۱۳۹۴/۰۵/۲۹

از سکوت‌ها

خوبم. اول دستم در آتل بود، بعد قلبم و حالا کم‌کم بانداژ رسیده به زبانم. خوبم اما. این روزه‌ی سکوت که تمام شود، خوب‌تر هم می‌شوم. یک‌وقت‌هایی سکوت مرهم است.

۱۳۹۴/۰۵/۰۸

از روزها



یک) از وقتی چمدان‌ها وارد خانه شده‌اند زندگی‌ام دوقسمت شده؛ روزهایی که خانه‌ی خودم هستم و می‌سابم و روزهایی که خانه‌ی مادر می‌مانم و می‌خوابم. چمدان‌های چندرنگِ خنده‌دارم تا وارد خانه شدند دوزاری‌ام افتاد که رفتن‌ام نزدیک است. انگار تا پیش‌از‌آن همه‌چیز یا یک شوخی سرسری بوده یا واقعیتی دور که حالاحالا فرصت هست. فعلا که خواهرکم پ آمده٬ تازه چیزی توی دلم شروع کرده به وول خوردن. مثل همان دیشب که روی تختخواب دراز کشیده بودیم و لپ‌تاپ روی شکم فیلم می‌دیدیم و ناگهان گفت چه جای فلانی خالی است نه؟ و من خودم را پاره کردم که بگویم بله و نتوانستم. جایش برایم خالی نیست. مرداد ماه بی‌رحمی‌ست. مهر می‌بَرد. کند است و خانواده‌ی کوچک ما وقت دارد که جاهای خالی را مرور کند و هرکس در خلوت‌ سراغ زخم‌هایش برود. سکوت مشوش درونی‌مان حالا بین من و مادر و پ و با فاصله‌ای دورتر از زویی جابه‌جا می‌شود. میل به تنهایی سوگواری کردن ظاهرا قرار نیست کم‌رنگ شود. قانون نانوشته‌ی در مورد پدر حرف نزدن٬ از روی عکس‌هایش تندتند رد شدن٬ فیلم خانوادگی ندیدن انگار میل به فروکش ندارد.

دو) توی ترافیک شیخ ‌فضل‌الله‌ایم. پ دلش ساندویچ‌های چاقِ ایرانی خواسته. می‌گویم برویم ژوزف؟ می‌خندد که نه از آن هم چاق‌تر. بهاران؟ اژدر؟ فری کثیف؟ به فری رضایت می‌دهد. موزیک‌مان رسیده به لیلافروهر و پ یاد آن کاست عتیقه‌ی ماشین بابا می‌کند که همیشه شرط می‌بستیم خود خوانندگانش هم ندارند. میانه‌ی خوشی٬ لبخند روی لب می‌ماسد. مامان سفارش کرده حداقل این «چارصباح» که پ این‌جاست مراعات کنم. می‌زنم به کوچه‌‌ی علی‌چپ و گاز می‌دهم و صدای ضبط را زیاد می‌کنم. چهل‌دقیقه بعدش ساندویچ رویال می‌خوریم و سیب‌زمینی با کوکاکولای شیشه‌ای. هنوز از موضوع جراحی‌ کسی چیزی نمی‌داند. آرام و خوبم. پنج‌سال آینده باید آرام‌تر باشم.

سه) مرداد ماه تلخی‌ست. تلخی‌اش توی دهان می‌ماند درست مثل وقت‌هایی که مسواک‌نزده بخوابی. مرداد من امسال طولانی و طاقت‌فرسا بود. کند و غلیظ٬ از مهرِ سال پیش تا حالا. این‌ حجم از «مرداد» آدم را ناتوان می‌کند. حالا زندگی روی دور آهسته‌ای‌ست که وقت مرورکردن می‌دهد. دکترم گفت که یکی از قرص‌ها را بیشتر می‌کند. گفت بیشترش می‌کنم چون با خودت نامهربانی. قول دادم پنج‌سال آینده که اینجا نباشم تمرین ‌کنم که خودم را دوست داشته باشم. گفت تمرین سختی است٬ باید کفش آهنی بپوشی.

۱۳۹۴/۰۴/۰۵

Winter is Coming


اول) فلفل‌سبز نخ می‌کنم و نوک انگشتانم سوزسوز می‌کند. سوزسوز اصطلاح مادربزرگ‌ام بود؛ همان‌وقتی که توی ایوان خانه‌ی بزرگ‌اش می‌نشستیم و فلفل نخ می‌کردیم. تب دارم و خونریزی شدید امان از روزگارم درآورده. پد پهن کرده‌ام زیرم و چندساعتی یک‌بار مفنامیک‌اسید می‌خورم. برگشته‌ام خانه‌‌ی خودم و تنهایی‌ام را دوست دارم. پرده‌ها را کشیده‌ام٬ «گیم ‌آو ترون‌ز» و سیزن آخر «بردواک‌امپایر» می‌بینم؛ پشت سر هم و بدون رهایی. انگار که آخرین روز کره‌ی زمین باشد٬ انگار که با رقیب نامرئی مسابقه بدهم. پ یازده‌روز دیگر می‌آید و هیجان‌اش از من بیشتر است. می‌آید که دکترش را ببیند و برنامه جدایی‌اش را نهایی کند. پشت تلفن می‌گویم که کاش با عجله تصمیم نگیرد و می‌دانم چه مزخرفی گفته‌ام. آدمیزاد برای جدایی حتما دلایل جدی‌تری دارد. 
مصاحبه‌های امروزش را در خبرگزاری‌ها دیدم. حالا رسما مدیرپخش خیلی از فیلم‌هایی‌ست که در سال اکران می‌شوند. برایش خوشحالم٬ خیلی. لیاقت‌اش را دارد. کار٬ سبک زندگی‌٬ درآمد همه‌ همانی شد که می‌خواست. این‌میانه لابد تنها زندگی مشترک‌مان بود که یا در معادله‌های پیچ‌درپیچ رفاقت و محافظه‌کاری‌مان معلق ماند و یا قدرتی خدا به‌کل وارد محاسبات نشد.


بعدتر) قرارگذاشته بودم برای خودم لازانیا درست کنم. لازانیا غذای غم و شادی من است. نقش ویسکی را دارد و با هرحالی برایش اشتها دارم. بسته را اما از کابینت درنیاورده٬ سر جایش می‌گذارم. رمق ندارم. یک‌بسته سوپ آماده را در آب سرد می‌ریزم و روی گاز هم می‌زنم و بی‌هدف آب‌و‌هوای شهرهای دنیا را روی گوشی می‌بینم. چشم‌هایم را می‌بندم و آرزوی برف می‌کنم. دلم روشن است؛ هنوز لازانیا هست٬ ده‌بار که بخوابم و بیدارشوم پ رسیده و چشم‌به‌هم بزنم زمستان در راه است.   



"Winter is Coming" اصطلاح رایج سریال گیم آو ترون‌ز است