۱۳۹۵/۰۹/۱۹

از شیرجه‌ها و پیچ‌ها



برداشته از صمیمی‌ترین دوستم پرسیده که دقیقا «چی» الان فلانی رو خوشحال می‌کنه و اون هم گفته کارت فلان باشگاه و اون هم رفته عضویت شیش‌ماهه‌ش رو خریده به مبلغ اوووه و یک‌درصد هم جفت‌شون احتمال ندادن که من از ورزش‌های گروهی متنفر باشم. بلند شدم رفتم باشگاهه می‌گم سلام‌علیکم قربونتون برم می‌شه لطفا این مبلغ رو منتقل کنین به بخش استخر و مابه‌التفاوتش رو خودم بدم؟ می‌گن نه نمی‌شه چون حساب هر عضویت جداست. می‌گم خب الان من چیکار کنم که از ورزش گروهی بیزارم؟ می‌گن خوبه که خانومم، شاد و سرزنده‌ست. می‌گم خب من دوست ندارم سرزنده باشم، من دوست دارم شیرجه بزنم برم زیر آب مثل ماهی بِل‌بِل بزنم و زین دایره‌ی مینا خونین جگرم می ده بخونم. می‌گن خب اینو باید به اونی می‌گفتین که براتون عضویت خریده خانومم.

*
دراز کشیدیم روی صندلی‌های راحتی جلوی تلویزیون عین جویی و چندلر با ذرت و داریم فیلم یکی از تئاترهاش رو می‌بینیم که من خیلی دوست دارم. یهو برمی‌داره پاز می‌کنه و می‌گه «بیا ره توشه برداریم» می‌گم خب و ته‌ش دارم به کلاردشت فکر می‌کنم. می‌گه که «قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم» یه دوسه‌تا سکته پشت سر هم می‌زنم و می‌گم اصن فکرشو نکن، جلوترم نرو. می‌گه فلان مراسم هم باهام نمیای پس یعنی؟ جواب می‌دم قطعا نه. اخماش می‌ره توی هم. مثل آخر تمرین اون هفته که نموندم با دوستاش آشنا بشم یا بعدترش که توی عکس اینستاگرامم تگ‌ش نکردم. لباشو جمع می‌کنه که پاشو بریم باشگاه پس. می‌ریم و من دوباره می‌رم سراغ مدیریت بانوان که بابا من ورزش گروهی شاد و سرزنده دوست ندارم، وسط‌شون عین فیبی می‌شم، حرکتامو گم می‌کنم بیاین از خر شیطون پایین من برم با این کارت استخر یا بدن‌سازی تک‌نفره. می‌گن نه نهایتا می‌تونیم پول رو مسترد کنیم به واریزکننده وجه و کارتو باطل کنیم. می‌گم ئه نه! زشته خب. دست‌ازپادرازتر می‌رم توی سالن و لابه‌لای رقص نور و موزیک جیغ اوپس‌اوپس و حرکات خنده‌دار خودم، تصور می‌کنم که زیر آبم و دارم زین دایره‌ی مینا می‌خونم.

*
تلگرام زده که «بیا ره توشه برداریم» ولی سکته نکن منظورم اینه که بریم کباب بخوریم یه‌جا که «آدم» نیست. فشار خونم که برمی‌گرده سرجاش می‌نویسم اکی. وسط کباب می‌گه ببخشید که من این‌قدر گاوم و یادم می‌ره حساسیت‌های تورو و انگشت سماقی‌ش رو می‌زنه به دماغم که ای جینگیلِ انتزاعی. بینی‌م رو پاک می‌کنم و توی دلم می‌گم هوی جینگیلِ گاو.  

۱۳۹۵/۰۹/۱۱

Non, rien de rien, non, je ne regrette rien



چندروز اول خودم را به آن راه زدم که مثلا نمی‌بینم یا یک‌طوری رد شدم که گذارم آن‌سمت نیفتد؛ آن‌سمت تیره‌ی اتاق، همان سمت غریب و بدخاطره. بعد دیدم نمی‌شود. دهان باز چمدان مرا می‌خورد، مرا گاز می‌گیرد. او هم نمی‌فهمید. حق داشت. چرا باید می‌دانست چمدان نیمه‌باز دیوانه‌ام می‌کند؛ آدمی از آن قاره، میهمان چندهفته. کلید را می‌گذارم پیش پایینی و تاکید می‌کنم سوال‌پیچ‌اش نکند، فارسی بلد نیست.
می‌رویم ییلاق. توی راه ساکت‌ام، مطلقا. فکر می‌کنم چه هربار این مسیر را رفته‌ام شکل زندگی‌ام یک‌جور متفاوت بوده. چه عجیب! می‌پرسد Qu'est-ce qui se passe و من نمی‌دانم چه بگویم. بعد نظرم عوض می‌شود. باران می‌گیرد و نظرم عوض می‌شود. برایش از فوبیای چمدان نیمه‌باز کنار اتاق‌خواب می‌گویم و کابوسی که دوسال تمام حوالی یک چمدانی گذشته. برایش از ترسی می‌گویم که هرروز و هرروز و هرروز تکرار شد و جمع شد تا میم برود که جمع ‌کند و برود. برایش از آن آستانه‌ی پردرد هرآن‌رفتن می‌گویم. اینجا زبان فرانسه کم‌کاری می‌کند. آدم دلش می‌خواهد این‌ها را به فارسی بگوید. به فارسی بگوید دهان باز چمدان مرا می‌خورد. اشک جمع می‌شود گوشه‌ی چشم‌هایم و جاده را محو می‌بینم.
چیزی بین‌مان پیش نیامد همان‌وقت‌‌ها هم که ایران بود برای دوسال بعدی ماموریت‌اش. بیشتر از همکار بودیم ولی. یعنی دارم فکر می‌کنم وقتی کسی شال‌گردن آدم را نگه می‌دارد یعنی چیزی بیشتر از هیچ بین‌شان هست. آدم به خودش دروغ می‌گوید. من جلو نمی‌رفتم. می‌فهمیدم و جلو نمی‌رفتم. سخت نبود فهمیدن نزدیک شدن‌اش یا حداقل اروپایی‌جماعت این‌قدر آداب دارد که وقتی نزدیک می‌شود یعنی واقعا نزدیک است و می‌خواهد. می‌دانست زندگی‌ام روی هواست. فهمیدن‌اش برای او سخت نبود. فارسی را دوست نداشت، ندارد هنوز هم. بی‌رودرواسی دوست نداشتن‌اش را می‌گفت. ابا داشت از به قول خودش مد اروپایی «آه شرق محبوب من». بیست و سه روز بعد از استعفایم رفت. ارتباط‌مان شد چند ایمیل با عکس‌هایی از برف که «Parce que tu aimes la neige» از جاهای مختلف دنیا؛ بی‌حرف، بی‌اشاره، بی‌هیچ.
*
از دوحه زنگ زد که دارد می‌رسد؛ من هیچ، من نگاه. چندساعت بعدش این‌جا بود و در خانه‌ام دنبال هیچ نشانه‌ای نبود. عکس الف را روی لپ‌تاپ دید و اعتنایی نکرد. یک بن‌وی گفت که یعنی همان «بی‌خیال» خودمان. به چمدان فکر می‌کردم و ویزای دوماه و نیمه. خانه سرد بود؛ بیش از طاقت من. درز پنجره‌‌ها را چسب زدیم و کانال‌های کولر را پوشاندیم و آش جو خوردیم. از نردبان که پایین آمد، روی پله اول دست گذاشت روی شانه‌هایم. تسلیم بودم و پاییز مفهومی پشت پنجره‌ها بود.  
*
یک‌بار به «لحظه» از لذت آن‌ثانیه که بگویی به‌درک می‌گفتم، از خنکی روح وقتی که هوار بکشی «دلم خواست» که زندگی فرصت بدهد بی‌اعتنا شانه بالا بیندازی که به‌جهنم. حالا این‌جا، این‌نقطه از زندگی، با تاوان مرارت‌های چمدان نیمه‌باز دوساله زیر رادیکال، آن‌قدرها هست که دیگر تا نفس بکشم، مرزهای تنم لزومی به تعریف باید و نباید نداشته باشد.

۱۳۹۵/۰۸/۱۳

A Million Ways to Die in Our Fears



می‌گم من بدم ها، خیلی بدم جدی. می‌گم من این‌قدر بدم که یه‌نفر دوسال تموم وسط هر خوابیدن و بلندشدن و تلخی و شیرینی گفت اینو ها، زد توی روم. نگاه می‌کنه. می‌گم من تلخ شدم ها؛ مودی، معتقد به هیچ‌چی، ترسو از هر پلن! می‌گه اکی. می‌گم ببین من از هرچیزی ته‌اش یه کلمه‌ی «آینده» و «مشترک» و اینا بیاد وحشی می‌شم ها، یهو شارژ خالی می‌کنم. می‌خنده و سه‌تا انگشت‌هاشو می‌ذاره روی چشمش. می‌گم ببین من الان عصر می‌خوام برم پیش ب. قرار دارم، اینطوریم، این یعنی پارتنر تو نیستم ها! می‌گه خب پارتنر اونم نیستی، نترس.

تراپیستم می‌گه قرار نیست انتقام آدم ابوالبشر رو از بعدیا بگیریم. میم می‌گه اشکال نداره فقط گازش نگیر، گناه داره. الف می‌گه باشه طبیعیه ترس‌ت، فقط اذیتش نکن. می‌خندم. شبیه ملکه‌های برفی شدم لابد؛ بی‌عمد ولی، بی‌عمد و بی‌اصرار.

می‌گم من بدم ها، خیلی بدم جدی. می‌گم من این‌قدر بدم که یه‌نفر که عاشقش بودم دوسال تموم وسط هر خوابیدن و بلندشدن و تلخی و شیرینی اینو توی صورتم گفت. می‌گم حتی الان که اینجارو می‌خونه هم یادم می‌ندازه که آدم بده منم ها. می‌گه اکی.
***
می‌خوام نترسم، می‌خوام ملکه‌ی برفی نشم. تا لبه‌هاش هم اومدم، تا نوک‌ش. یه‌میلی‌متر مونده تا اون شجاعته ولی همین‌که این‌قدر سریع و بی‌حرف، از نمی‌دونم کجا فهمیده از هر خوردنی با طعم نارگیل بدم میاد یا عطر خنک سرحالم میاره، همین‌که می‌دونه عاشق لوازم‌التحریرم و ویرجینیا وولف رو می‌پرستم، همین می‌ترسوندم. یه‌میلی‌متر مونده تا شجاعت. یه‌میلی‌متر اما گاهی خیلیه؛ چه این‌وری، چه اون‌وری.   

۱۳۹۵/۰۸/۰۳

The Pain of Fighting Our Feelings



تمام این‌سال‌ها کم مصاحبه کرد، در جمع‌ها کم حاضر شد، کم گفت، کم شنید. نه به‌دلیل خاصی یا اکراهی و یا غروری که کم‌گویی و بیش‌شنوی، که کارکردن بی‌صدا و بی‌حاشیه، بخشی از روحیه اوست. هیچ‌وقت دوست نداشت محور توجه باشد و ترجیح می‌داد در خلوت و گاهی بی‌اسم‌ورسم خانوادگی، چیزی بسازد و جایی نمایش دهد. از شهرت اشباع بود و برخلاف خیلی، خیلی و خیلی از ما تمایل نداشت با نام‌ خانوادگی خودش را بالا بکشد که گیرم پدر تو بود فاضل... یک‌بار در ‌جشنواره‌ای خواستند برایش مرور مستندهایش را بگذارند و بزرگداشت و از این حرف‌ها (چیزی که دیگران برایش یقه چاک می‌دهند) نامه نوشت که قربان‌تان بروم، ممنونم، می‌دانم لطف دارید ولی به‌خدا من اصلا اهل این برنامه‌ها نیستم چیز خاصی هم نساخته‌ام که بابت‌اش افتخار کنم، ممنون.
دارم فکر می‌کنم روزگار با آدم چطور بازی می‌کند و چطور برمی‌دارد می‌گذاردمان در شرایطی که هیچ‌جوره در تصورمان نمی‌گنجد که حالا او، اوی ساکت درون‌ریز، مجبور است ماه‌ها پشت سر هم یا نامه بنویسد، یا مصاحبه کند و یا آن‌قدر بی‌عدالتی را بیشتر از گنجایش بی‌نهایت زیادش در تحمل درد ببیند که فریاد بزند. می‌دانم این فریادها چه دلش را درد می‌آورد چون ذات‌اش این نیست و می‌دانم چه سکوت کردن از یک جایی به‌بعد در این مرز پرگهر برابر است با «بله حق با شما»‌ و می‌دانم که درنهایت مشمول مرور زمان می‌شود و کسی غروب‌هایی که طول بهارخواب را هزاربار راه می‌رود و از بیداد* مشت بر دیوار می‌کوبد را نمی‌بیند. سخت است یک‌تنه با لشگر جنگیدن؛ برای قوی‌ترین سرباز هم سخت است.




*«بیداد» را با هم گوش کنیم؛ زنده‌باد این صدا، روحش شاد آن آهنگساز

۱۳۹۵/۰۷/۲۰

از روزها



نشسته‌ام در دفتر کارم. از بیرون صدای نوحه می‌آید، از خیلی دور. کوچه‌ی محل کار اما بی‌نهایت ساکت است، سکوتی سنگین انگار که گَرد مرده پاشیده باشند. کارم زیاد است و تا جشنواره چیزی به‌نام تعطیلی وجود ندارد. گله‌ای ندارم. کار مدت‌هاست که مسکن خوبی بوده.
*
تولد یکی از دوستان نزدیک است. قرار است جمع شویم در کافه‌ای و جشن بگیریم. می‌دانم که باید احتمال‌اش را بدهم که از سازمان احضار شوم. به بچه‌ها قول صددرصد نمی‌دهم ولی ته دلم عذاب‌وجدان دارم و ملامتی مدام. لباس در کیف می‌گذارم که اگر کار زودتر تمام شد، عوض کنم و بدوم به سمت کافه. موبایل اما زنگ می‌خورد و می‌روم تا شب برای قرارداد تیزر و تندیس‌. عذاب‌وجدان.
*
تکست می‌دهد: معاشرت؟ جواب می‌دهم: الان؟! می‌گوید: حالا غروب مثلن. می‌نویسم پنجشنبه‌جمعه؟ می‌نویسد: میشه :* . مسیر برگشت تا خانه ناگهان ذهنم برمی‌گردد سمت تکست. به دوستی که نزدیک به دوسال پیش، در روزهای اوج شکست، پای درددلم نشست، گوش داد و برای آرامشم بلاگ نوشت. آشفته می‌شوم. رسیده‌نرسیده مسیج می‌دهم که «خوبی؟ ها؟ روبه‌راهی؟». خوب است و مشکلی نیست. خیالم آسوده می‌شود.
*
دوست عزیزم است/ بود. «است» چون وقتی به او فکر می‌کنم دوست‌اش دارم مثل هزارسال پیش. «بود» چون اتفاقاتی افتاد که نباید می‌افتاد و دوطرف تصمیم گرفتند دور و دوست باشند. حالا رفقایی هستیم که سهم رفاقت‌مان شده است لایک و گل و آیکون‌های بی‌معنی تلگرام. در سکوت و بی‌صدا. بی‌متن، بی‌کامنت. خودم را ملامت می‌کنم. او هم. مطمئنم.
*
همسر سابق‌ام تبریک فرستاد برای کار و بار جدید. تبریک‌اش بیشتر درد داشت. می‌دانم که از ذات خوب‌اش تکست را فرستاده ولی احتمالا نمی‌داند (مثل خیلی چیزها که هیچ‌وقت نفهمید) که پیغام‌اش برای من مثل به‌هوش آمدن بعداز جراحی‌ست؛ مثل وقتی که دست می‌بری روی بخیه‌های تازه. مرور می‌کنم که چه تنها کسی بوده در زندگی‌ام که عمیقا عاشقش بوده‌ام و چه بابت این احساس هنوز در رنج‌ام.
*
نشسته‌ام در دفتر کارم. از بیرون صدای نوحه می‌آید، از خیلی دور. کوچه‌ی محل کار اما بی‌نهایت ساکت است، سکوتی سنگین انگار که گَرد مرده پاشیده باشند. کارم زیاد است و تا جشنواره چیزی به‌نام تعطیلی وجود خارجی ندارد. گله‌ای ندارم. کار مدت‌هاست که مسکن خوبی بوده. این‌جا تنها جای دنیاست که لازم نیست به‌جز کار چیز دیگری از خودت را توضیح بدهی. خودت را، احساس‌ات را، گرفتاری‌ها و خوشی‌هایت را. روی این صندلی، در این اتاق تنها جایی‌ست که وقتی می‌نشینم انگشت نمی‌کشم به‌ کم‌وکاستی‌ها، به ضعف‌ها، به کارهای کرده و نکرده. این اتاق و این کوچه تنها جایی‌ست انگار که آمپول عذاب‌وجدان را در تنم ریزریز تزریق نمی‌کند.
*
تراپیستم خندید که دتس ایناف. دیگر اجازه داری به آفتاب سلامی دوباره کنی. گفت از نظر من آماده‌ای برای هر معاشرت و رابطه‌ای که تمایل داشته باشی. می‌خندم که پس زودتر بدوم بیرون تا دیر نشده! قهقهه می‌زند که حالا صبر کن تا فردا.
*
وزنه‌های روی شانه‌ام را کسی در خواب سبک کرده است.