشت بامیه کرده بودم؛ تند و پرسیر و دقیقا آن‌قدر معطر که نشود در طول هفته‌های کاری خورد. دل‌به‌دریا زدم و زیر آن باران بی‌نهایت قشنگ زدم بیرون به امید پیداکردن بامیه تازه و درکمال ناباوری تروتازه‌ و ریزه‌میزه‌اش را جستم و این‌قدر شعف داشتم زیر رگبار که آقای سبزی‌فروش یک آووکادوی قشنگ هم عیدی گذاشت روی بامیه‌ها و دنیا قشنگ‌تر شد به‌خدا.

الان دارم سیر تفت می‌دهم و خانه بوی بهشت گرفته. ابرها کنار رفته‌اند و نور مطلوبی هم خزیده روی پاهام دقیقا پشت میزکارم که قلقلکم می‌دهد. می‌روم یک‌چای می‌ریزم و ماهیتابه را هم می‌زنم و ایمیل بعدی. خوبم و هوا خوب است و سرترالین خوب است و تراپیستم خوب است و دوستانم خوب‌اند و خواننده‌هایم خوب‌تر. می‌خواهم غر نزنم و یک‌چیزهایی را تا پایان تعطیلات دایورت کنم به‌سمت هیپوتالاموس تحتانی و طبق معمول برای تغییر مود از کتاب‌ها -این مرغان عزا و عروسی- شروع می‌کنم. برداشتم هرکدام‌شان که باب دلم بود را آوردم گذاشتم کنار دستم؛ توی آشپزخانه، هال، قفسه کنار توالت فرنگی، بغل تخت و بیشتر از همه کنار تخت. و دقت که کردم دیدم این‌چند‌وقت گذشته خیلی از اشیاء خانه را بی که حواسم باشد چیده‌ام این‌جا؛ دمبل‌ها، پاپوش‌ها، بطری آب، جوراب‌های محبوبم و دفترچه‌های یادداشت. و از دیشب که زویاگینتسف می‌دیدم، لپ‌تاپ و «ابان، سابانا، داوید» دوراس و روان‌نویس‌های رنگارنگ هم اضافه شده‌اند. حالا دارم مقاومت می‌کنم به این مالیخولیا که ظهر وقتی خورشت بامیه‌جانم پخت، نگذارمش توی سینی و بروم سمت تخت و یا همین الان لپ‌تاپ را دوباره نزنم زیر بغل و بروم آن کنج. 

ح گفت ددلاین تحویل یادداشت تا دهم. ادای گربه‌ی شرک را درآوردم و گفتم تا سیزدهم؟ خنده‌ای فرستاد و گفت صبح سیزدهم. من هم خندیدم که می‌دانم که می‌داند که تا قبل از آن حتما نوشته‌ام. آخ از کنار کارمای بدقلق اما. آخ.