۱۳۹۳/۰۹/۲۳

یک توضیح درمورد دکوراسیون داخلی خانه‌ام



این یکی را از حفظ‌ام؛ تکبر را. خودبرتربینی که ریشه‌اش یا در اسکناس است یا درازی خانواده‌ات تا چی‌چی‌قلی‌شاه یا وصل‌بودن‌ات به فلانی و بهمانی. این یکی را کاملا از حفظ‌ام وقتی اول جوانی‌ام بود و سبک زندگی مادر اشرافی‌مسلک‌ام را تاب نیاوردم و زدم بیرون و هرگز پشیمان نشدم چراکه همیشه خندیده‌ام به کسی که نام حجره‌ی پدرش را سند افتخار می‌کند و برای کسب هویت می‌زند به سینه‌اش. پول برایم هنوز وسیله امرارمعاش است٬ از صبح تا شب هم برایش می‌دوم ولی فقط همین است و نه چیزی برتری‌دهنده و مایه تبختر. شعار می‌دهم؟ نه. همان‌وقتی که ماشین‌ام کنار ماشین مادرم پارک بود و دوستی سوت زد که «آخه آدم ماشین مادرش اینه٬ باید این‌یکی رو سوار بشه» و من همان «این» را هم از دم قسط خریده بودم. شعار می‌دهم؟ نه. همان‌وقت که آن‌ور آب‌ها٬ تمام پول‌ام را یک‌شبه برای یک کاراحمقانه زمین زدم و فردایش توی روزنامه دیدم شهرداری کارگر برای تمیزکردن مجسمه‌های برونزی می‌خواهد٬ هشت صبح‌اش جلوی دفترشان بودم اما زنگ نزدم که مامان‌جان پول حواله کن اینجا. این‌یکی را از حفظ‌ام که طرف وارد خانه‌ات که می‌شود اول با نگاه‌اش اثاثیه را قیمت‌گذاری می‌کند٬ تابلوها را٬ فرش‌ها را و الخ را یا در نگاه اول و اولین دیدار مارک کفش‌ات را چک می‌کند یا برند بارانی که تن‌‌ات کرده‌ای و بعد تصمیم می‌گیرد سطح روابط‌اش با تو چطور باشد. یا آدرس خانه‌ات٬ دوخیابان بالا و پایین بودن‌اش٬ سرعت جواب دادن تلفن‌ات یا تکست‌ات را تغییر می‌دهد. از حفظ‌ام که وقتی بار اول کسی را می‌بینی و از ماشین گران‌قیمت‌اش پیاده نمی‌شود تا دست بدهد و پشت فرمان این‌کار را می‌کند٬ ریشه‌اش کجاست. این‌ها را خیلی زود یاد گرفتم. همان‌سالی که باروبنه‌ام را از خانه‌ی میدل‌مارچی پدری جمع کردم و چپیدم در یک دخمه حوالی نواب که راه‌پله‌اش به اندازه‌ی عبور یک آدم بیشتر نبود. 
این‌ها را نوشتم که بگویم حساب بانکی شما٬ آدرس شما و هرچه که با آن دیگران را از بالا نگاه می‌کنید و وظیفه‌ی بقیه می‌دانید که دیدار شمای گل‌پسر و گل‌دختر را مدام پیگیری کنند٬ برای من یکی٬ خالی از هر اهمیتی است. من همان‌قدر که داشته باشم با دوستانم یک عصر در یک کافه خوش بگذرانم و چهارتا کتاب بخرم٬ روزم را می‌سازم. این را نوشتم که بدانید/ «بدانی» من هنوز از آن دایناسورهای عصرقدیم‌ام که یک رفاه نسبی احساس خوشبختی به او می‌دهد ولی اگر بداند در شعاع n‌کیلومتری‌اش بقیه هم رفاه نسبی دارند٬ احساس خوشبختی‌اش خیلی خیلی بیشتر می‌شود. از این به‌بعد به سراغ من اگر می‌آیید یا معاشرت می‌کنید٬ پسر جناب گوچی هستید یا نوه‌ی آقای کمپانی شل٬ با تمام احترامی که برای شما٬ انتخاب و سبک زندگی‌تان قائلم٬ نرم وآهسته قدم بردارید چراکه چینی نازک و باریک باقیمانده‌ی چپ درونم٬ هنوز با آدم‌هایی که با نگاه قیمت‌گذاری‌ات می‌کنند٬ می‌شکند. من الدفشنی هستم که تیشرت٬ کتانی و جین می‌پوشد و برایش اهمیتی ندارد که شب‌ها لزوما ویکتوریا سیکرت تنش کند هرچند از داشتن‌اش خیلی هم خوشحال می‌شود. بارها دیده شده که این دایناسور با جین٬ تیشرت٬ جوراب حوله‌ای و پتوی سفری روی کاناپه خوابش برده و ازقضا خواب‌های خوب دیده است.




پی.اس. یک: این نوشته در رد مد٬ برند، پولداری و شیک‌پوشی نیست. موضوع منبرش تکبر است. تمیز بخوانید تا دچار سو‌ء‌تفاهم نشوید.

پی.اس. دو: اگر احساس شعارزدگی دارید٬ در کنار صندلی شما یک پاکت تعبیه شده است.
پی.اس. سه: تیتر از وبلاگ برای خاطر کتاب‌هاست.

۱۳۹۳/۰۹/۱۹

از سرک‌کشیدن‌ها



آدمیزاد با هرنسخه ژنتیکی بالاخره یک‌جایی کم می‌آورد. گوشت و پوست و استخوان شوخی‌بردار نیست. مثلا حالا٬ که آب‌وهوای این خانه به من نمی‌سازد. مثلا این‌جا٬ همین‌جا که همیشه خانه‌ی پذیرایی مهمان‌هایم بوده و دونفره‌هایم را شکل داده که حالا اکسیژن ندارد و به‌جایش هی تپش قلب دارد و پروپرانولول دارد و سرترالین دارد.غریب در وطنم؛ هوم‌سیکی که مقر فرماندهی‌اش همیشه غاری در یک خیابان بالاتر است. این حجم از فشار فقدان دونفره‌ی این خانه در توان من نیست. اینجا دوز خاطره‌هایش برای من زیادی بالاست و مجنون‌ام می‌کند. راه می‌روم و یادم می‌افتد که چه تن‌اش را دوست دارم و چه دیگر دراین تختخواب نیست. یادم می‌آید که دیگر با آن حوله‌ی حمام سرمه‌ای توی خانه نمی‌چرخد و با موهای خیس بی‌بی‌سی تماشا نمی‌کند. یا همین‌جا کنار لپ‌تاپ٬ آن ماگ میکی‌ماوس خنده‌دارش را دست نمی‌گیرد. به مشاور گفتم احمقانه است این حجم از رقت٬ ولی دلم برای زیر چانه‌اش هم تنگ شده. گفت فقط صبر. حالا خطرناک‌اید. هردو مخزن عشق و خشمی هستید که زمان لازم دارد. خطرناک‌ایم و این خانه‌ی خالی پرخاطره مرا مجنون می‌کند. دوهزاروسی صفحه تاریخ ادبیات فرانسه را گذاشته‌ام جلویم و از بربرها تا قرن شانزدهم را سرک می‌کشم و به‌جز این و مقالاتی که خرج زندگی‌ام را می‌دهند٬ ابدا هیچ‌‌کار دیگری نمی‌کنم. آیدا می‌گوید نمی‌شود گفت فردا چه پیش می‌آید٬ نمی‌شود جلوی چیزی ایستاد. راست می‌گوید. فردا پس‌فردا می‌روم شهرکتاب مرکزی چرخی می‌زنم و گلی ترقی جدید می‌خرم و سعی می‌کنم دل‌خوش باشم که جز صبر و کاشتن پاهایم در خانه٬ این خانه٬ کار دیگری از دستم برمی‌آید.




ساعت دوونیم شب است و من برای نوشتن این پست زیادی مست‌ام.

۱۳۹۳/۰۹/۱۳

از روزها



سفرنرفتم. جا‌به‌جا شدم. نه حتی از این‌‌دنده به آن‌یکی. کوچ کردم به آن‌ خانه. برگشتم به تمام هرچه خاطره‌ی میخ‌شده به درودیوار. دلیل‌های خودم را داشتم٬ ناچاری‌های خودم. به‌جز سه‌چهار‌نفر کسی بیشتر از ماجراها خبر ندارد. گرفتاری‌ام را بسط ندادم. خیال نوشتن هم ندارم که سیب زندگی چقدر چرخ خورد و درست روی نقطه‌ای نشست که کابوس‌اش در خواب هم برایم قابل تحمل نبود. چه چاره. آدم گاهی فرومی‌رود. تو و من ندارد. دیدم چه کلاف پیچیده‌ام. چه حوصله‌ی توضیح به آدم‌های مشترک ندارم. فیس‌بوک را بستم. حالا خودم را محدود کرده‌ام به هرچه دلی‌ست. کِی با عقل سروکارم بوده؟ بوده اصلا؟ یادم نمی‌آید. از تنم شروع کردم. صورتم را شستم و به آرایش‌گر گفتم لطفا تا می‌تواند ابروها را پهن بردارد. پنجاه‌و‌پنج کیلو شده‌ام. داروها اشتها نمی‌گذارند. دووعده شام درست‌و‌حسابی را هم لابد همان شب‌هایی که با آذین خیس شده بودیم٬ مهناز توی حلق‌مان ریخت. بعد از کرفس شروع کردم. یک دسته خریدم و کشاندم تا خانه. کشاندم. کرفس یعنی هنوز زندگی هست. مهم نیست که خورده نشود و برود توی فریزر یا سطل آشغال. مهم خریدن‌اش بود. مهم بیرون‌آمدن از خانه بود. مهم این بود که نتوانم در مقابل سبزی‌اش مقاومت کنم و وا بدهم. اثر داروهاست لابد. حالا بهترم. بهترم یک فاکتور کلی است. مثلا همین چهارصبح امروز یاد زمستان هشتادوشش افتادم و آن بغل سفت و محکم و آن پتوی گرم یک‌نفره که دونفره خزیدیم زیرش و طوری زار زدم که کلاغ‌های بیرون وحشت کردند. بهترم ولی. کوچ کرده‌ام به همان‌جا که شروع کردم یک‌روز و نگاهی به آمار می‌گوید که هنوز برای حیات فرصت هست.
باد خوبی می‌وزد. سردی‌اش می‌خورد توی صورتم و دماغم را می‌سوزاند و جای عفونت چسب‌ نیکوتین یادم می‌رود. کلید می‌اندازم در خانه‌ی خالی. نرسیده٬ پیرزن پایینی زنگ می‌زند. شوهرش از روی ویلچر افتاده. کرفس‌ها را تکیه می‌دهم به باکس سیگارها و می‌روم کمک. مهرداد می‌گوید روزهای خوب‌ات را هم می‌بینیم. علی آواز «لَ بیروت» را بالا می‌برد تا توی صندلی ماشین فرو بروم. دکتر می‌گوید از بهترشدن‌ات استقبال کن٬ عذاب وجدان نداشته باش. فعلا پاهایم را در خانه کاشته‌ام٬ «سبز خواهد شد٬ می‌دانم٬ می‌دانم».