۱۳۹۷/۱۲/۲۷

.

بلند شدیم که برویم٬ رسما سرحال بودم. دست دادیم و گفتم چه صبحانه‌مان شبیه دیت بود. خندید و خداحافظی کرد. عصر که از پیاده‌روی برگشتم، رفته بود و کارتش را امانت گذاشته بود در پذیرش. بعدتر در ارتفاع٬ هوا بارانی و خوش بود؛ چندبار چای سیب‌وعسل خوردم٬ بدنم را کش‌و‌قوس دادم و کارت را با تلنگری به آب دریاچه سپردم. آه که «بهار چیزهای بسیار دیگری را فراموش خواهیم کرد»*.




* شعری از سارا محمدی‌اردهالی

۱۳۹۷/۱۲/۱۱

هشدار! متن به‌تمامی حاوی حساسیت فصلی است

بهار شبیه زن‌عمومرحمت است؛ خوش‌خلق و خنده‌رو. همه را می‌بوسد و به‌آغوش می‌کشد. سواد ندارد ولی تحلیل‌های سیاسی‌ای از انتخابات خبرگان تا شورای شهر و روستا می‌دهد که منِ فال‌گوش ایستاده را خشک می‌کند. بهار شبیه توران‌خانوم تَروفِرز است؛ پنجاه‌تا مهمان را در آنِ واحد رتق‌وفتق می‌کند جوری‌که همه راضی باشند. بلد است چطور آب آبگوشت را بیشتر کند و هرکه بی‌خبر از راه رسیده را برای ناهار نگه دارد. بهار شبیه شهپرجون است؛ خوب در جماعت جای می‌گیرد و مردم‌داری می‌کند. بلد است نورسیده‌ی هرکس را که دید قربان‌صدقه برود یا در ختم‌ها ریزریز اشک بریزد و بینی‌اش را با گوشه‌ی روسری پاک کند. زن‌عمومرحمت‌، توران‌خانوم و شهپرجون خوب و بامزه‌اند. برای دوسه‌ساعت در سال معاشر خوبی‌اند و آدم یادش می‌رود که یکی‌شان داماد تریاکی‌اش را در جمع دکتر صدا می‌زند و دیگری دختر تازه‌شوهرکرده‌اش ازبس از شوهره عکس و سلفی می‌گذارد، در یک دررودرواسی جمعی برای آن‌فالو یا ادامه، میوت شده است و آن‌دیگری هنوز برای پسرش که یک‌سال عاشورا عرق‌به‌دست است و سال بعد، عکس‌اش درحال سینه‌زدن در فلان وب‌سایت، دست‌به‌دست می‌شود، دنبال زن می‌گردد. بهار شبیه یک «شوخی خوب دورهمی»‌ است؛ عبایی شکلاتی یا بنفش دارد. دری‌وری می‌گوید و فراموش می‌شود. بازه‌ای از نیش‌خند تا ترحم دارد و شبیه رگبارهای معروف‌اش، بی‌تاثیر و سطحی، زود می‌آید و می‌رود. خوب است که هست و به‌شکل بی‌رحمانه‌ای برای سرگرمی و تغییر ذائقه بدک نیست. بهار برای خنده و فراموشی است، برای کش‌وقوس بعد از چرت ظهر. مثل ماکان‌بند، اصلاح‌طلبان، الناز شاکردوست و بعضی نویسندگان نشر چشمه. گوش می‌کنیم و می‌بینیم و می‌خریم و رد می‌شویم؛ بی‌خاطره، بی‌ماندگاری، بی‌تاثیر، بی‌هیچ.

۱۳۹۷/۱۱/۲۶

نامه‌ی وارده


امشب به‌قدر همه‌ی سی‌و‌اندی‌سال زندگی‌ام به لب و چانه دخترها نگاه کردم، به فرم انگشت‌های‌شان. چقدر کرم‌پودر ماسیده روی چانه دیده باشم خوب است؟ چقدر رژ لب نامرغوب؟ چقدر لب‌های باریک، برجسته؟ چقدر پروتز کشف کرده باشم توی لب‌ها خوب است یا خط لبی که خارج از خط طبیعی قرار است لبی را بیشتر نشان بدهد؟ چقدر چانه‌های قدری عقب‌تر یا قدری جلوتر از معمول؟ چندتایی می‌شد باشند، ناخن‌هایشان اما مصنوعی بود. یکی‌شان نگین داشت سر ناخن‌ش. انگشت‌ها یا دراز بودند یا توسری‌خورده و کوتاه، زیادی کوتاه. خیلی‌ها را هم از دور دیدم. انگشت‌هایشان پیدا نبود. لب و چانه هم غیر واضح. نمی‌شد باشند. یکی زیادی دیلاق بود، متانت نداشت توی راه رفتن، آن یکی سینه‌هایش زیادی گنده بود، زیادی آویزان، یکی دیگر روسری‌اش بی‌سلیقه بود، بدرنگ بود. یکی کفش‌های پاشنه‌دار داشت. خب تو با این شرایط نمی‌توانستی بوت ده‌سانتی بپوشی. می‌توانستی؟ یکی از کنارم گذشت، امتیازش داشت نزدیک می‌شد، جوش داشت توی صورت‌اش،‌ پوستش چرب بود، چرب و کلفت. تو نمی‌توانستی باشی. تو باید همان‌گونه می‌بودی که شایسته است. متین، موقر، با یک شال یشمی یا سدری با یک پوست درخشان و یک گویشی که حالا یادم نیست چطور بود ولی خوشایند بود و منحصربه‌فرد بود. یک‌جایی توی دیوانه‌بازی بوبن، دخترک می‌گوید دوست‌داشتنی‌بودن جایی اتفاق می‌افتد که پی‌اش نمی‌گردی، برایش برنامه نمی‌ریزی. درست همان‌جایی که تو می‌روی روی سن و حتی جایی به جای واژه «می‌کنند» می‌گویی «می‌نمایند» و من توی ذهنم ازت غلط می‌گیرم و خودت هستی و وقتی با من دست می‌دهی، محکم دست می‌دهی و من شبیه عکس گوشه گوگل‌تاک هستم و بیشتر از هر پیرمرد هیزی، لب و چانه‌ی دخترها را دید زده‌ام، امشب. 


.
ممنون‌ام از نامه‌ات نونِ عزیزم و آخ که اگر بدانی چه گرمایی تزریق کردی به حال خوب این‌روزها. آخ که اگر بدانی.

۱۳۹۷/۱۱/۰۹

.

چیزی در دل‌ام شاد است؛ جوانه‌مانند، ترد، تازه. چیزی از زیرِخاکستردرآمده، صیقل‌خورده، گداخته و مخملین. آن‌قطره‌ی شادِ به‌زور پنهان‌شده در گوشه‌ی چشم‌ام که نگه‌اش داشتم تا به آسانسور برسم، که رییس دانشکده و معاون آموزش نبینندش تا دکمه را بزنم تا به همکف برسم. چیزی در دل‌ام شاد است بس‌که سال‌ها دویده بودم و نرسیده؛ نرسیده از هشتادوهشتِ دهشت، از پسِ دولتِ بهار، از گذر تدبیر و امید. ثبت شود به‌تاریخ امروز نهم بهمن نودوهفت، که دانشگاه درهایش را به‌رویم باز کرد. ثبت شود به‌تاریخ امروز که چیزی جوانه‌مانند در دل‌ام شاد است و می‌دوم به‌سوی آسانسوری که اشکِ گوشه‌ی چشمم را امان داد که کسی نبیند؛ به‌حرمت سال‌هایی که حسرت تدریس با هزاربهانه گره شد در گلویم که حالا به طبقه‌ی همکف ساختمان مرکزی برسم، با برگه‌ای در دست تا اشک‌هایم راحت با باران صبح یکی شود. چیزی در دل‌ام شاد است که «فاتح شده و خودش را به‌ثبت رسانده» لاجرم.
بروم کمی چای دم کنم، نیمه‌ی غایب بخوانم و دلی سبک کنم به اشک، به لبخند، برای سال‌های رفته، برای سال‌های مانده.

۱۳۹۷/۱۰/۱۱

"You never know what you might find, When dreams come true" *

روز اول دوهزارونوزده، از آن‌روزهای جلاله است ظاهرا؛ کارت هوشمند ملی و مهم‌تر از آن شناسنامه‌ی تازه را درعرض پنج‌دقیقه تحویل گرفتم. پنج‌دقیقه برای کار اداری در ایران یعنی بهشت، یعنی فرشتگان الهی درحال ماساژدادن‌ات باشند. حالا بماند که عکس‌ام درهردوشان شبیه خانم‌جلسه‌ای‌های مدرن بی‌ام‌و‌سوارِ نیاوران‌به‌بالاست و هی می‌خندم به تصویر خودم با آن شمایل.
آمدم بروم آن‌طرف خیابانِ ثبت‌احوال که دیدم دوره‌گردی بساط کرفس‌کوهی راه انداخته و چه کرفسی، واویلا. این‌ها را معمولا خشک می‌کنم برای ماست‌وخیار و تا حالا در تهران ندیده بودم‌شان. کیسه را که می‌گذارم روی صندلی شاگرد، فکر می‌کنم این تنها چهارروز بی‌کاری‌ام است و چه‌کار کنم که این سالِ نوی میلادی خوشم باشد. زنگ می‌زنم به کافه و قرار ميز را قطعی می‌کنم و می‌بینم دلم چه لک‌زده برای فلافلِ کثیف با لیموناد شیشه‌‌ای کثیف‌تر. پیام می‌دهم به رفیقی که بیا برویم برای‌ات خوردنی غیربهداشتی بخرم اگر پسرخوبی باشی. در دم جواب می‌دهد که من بندری هم می‌خواهم و بیا دنبال‌ام سر کار.

الان در ساندویچی هستیم با لب‌ولوچه‌ی چرب. دارد می‌پرسد پذیرایی شام دوهفته‌ی دیگر برای شصت‌و‌پنج‌نفر سخت‌ات نیست و می‌گویم که این اولین جشن خانگی در ابعاد بزرگ‌ام است طی شش‌سال گذشته و برایش بیشتر از احساس خستگی، هیجان دارم. می‌گویم که هنوز این موقعیت کاری جدید را باور نمی‌کنم و فکر می‌کنم خواب است. می‌گوید یادت می‌آید آن‌روزهای دویدن‌ات میان آتش را؟ سر تکان می‌دهم با گرهی در ابرو. بطری‌اش را به بطری‌ام می‌زند و می‌خواند: «هان ای زیان‌رسیده، وقت تجارت آمد».



* Brandon Richard Flowers