۱۳۹۳/۰۲/۰۱

از سردبیرها

1- از بعد از ترور بی‌نظیر بوتو پاکستان نرفته‌ام. حالا قرار است بروم. مامان تلفن را برداشت و هرچه دوست داشت گفت: «همه خبرنگارا الان میرن جشنواره کن٬ تو برو پاکستان. خب؟» انگار که من این‌قدر دیوانه‌ام که بین فرایند «خور و خواب‌ و‌ خشم و شهوت»ِ کن٬ اسلام‌آباد را انتخاب کنم. بعد هم گفت که مادر نشده‌ام که بدانم نگرانی چطور چیزی است.

2- برای روزنامه‌نگار‌جماعت کمتر پیش می‌آید که با سردبیرش بیشتر دوست باشد تا همکار. یعنی این‌طور که وقتی ایمیل‌اش را باز می‌کند٬ بیشتر از آن‌که حواسش به انتخاب واژگان رسمی باشد٬ دوستانه بنویسد. من از این‌بابت آدم خوش‌شانسی هستم. از وقتی فری‌لنس کار می‌کنم٬ سه‌تا سردبیر دارم. دوتا خارجی٬ یک ایرانی. سردبیر ایرانی و یکی از آن‌خارجی‌ها همین توصیف بالا هستند. بی‌نهایت دوستانه و احترام‌آمیز رفتار می‌کنند. دستم را تا‌جایی که سیاست‌های سازمانی‌شان اجازه می‌دهد باز می‌گذارند و رفتارشان در عین حرفه‌ای بودن٬ دلی هم هست. می‌توانم برایشان از آخرین فیلمی که دیده‌ام یا کتابی که خوانده‌ام یا حالی که داشته‌ام بنویسم. همین چندروز پیش برای یکی‌شان از «هرولد لوید» نوشتم و این‌که چقدر این آدم را دوست دارم. با دیگری از «باربا پاپا» گفتم. اولی با چنان شوری در مورد لوید برایم نوشت که کیف کردم و دومی با چنان شعفی اسامی واقعی بارباها را به فرانسه برایم هجی کرد که به‌وجد آمدم.
درآمد اصلی‌ام اما از سردبیر سوم است؛ فرانسوی مغروری که هنوز حین حرف‌زدن‌مان یادش می‌رود که من فرانکوفون نیستم و کمی حق دارم یک‌جاهایی عقب بمانم یا برای لغتی فکر کنم. به انگلیسی هیچ‌نوع ریسپانسی نشان نمی‌دهد و این‌قدر صبر می‌کند که معادل فرانسوی بگویی. خیلی لج‌دربیار و استخوان‌قورت‌داده. این‌که حالا چطور من را انتخاب کرد هم داستان طولانی دارد. یک‌بار برایتان می‌گویم. دستم را باز نمی‌گذارد. مدام چهارچوب می‌دهد. من عادت دارم. اذیت نمی‌شوم. می‌دانم که حرفه‌ای کار کردن این‌ها را دارد. تلفن‌هایمان خیلی رسمی است. سلام و احوال‌پرسی روتین و بعد اصل مطلب و بعد هم خداحافظی و تمام. نه او تمایل دارد من را بیشتر بشناسد و نه من. دروغ گفتم. من خیلی هم تمایل دارم در موردش بیشتر بدانم. در مورد خودش شخصا وگرنه که سوابق شغلی‌اش یک‌چیز فوق‌العاده‌ای‌ست. فقط می‌دانم که زن (همسر رسمی منظورم است وگرنه که فکر کنید فرانسوی‌ها ثانیه‌ای تنها سپری کنند) ندارد٬ والیبال بازی می‌کند و عاشق ایکس‌باکس است؛ یعنی سنخیت‌مان تا این لحظه منفی است. 

زنگ زد که به کمک‌ام احتیاج دارد چون دستیاراول خاورمیانه‌اش از ماموریت با مالاریا برگشته (مگر مالاریا ریشه‌کن نشده؟) اول هم مبلغ دستمزد برای یک‌هفته سفر به پاکستان را برایم گفت. خب از شما چه پنهان رقم این‌قدر خوب بود که جای فکر نداشت. بلافاصله هم اضافه کرد که خطراتش را که خودت می‌دانی. گفتم بله. گفت روال اداری را خودشان انجام می‌دهند و من لازم نیست نگران چیزی باشم. آخرش هم اضافه کرد که وسیله شخصی زیاد نیاورم و لباس باز و تحریک‌کننده نپوشم! سکوتم را که دید گفت «شقی داریم میریم پاکستان٬ نه هاوایی». شقی؟! نه بابا!

3- از دیروز تقریبا همه تا توانسته‌اند بدترین اخبار جهان را از پاکستان به‌سمع‌و‌نظرم رسانده‌اند و تاریخ آدم‌ربایی٬ قتل٬ درگیری در این نقطه از خاورمیانه را برایم ریویو کرده‌اند. آخری‌اش هم نقطه‌نظر زهراخانم بود که یک‌جوری که مامان بشنود گفت «غذا هم نمی‌تونی بخوری بس‌که تنده». در یک‌جمع‌بندی کلی ضمن تشکر از همه اعضای ژوری خصوصا زهراخانم٬ به خودم گفتم که می‌روی٬ یک‌چندروزی با این سردبیر از دماغ فیل‌افتاده‌ سروکله می‌زنی٬ پاکستان را دوباره می‌بینی و دستمزد خوبی هم می‌گیری لذا پاشو.

4- صبح یک‌خط ایمیل فرستاده که: بی‌انصافی است اگر بگویم فقط مالاریا‌گرفتن دستیارم علت درخواست از شما برای سفر بوده. شما به اوضاع منطقه همسایه مسلطی و خوب هم می‌نویسی.


۱۳۹۳/۰۱/۲۳

از آدم‌ها و بازی‌ها

۱. بازی برای من فرآیندی کاملاً جدی است. سخت زیر بارش می‌روم ولی وارد که شدم جان می‌گذارم. این جان‌گذاشتن بازه‌ای از منچ تا کوبیدن اتوموبیل‌ها به‌هم درحد له‌شدن در لوناپارک‌ست. خیلی ترسناک. خیلی ترسناک.

۲. یک‌شب باشگاه پینت‌بال اجاره کردیم. خودمان هم دو تیم بردیم. من چون همیشه «باید» سرگروه باشم٬ ارنج دادم و استراتژی چیدم. هم‌تیمی‌هایم خنده‌شان گرفته بود. داد زدم سرشان که جدی باشید. باور نمی‌کردند. بازی که شروع شد٬ یک‌جایی توی کمین٬ توی تاریکی٬ سین آب داد دستم. گفت سکته می‌کنی به‌خدا! پریدم جلویش که داشت تیر می‌خورد و گفتم حرف نزن، حرف نزن٬ برو جلو فقط. از آن روز سرسنگین است. یک‌وعده عدس‌پلوی اختصاصی با ماست و سالادشیرازی هم افاقه‌ای نکرده٬ هنوز.

۳. انزلی، ده‌سالگی. هنوز برای یک ده‌ساله همه‌چیز رویایی است. هنوز حیاط جلویی هتل سپیدکنار توی پیشروی آب دریا مخروبه نشده و هنوز پاسدارها قدم‌به‌قدم توی جاده‌های گیلان٬ به‌دنبال چپ‌ها ماشین را نمی‌گردند. در ساحل هتل الک‌دولک بازی می‌کنیم. نوبت من است. مازیار دستش را گذاشته روی تکه چوب من و نمی‌گذارد ضربه بزنم. دوبار درخواست می‌کنم و دستش را برنمی‌دارد. با چوب می‌کوبم روی انگشتش. نصف بقیه تعطیلات را در درمانگاه و پانسمان سپری می‌کنیم. مامان تا تهران با من حرف نمی‌زند.

۴. اواسط لیزرتگ٬ میم را در یک کنج گیرانداختم و پشت‌سرهم شلیک کردم. بی‌وقفه٬ بی‌امان. سه‌چراغش خاموش شد اما هنوز راضی نبودم. حس کردم الان ممکن است با ته اسلحه توی شکم «دشمن فرضی»‌ام بکوبم؛ در میدان جنگ بودم.
سر میز شام باشگاه میم گفت هرکس بخواهد تو را دقیق بشناسد٬ باید با تو بازی کند. ترسناک هستی.

۵. به میم نگفتم که دوبار دیگر هم توی تاریکی گیرش انداخته بودم که پشت‌ش به من بوده و مرا نمی‌دیده. نگفتم که شلیک نکردم چون احساس کردم اگر بخواهم کسی را شکست بدهم باید توی چشمهای هم نگاه کنیم. سال شصت‌و‌چهار٬ جبهه‌ی غرب٬ پسرعمه‌ی مادرم را این‌طوری کشته بودند. می‌گفتند که از پشت٬ کسی سرش را با در کنسرو بریده٬ می‌گفتند کار کومله بوده. خدا می‌داند. تیرخوردن از پشت ترسناک‌ترین حال دنیاست. اینکه ندانی پشت سرت چه خبر است، تن را به لرزه می‌اندازد. میم یک‌بار گفت وقت بازجویی‌ها با چشم بسته٬ بدترین حس دنیاست وقتی هنوز نفهمیده‌ای که بازجو٬ کجای اتاق ایستاده است.

۶. تیم ما برد. رییس پینت‌بال ژتون‌های برندگان برای دفعه بعد را داد دستمان. تیم‌‌ خوشحال بود. من ترسیده بودم و عضله پشتم تیر می‌کشید. یکی از پشت به من شلیک کرده بود٬ رد رنگ را روی لباسم دیدم.

۱۳۹۳/۰۱/۱۴

هجرانی - دو

جشن تولد فسقلی‌ای بود. من و خودم و خودش و خدا. دلم شلوغ‌بازی نمی‌خواست. هرجایی هم که دستم می‌رسید اعلام عمومی‌‌ام را آف کردم. دیدم مهم نیست. اگر کسی یادش باشد که هست٬ نباشد هم که نیست دیگر لابد مهم نبوده. وقتی اصل کاری نیست و رفته آن‌‌سر کره زمین دیگر چه فرقی می‌کند کسی یادش باشد یا نه. فعلا همین‌ام. گه‌مرغی٬ رسوب‌کرده و کرخت. با نوک شست پا تقویم ورق می‌زنم و هیچ ایده‌ای ندارم. نه کتابی خواندم٬ نه فیلمی دیدم و نه جایی رفتم. از فرودگاه که برگشتم موجودی بودم ریخته. انگار یک‌تکه از قلبم را کند و برد و یدک‌اش هم دیگر نباشد. حالا نشسته‌ام کنج خانه. سر هیچ قراری نمی‌روم و دریچه‌ ارتباطم با دنیا دوربین اینستاگرام است؛ با همان چهارتا و نصفی دوست آنجا.
اولین تار سفید مویم پیدا شد. در بیست‌سالگی سرخوشانه با خودم قرار گذاشته بودم که وقتی اولین تار سفید موها پیدا شد باید در شرایط چنین‌و‌چنان باشم. چنین‌و‌چنان نشد. همه‌اش هم دست من نبود. آدم در بیست‌سالگی توی ابرهاست. انگار که یک‌دهه بعد نوک انگشت‌های پایش به زمین می‌رسد. تکست دادم بیا اولین تار سفید مو هم  پیدا شد. جواب نداد. دیدم تکست دلیور نشده. صبح که بیدار شدم جواب داده بود: «آن مو اشتباهی آمده٬ خودش هم یواشکی می‌رود. برگرد به خودت زودتر. این‌طوری‌ات را دوست ندارم».

۱۳۹۲/۱۲/۲۹

هجرانی

نیمه‌شب است. روی صندلی تراس خانه‌ی کیوان دراز کشیده‌ام. همایون می‌خواند «ندیدی جانم از غم ناشکیباست»٬ کیوان هم.  دوروز است اینجا رسوب کرده‌ام. روی همین صندلی٬ روی همین تراس. دوروز است که تن تب‌دار و چشم‌های سنگین را انداخته‌ام روی صندلی‌های این تراس. بیرون سال دارد نو می‌شود٬ اینجا من تا گردن کنیاک خورده‌ام و انگار که پاهایم مال خودم نیست. وقتی قوزک پاهایم را حس نمی‌کنم یعنی مستم. آلبوم‌های سنگین خانوادگی را یکی‌یکی ورق می‌زنم و گیر می‌کنم. در خاندان ما موسم ورق‌زدن آلبوم‌ها٬ موسم هجرانی است. داغ شده‌ام. الکل توی تنم وول می‌خورد. دست‌هایم کرخت‌اند. کیوان شانه‌هایم را می‌گیرد و می‌گوید نمی‌رود که دیگر نیاید؛ تو می‌روی٬ او می‌آید٬ فرودگاه‌های دنیا که تمام نمی‌شوند. آسمان را نگاه می‌کنم و می‌نوشم تمام صاحبان عکس‌هایی که دیگر نیستند٬ می‌نوشم تمام خاک‌های سرد را٬ تمام فرودگاه‌ها را٬ تمام جدایی‌ها را. سال دارد آن بیرون نو می‌شود. می‌نوشم و حواسم هست به همه‌ی آدم‌های رفته٬ به حجم تنهایی‌های باقی‌مانده. همایون می‌خواند «تو با رخ چون بهار٬ چونی بی‌من» و کیوان یخ توی لیوانم می‌اندازد. بلند می‌شوم٬ سیگاری روشن می‌کنم٬ «انگشتانم را بر پوست کشیده‌ی شب می‌کشم» و تکرار می‌کنم که با تمام زندگی نمی‌توانم بجنگم.

۱۳۹۲/۱۲/۱۸

از روزها



بهمن گفت چرا این‌قدر سرتاپا سیاه؟ این‌طوری استقبال می‌آیند بزغاله؟ تو که کنارآمدنی بودی. گفتم کنارآمدنی‌ام همین‌الان‌هم ولی تنهایی یک‌کارهای عجیبی را کنارهم چیده‌ام که تنم را می‌لرزاند. رفته‌ام ترمه خریده‌ام برای جسد مادربزرگ. برای مرده‌شورها هم جوجه‌کباب. خودشان می‌خواستند باور می‌کنی؟ جوجه‌ها خون داشتند. من چطور استیک خونی می‌خوردم قبلا بهمن؟! گفت چرا آمدی فرودگاه این‌همه راه. گفتم فقط این نیست که. از آرامگاه یک‌راست رفتم منوچهری که دوتا چمدان بخرم برای میم که ده‌روز دیگر می‌رود. مانده‌ام روی پل معلق میان دره. باز تنهایی٬ باز. بهمن من چطوری استیک خونی می‌خوردم؟ گفتم شال مشکی مجلسی ندارم. نگه‌دارم یک‌جایی تندی بخرم؟ خسته نیستی؟ گفت نه راحت باش. جلوی یک‌ شال ‌و ‌روسری‌فروشی می‌ایستم. نمی‌توانم انتخاب کنم. چندتا را می‌برم توی ماشین. بهمن بگو کدام‌یکی‌شان بهتر است. دانه‌دانه سر می‌کنم. یکی را نشان می‌دهد. جلوی در می‌گوید بیا تو نیم‌ساعت دراز بکش٬ به‌خودت رحم کن. می‌گویم که قول داده‌ام برای مرده‌شورها غذا ببرم. می‌گوید ای ابوذر غفاری ِ بی‌نوا.
ترمه را پیچیدند دور مادربزرگ. گذاشتندش زیر یک‌متر خاک. تمام شد. برگشتیم خانه. مادر گفت خوب کردی که به دوستان‌ات نگفتی. مردم هزارکار دارند دم عید٬ معذب می‌شوند. مهمان‌ها رفتند. فاتحه‌ها و صلوات‌ها تمام شد. فردا لابد از حلوایی می‌گویند که خوب شده یا از فلان دختر یا عروس که بیشتر زاری کرده. توی ختم پشت سرم یکی داشت به آن‌یکی آرام می‌گفت چه طلاهایی داشت خدابیامرز. حالا خانه خالی است. می‌روم سراغ کمدلباس‌ها که بوی دارچین می‌دهد بعد هم دراز می‌کشم روی تخت. زویی تکست می‌دهد که برای چهلم می‌آید. خنده می‌نشیند روی لبم. صدای چک‌چک شیر آب می‌آید. «دلم فرودگاست»؛ یکی می‌رود٬ یکی می‌آید.

به بهمن می‌گویم تا چهلم شیرهای آب را که چکه می‌کنند باید درست کنیم و درهای به‌جیرجیر افتاده را روغن بزنیم. می‌گویم که هیچ‌چیز بیشتر از چک‌چک آب در خانه‌ی خالی٬ حال شبه‌مرده ندارد؛ نه حلوا٬ نه سکوت و نه لباس‌های سرتاپا سیاه.