۱۳۹۸/۰۶/۳۱

Pieces of Tissue Paper Clinging to Your Shirt

برای ثبت در حافظه‌ام، قلبم، روحم، بنویسم همین‌جا، در همین‌خانه‌ی امن همیشگی‌ام، که در آن غروبِ مخوفِ سیِ شهریور، ساعت هشت شب، میان انتخاب بین خفگی یا زار زدن، لابه‌لای ده‌ها نفر که دوستم دارند و دوست‌شان دارم، تنها تو انتخاب‌ام بودی که می‌دانستم می‌نویسی تا بیست‌دقیقه‌ی دیگر می‌رسی. و ای کاش، ای کاش، ای کاش که روزهای بعد، روزهای می‌دانم طولانیِ بعد، از همان مغازه‌ی معروف روبه‌رو به‌جبران این‌که دستم را گرفتی و قول دادی همه‌چیز درست می‌شود، [همه‌چیز درست می‌شود؟] برایت بستنی بخرم. برای ثبت در حافظه‌ام، قلبم، روحم در همین خانه‌ی امن همیشگی‌.


سیِ شهریور ۹۸

۱۳۹۸/۰۶/۲۵

چمدان‌ها خبر از تغییر فصل می‌دهند

یک - وسط بستن چمدان برمی‌گردد نگاهم می‌کند و می‌گوید چیه؟ سرم را تکان می‌دهم که هیچی. می‌نشیند روی صندلی کناری‌اش و می‌پرسد پس اون اخم چیه؟ اخم دارم حتما که می‌پرسد. یک ژاکت سبزرنگ را تا می‌کند و می‌گذارد کنار بقیه. وا می‌دهم که مگه قراره چقدر بمونید؟ که قشنگ عصبانی ژاکت را پرت می‌کند روی مبل و می‌گوید اینجا که هستم، توی فکر برادرت‌م، می‌رم اون‌ور، فکر توام. چه بدبختم من! با لبخند بدجنسی می‌گویم البته که انتخاب‌تون معمولا ورِ من نیست. جواب را از قبل بلدم: خودت این‌مدل زندگی رو انتخاب کردی، هیچ‌وقت گوش به‌حرف من ندادی، دندت نَرم. نیم‌ساعت بعد داریم چایی می‌خوریم و از دوقلوهای دخترعمه‌ام حرف می‌زنیم و مثلا یادمان نیست.

دو - روزهای آخر تعطیلات دانشگاهی است. هی دارم وقت می‌خرم که خب تا حذف‌و‌اضافه که دانشجو سر کلاس نمی‌آید و می‌روم چهارتا امضاء می‌زنم و برمی‌گردم. خودم ولی خودم را خوب می‌شناسم که سرم درد می‌کند برای صبح تا شب کلاس و راحت بهانه‌آوردن برای خزیدن در غارِ «فقط برنامه‌ی خودم مهم است». دیشب دوست‌ام می‌گفت که می‌دانی چندنفر از همین جماعت به من گفته‌اند فلانی به ما از بالا نگاه می‌کند و نمی‌جوشد؟ گفتم تو هم نگاه‌شان کردی. گفت جای دفاع نداشتی. شانه بالا انداختم که به تو هم باید بگویم نگاه از بالا نیست و رفتار درون‌گراست. گفت اگر اینجایم الان، برای همین است که می‌دانم خلوت‌طلبی، نه پُرنِخوت. گه‌گداری ولی خودت را نشان بده. گفتم چشم.

سه - دعوت‌ام جایی برای جشن کوچکی. به رفیقی می‌گویم می‌آید با من و می‌آید. خوش هم می‌گذرد. سه‌روز بعد نشده که چهارنفر، دونفر مستقیم و دونفر بنابر شنیده‌ها می‌پرسند با فلانی هستی؟ جواب من هم مشخص است، با همان لبخند معروف: پدرم در هجده‌سالگی از من چنین سوالاتی نمی‌کرد. اخبار اما حاکی از آن است که دونفر جواب‌ام را مثبت ارزیابی کرده‌اند و یک نفر ممتنع که اگر ضربدر صنف ذره‌بین به‌دست بلاگری‌مان (هنوز!) کنیم، پاسخ، قبل از سوال، معلوم بوده ظاهرا. حریم خصوصی‌مان هم که حتما باید در صنف هم‌خوان شود به‌حول و قوه الهی. من ولی خوبم با همان لبخند بدجنسی. خوبم و حال‌ام را با دغل‌بازی منتسب می‌کنم به پاییز.

چهار - منزل مادرم بودم این چندمدت و حالا برگشته‌ام به خانه‌ی خودم و هی خط می‌کشم ببینم چقدر به شش مهر مانده. هی به ژاکت سبز فکر می‌کنم، به چایی عصرگاهی خانه‌ی مادر، به عکس دوقلوهای دخترعمه و به آن دوجمله‌ی آخر مادر که مثلا رفع دلخوری بود: اولا که به تو جواب پس نمی‌دم چون بزرگ‌ترت هستم ثانیا من همیشه خیال‌م از تو راحته که بلدی تنهایی مراقب خودت باشی. چایی خانه‌ی خودم را سرمی‌کشم و یاد سه‌شنبه‌ی چندهفته قبل می‌افتم که قفل در حمام از داخل باز نشد و سه‌ساعت تمام در آن‌جا حبس بودم و بعد از تلاش‌های بیهوده با هرچه دم دست بود برای پیچ و لولا، سرِ آخر حوله را دور دستم پیچیدم و با مشت، چوب کنار دستگیره را شکستم و بیرون آمدم. یاد صبح‌اش افتادم که دست راست‌ام سه‌برابر دست چپ بود و گوش‌تا‌گوش کسی خبر نشد جز داروخانه‌چیِ سر خیابان که گفت به‌نظرم عکس بگیر و من با همان لبخند گفتم خودش خوب می‌شود.

۱۳۹۸/۰۶/۲۰

Les Plaisirs et Les Jours


«ویکتور ترنر»، انسان‌شناس، کتابی دارد به‌نام liminality که می‌شود ترجمه‌اش کرد به «در آستانگی» یعنی زمانی‌که فرد در زندگی‌اش در موقعیتی از «ناخوانایی معنایی» عمیق قرار می‌گیرد. چطور؟ این‌طور که فرد در ذهن خودش معنایی از هر موضوع دارد که نمی‌تواند کلیت آن معنا را در شکل درستی به دیگری/ دیگران منتقل کند. در این روند فرد پس از تلاش‌های مداوم برای برقراری ارتباط جهت انتقال ذهنیت خود و شکست مدام، به موقعیتِ در آستانگی فرو می‌رود یعنی پس از آن هم، هرزمان در موقعیت مشابهی قرار گیرد، دیگر به‌مرور تلاشی برای بالا بردن آن آستانه‌ی درک متقابل انجام نمی‌دهد. او با وجود علم به درستی موضوع، منفعلانه می‌گذارد یا حتی انتخاب می‌کند که بگذارد، گزاره‌های دیگری برایش دست به تشخیص بزنند. ترنر ناخوانایی معنایی در موضوعی چون «عشق» را یکی از رنج‌آورترین مباحث می‌داند؛ تقابل ذهنی که فرد را هربار در آزمون جدیدی از انتقال معنی قرار می‌دهد و اثبات هویت آن در تکرار، خالی از معنی می‌شود. به‌‌این‌روی، وزنی از عشق بر طرفین حکومت می‌کند که ناموزون است و شکلی را تولید می‌کند که ناهنجار است و از آن محنت‌بارتر این‌که از سر اشتباه، قانون، عرف، رسم، شانس، آداب و تشریفات نامیده می‌شود. 




«در آستانگی» موضوع مبحث درس سمینار این ترم خواهد بود. می‌دانم کلاس پرچالش و پر استقبالی خواهم داشت و می‌دانم خستگی به تن‌ام نخواهد نشست. خوشبختی در این لحظه برایم چیزی فراتر از تدریس چنین موضوعاتی در دانشگاه نیست.

۱۳۹۸/۰۶/۱۷

با دست‌خط دیگری

دیروقت است. خسته‌ام. تنهایی مثل خالیِ ورم‌کرده و تاریک در خمره‌ای سربسته، اتاق را پر کرده. خواب پناهگاه خوبی‌ست:《خواب و فراموشی》.

روزها در راه
شاهرخ مسکوب

پ.ن. بی‌ربط: این‌جانب نویسنده‌ی وبلاگ کنار کارما، هیچ‌گونه حساب‌کاربری توییتری، اینستاگرامی، پادکست، سایت (کلا هیچی) به‌نام کارما (فارسی و لاتین) در جایی ندارم و خانه‌ی اول و آخرم همین‌گوشه‌ی دنج بلاگر است.

۱۳۹۸/۰۶/۱۳

.

توصیف بی‌خودی است توصیف حال بعضی‌وقت‌های آدم. اندوه بی‌سبب، غم بی‌بهانه یا چیزی شبیه به این؛ شرحه‌شرحه، پنهان و پیدا. راه می‌روم، دل‌دل می‌کنم که کارآموزم برود تا اتاق، تنها از آن خودم شود. که چه کنم؟ که همان بغض بی‌دلیل و مزخرفِ از صبح تا حالا، راه خروج آسوده‌تری پیدا کند؟ که «‌ای یوسف خوش‌نام ما، خوش می‌روی بر بام ما»؟. پرسیده بود یک‌بار کسی، این دود عود چه دارد که مثل کتاب مقدس حمل‌اش می‌کنی؟ جواب داده بودم «بی‌دلیل». خندیده بود که هروقت حوصله‌ی توضیح نداری، حاضری پیِ نادانی را به تن‌ات بمالی اما بگویی «بی‌دلیل». صبح جایی نوشتم دهه‌ی بیست و اوایل سی مباهات می‌کردم به شاملو که آه چه شاعر «خفن»ی و حالا در مرزهای چهل‌سالگی می‌بینم که واویلا راه درست را همان سهراب رفته بود که «من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم». شعرهای حماسیِ شورانگیز دیگر برایم زیاد جوان‌اند.
توصیف بی‌خودی است توصیف حال بعضی‌وقت‌های آدم. اندوه بی‌سبب، غم بی‌بهانه یا چیزی شبیه به این، شرحه‌شرحه، پنهان و پیدا؛ کاش امشب کسی باشد و خوب باشد و مستمر نباشد.