۱۳۹۶/۰۸/۲۷

Places that feel more like home to us because we can finally be who we are *



همه‌چیز بسته‌بندی شده و آماده‌ی رفتن‌ام. حالا تاریک است و دارم آخرین موزیک‌هایی را که می‌شود بار لپ‌تاپ و هارد کرد، منتقل می‌کنم. نور بنفش مانیتور، خانه را روشن کرده و این فضای خالی شبیه خواب‌ها شده. یک‌تکه بیسکوییت را بی‌میل می‌جوم و نگاه‌ام را سر می‌هم به‌جایی‌که بیشترین خاطرات چندسال گذشته‌ام را ساخته؛ آجربه‌آجر، کاشی‌به‌کاشی، جایی‌که بزرگ‌ترین تصمیم درست زندگی‌ام را در آن گرفتم و وزنه‌ها را بعداز ده‌سال زمین گذاشتم. چیز زیادی نمی‌توانم ببرم. آدم‌ها بیشتر اوقات فکر می‌کنند این‌قدر غنی‌ و متفکرند که سر آخر بین انتخاب یک‌‌جعبه کتاب یا لباس، اولی را انتخاب کنند. آدمیزاد متوهم ابله.
.
کتاب‌هایم را، بیشترشان را نمی‌‌برم. دلیل‌اش جا است و بیهودگی حمل خاطره و چیزهای دیگری شاید که توضیح ندارند. موزیک‌ها را هم و فیلم‌ها. یک‌عصری هم نشستم به‌تماشا و مرور اسامی دوست و رفیق، از الف تا ی روی گوشی‌ و تبلت و ایمیل. با هرکس به‌بهانه‌ای حال و احوال کردم؛ یکی بابت تولد، یکی دلتنگی و دیگری دلیلی از زیر زمین کشف‌شده. هرکس که دل داد و علیک گرمی گفت و ته وجود لامصب‌ام حس کرد هنوز انرژی میان‌مان رد و بدل می‌شود و عبارات، رسمی و صرفا از سر آداب اجتماعی نیست، بی اشاره به‌چیزی، برایش بسته‌ای کتاب یا موسیقی با دست‌خطی کنار گذاشتم که بعدتر زحمت بکشد و از مادر تحویل بگیرد. باقی را هم گذاشتم خانه‌ی ب؛ امانت‌دار روح و روان‌ام.
.
احساس می‌کنم از مراسم تدفین خودم برگشته‌ام؛ سبک‌، خالی، رها. به‌شکل عجیبی خوب و یله‌؛ سلول‌به‌سلول، عصب‌به‌عصب. دیگر باید بروم و یک زندگی جدید، بی‌هیچ نشانی از گذشته شروع کنم. آژانس جلوی در منتظر است، باید لپ‌تاپ را ببندم، کیف‌ام را بردارم، کلید را روی کانتر بگذارم و آرام از حیاط رد شوم. هرچندسال دیگر از زندگی‌ام مانده باشد، هم‌اندازه‌ی پدر هم اگر عمر کنم، پرده‌ی بعدی زندگی‌ام است و این‌جا، این‌لحظه همه‌ی اتصال‌ا‌م با گذشته تمام می‌شود. آلیس دیگر اینجا زندگی نمی‌کند.




 *
Dexter; Season 7, Episode 8
 

۱۳۹۶/۰۷/۱۷

Point Of Decision



یک) یه‌دوستی دارم که بازیگر تئاتره. کارش هم انصافا خوبه. یه‌بازی استراتژیک بلده برای زندگی که من همیشه می‌خندیدم بهش ولی حالا ایمان آوردم. هروقت به‌قول خودش می‌خوره به بی‌پولیِ تئاتری، می‌ره یه‌مدت توی شرکت آسانسورسازی کارگری می‌کنه. خیلی جدی. یعنی می‌خوام بگم من دیدم که وقتی می‌ره سراغ آسانسور با همون جدیتی کار می‌کنه که وقتی روی صحنه‌ست. بعد پولاشو جمع می‌کنه و دوباره یه‌نمایش می‌بره روی صحنه و این قضیه خیلی‌ساله که داره تکرار می‌شه. یه‌بار می‌گفت از آسانسور متنفر بوده اوایل ولی بعدش دیده این همون حیاط‌خلوته که دقیقا بهش فرصت می‌ده که پول جمع کنه و بره سراغ کار اصلی و بعد به‌مرور این حیاط‌خلوت همین‌قدر براش عزیز شده که تئاتر یعنی الان آسانسور رو همون‌قدر دوست داره که نمایشنامه.

دو) توی شنای ترکیبی وقتی می‌رسی به لبه‌ی شروع و زیر آب باید دوبل رو عوض کنی، یه‌ثانیه‌ی ترسناک هست که اگه از دستش بدی، کل مسیر رفت با بهترین رکورد هم به‌فنا می‌ره. این ثانیه اسمش POD ئه. این‌طوری بهتون بگم که غول‌های المپیک هم اگه این ثانیه رو توی ذهن از دست بدن، همه‌چیز رو از دست دادن. هدف قضیه اینه که هوش شناگر شناخته بشه که آیا این توانایی رو داره که یه‌دور رو پشت سر بذاره و یه‌دور جدید رو با همون انرژی شروع کنه یا نه. وقتی توی گزارش ورزشی دارن از استقامت حرف می‌زنن، از عبور از همین نقطه حرف می‌زنن.

سه) دوست بازیگرم بدون این‌که به‌شکل فنی از این POD چیزی بدونه، سال‌هاست داره ازش استفاده می‌کنه و بسیار هم جواب داده توی زندگی و کارش. من بلد نبودم این فن رو تا وقتی شنا برام از فرم تفریح به یه‌شکل حرفه‌ای تبدیل شد و به‌چشم خودم دیدم چه این نقطه‌ی تصمیم مهمه. اون‌جایی که مربی داد می‌زنه که دستتون که به لبه‌ی زیرآب رسید، ذهنتون رو ول کنید. اوایل عصبی می‌شدم که می‌شه مگه وقتی دور رفت رو گند زدی آخه. بعد دیدم که می‌شه. شد یعنی. خیلی زمان برد برای من ولی شد. نه توی استخر صرفا، حالا یاد گرفتم از یه‌ثانیه به بعد دستمو بزنم به دیوار روبه‌رو و مسیر رو عوض کنم و ذهنم رو روی همون دیوار پشت سر، ول کنم بره. حالا تازه می‌فهمم چرا تمرینای تیم همیشه باید با مدیتیشن باشه، چرا بعد از شنا وقتی رسما داریم می‌میریم از خستگی، تازه باید بدویم، چرا باید یه‌شناگر حرفه‌ای شوپن گوش بده، چرا شونه‌هامون شبیه مرداست. فشار فکری آدما توی هر کاری، توی هرنوع زندگی‌ای، گاهی خیلی بالاست. آدم قوی بلده اما توی هرکاری، هر شغلی، اون POD رو پیدا کنه و بچرخه، پشت‌سر بذاره، دستشو بزنه به دیوار و برگرده و بذاره هرچی هست بمونه همون‌جا. مهم نیست کجاییم؛ یکی توی استخر پیداش می‌کنه، یکی توی آسانسورسازی، یکی هم وقت نوشتن لابد.

۱۳۹۶/۰۶/۲۴

Never cared for games they play, And nothing else matters



آینه‌ی قدی حقیقت گاهی ناگهان می‌افتد و مقابل چشمان‌مان تکه‌تکه می‌شود. و چونان همان مثل معروف بخش‌هایی از آن در دست هرکس که مقابل‌اش باشد، باقی می‌ماند. آدمی مثل من معمولی که نه ادیب است و نه فیلسوف، وقتی در مقابل کسی قرار می‌گیرد که گوش‌هایش را می‌فشارد که حقیقت را نشنود یا چشم‌بندی محکم می‌بندد که واقعیت را نبیند، آن‌هم وقتی می‌داند بخش بزرگی از حقیقت نسبی کدام‌سمت ایستاده است، از یک‌جایی به‌بعد زور نمی‌زند؛ آدمی مثل من می‌ایستد، نگاه می‌کند، عبور می‌کند. پیشترها حرف می‌زدم، توضیح می‌دادم، توضیح می‌خواستم. حالا در بزرگ‌سالی در مقابل بزرگ‌سالی آدم مقابل‌ام، وقتی می‌بینم سمت غلط را گرفته یا وری از ماجرا را که بدبختانه عمق‌اش را می‌داند اما غرور یا تعصب یا هر واژه‌ی دیگری نمی‌گذارد از آن عبور کند چون نیمی از ماجرا خود اوست، هویت گره‌خورده‌ی اوست، درست در یک‌لحظه‌ی عجیب، ایست می‌کنم. سر تکان می‌دهم و می‌گویم باشد تمام حقانیت جهان برای تو. و هرچه درو کرده‌ام، برای نشان دادن آن‌بخشی از حقیقت که نزد من است پیش‌کش می‌کنم که بیا ببر، دیگر چیزی برای دلبستگی به این تکه‌ها وجود ندارد. این عبور خوب است، نرم و آرام‌بخش است. آن آدم را برای همیشه می‌سپارم به‌دست همان بخش از ماجرا که دوست داشت باشد، به آن فریبی که آرام‌اش می‌کرد، به انسان حقایق مطلق. بعد جارو و خاک‌انداز را می‌آورم و خرده‌ها را جمع می‌کنم، جاروبرقی می‌کشم و تمام. این‌لحظه، سرشار از سبکی‌ست؛ سبکی شیرین بلوغ دیرحاصل اما نهایتا دست‌یافته.  
*

از سفر برگشته‌ بودم. ایمیل را باز نکردم. مربع کناری را علامت زدم و حذف شد. ثانیه‌ای قبل از حذف، رو به اسم‌اش گفتم غریبه، دیر شده و تو خاکریزت را خیلی قبل‌تر انتخاب کردی؛ تمام حقانیت جهان برای تو.

۱۳۹۶/۰۶/۱۵

Lost In Translation, Badly



دوست‌پسر من ایرانی نیست. ایران را دوست ندارد و تلاشی هم برای وانمود نمی‌کند. مثل پارتنرهای خارجی دیگر که تیشرت آی لاو تهران می‌پوشند و «سلام» و «تشکر» و «خداحافظ» را حداقل به فارسی می‌گویند، ابدا این کار را نمی‌کند و تا این لحظه حتی یک‌بار از من نپرسیده به فارسی به فلان‌چیز چه می‌گویند. برخورنده است؟ نه طبعا چون در دانشکده ادبیات فارسی یا منشور شرق‌شناسی با او آشنا نشده‌ام؛ حقوق‌دان است و برای یک کنفرانس درخصوص امکان پیوستن ایران به قوانین کپی‌رایت به ایران آمده بود و همان‌وقت که کل سریال‌ها، فیلم‌ها و نرم‌افزارهای قفل‌شکسته جهان را روی لپ‌تاپ و هارد من دید، از فرد به جامعه رسیده و صراحتا ابراز کرد که ایران و کپی‌رایت فعلا حال دوخط موازی را دارند به هزار دلیل.
چطور هم را دیدیم؟ یک‌روزی رییس اسبق‌ام که ابدا دل خوشی از او ندارم ولی هنوز یک احترامی بین‌مان جاری و ساری‌ست زنگ زد و گفت بچه‌ی مترجم یکی از مهمانان وزارتخانه آبله‌مرغان گرفته و لطفا اگر می‌توانم دوروز وقت برایش بگذارم و «این خارجیه» را همراهی کنم. از بخش رقت، رمانتیسیسم، رختخواب، تن و باقی موارد اگر با دور تند رد شوم، همراهی دوروزه، هفته‌ی پیش به پنج‌ماه رسید و به‌قول ب این رکورد خاصی در زندگی‌ام تلقی می‌شود. دوستانم دل‌خورند که مدتی‌ست «سیکرت‌بازی» درآورده‌ام. به‌جز ب که همیشه وسط زندگی‌اش بوده‌ام و وسط زندگی‌ام بوده است، تا همین پنج‌روز پیش که برای میم تعریف کردم و عکس تماشا کردیم، فرد دیگری در جریان نبوده و نیست. علت خاصی دارد؟ نمی‌دانم واقعا. من آدم فراری از حاشیه‌ام. چندسال است این‌جا را می‌نویسم و هنوز بی‌اسم؟ همین را تسری بدهید به بقیه بخش‌های زندگی و این‌که خلوت، همیشه آرامش بیشتری به‌من داده. ضمن این‌که «این خارجیه» ساکن ایران نیست و در این پنج‌شش‌ماه سه‌بار به ایران سفر کرده و یک‌بار من و بیشتر مراودات‌مان به‌خاطر مشکلات ویزای من یا در کشور سوم است و یا پای ویدئوچت آن‌هم وقتی ساعت‌ها اختلاف‌شان کم شود و کار نداشته باشیم و ال‌باقی قضایا. راضی‌ام؟ فعلا بله و زیاد چون دوست‌داشتن‌اش باب دلم است. نگرانی دارم؟ بله و زیاد چون ابدا روی زندگی طولانی‌مدت‌اش در ایران نمی‌توانم حساب کنم؛ قراردادش که با فلان نهاد دعوت‌کننده تمام شود، ایران از نظرش تمام‌شده است. آدم صریحی‌ست و خیلی رک این را گفته و حتی گفته که می‌توانم به هر کشور سومی فکر کنم اگر احساس‌ام این است که در حق‌ام اجحاف می‌شود تا برابر باشیم. مثل همان‌ چندماه قبل که یک‌بار فقط ولی خیلی شفاف گفت که زین‌پس Sex Adventure از نظرش اصلا Acceptable نیست و اگر «شیطنت»ی می‌کنم، ابدا از هیچ ماجرایی نمی‌خواهد چیزی بداند و ابدا را دوبار اول و آخر جمله‌اش تکرار کرد.

***

هفته پیش ناگهان پرسید برنامه‌ام برای ژانویه چیست چون از الان باید شروع کند به اقدام برای ویزای من و سفارت لعنتی خودشان و خب من رسما چپ کردم. یک‌هو دیدم گذراندن کریسمس با هم، دوز عناصر «خانواده» و «آینده»‌اش بالاست و من آمادگی این دوز بالا را ندارم هنوز. تپش قلب گرفتم. گفتم باید فکر کنم و بعد آمادگی برای جشنواره فجر را بهانه کردم. کمی به افق خیره شد و وقتی مجبور شدم استرس‌ام را توضیح بدهم، قهقهه زد و گفت یعنی من بیایم تهران امکان اوردوز نیست؟ جواب دادم احتمال‌اش کمتر است. خندید و گفت به‌یک شرط. پرسیدم چه شرطی و جواب داد: ازاین‌به‌بعد کپشن‌های اینستاگرام‌ات را انگلیسی بنویسی. پهن شدم از خنده و توی دلم قربان‌صدقه‌اش رفتم. و بله مرزهای انحصارگرایی جابه‌جا شد.