۱۳۹۳/۰۶/۳۰

از درفت‌ها

حالا می‌دانم آن پوزخند همیشگی‌ام به سرنوشت چه ریشه‌اش میان جوانی و سن کم بوده. حالا می‌توانم به سطحی از تقدیر معتقد باشم که درک کنم جلوی بسیاری از جریان‌های زندگی نمی‌شود ایستاد یا برای انجام بسیاری از کارها دیر شده. مثلا دیگر آن مسیر سبز دست‌دردست کنار خوابگاه‌ها تکرار نمی‌شود یا آن غروب‌های خوشمزه همبرگر بهروز و یا آن باریکه‌ی شنی میان دو دانشکده و آن نیمکت تب‌‌دار. حالا روی خیلی‌ از خاطراتم خاک نشسته٬ کم‌رنگ شده یا زخم میان دواستخوان را سابیده و رفته. همین‌طورهاست. طبیعت روزگار است که خاطرات از دل پاک شوند وقتی از دیده کم‌رنگ می‌شوند. نخاله این میانه که تا زنده‌ای اما دست‌ از سرت برنمی‌دارد مغز است که نه می‌شود چیزی از آن پاک کرد و نه مشابه‌ای با اندوه کمتر جایگزین‌اش. هرچه هست آن‌قدر پررنگ و پررنگ میان دو شقیقه‌ات جا خوش می‌کند که به تعداد هررنگ و رایحه و نگاه و نشانه‌ای٬ ناخنی برای فروکردن در گلویت داشته باشد. نقطه‌ی فرسایش و رنج هم همین‌جاست. تابه‌حال دیده‌ای کسی به قلب شلیک کند؟ همه سرشان را نشانه می‌گیرند.


برای آذین

۱۳۹۳/۰۶/۰۹

از تقویم‌ها

فردایش تو برمی‌گردی ایران. زنگ می‌زنی که «ببینیم هم را». «ببینیم هم را» وحشت توی دلم می‌نشاند. شریعتی اول صدر قرار می‌گذاریم. ده‌سال قبل‌اش توی مهمانی می‌بینمت٬ چهارماه بعدش دوستیم. یک‌‌سال بعدش تو از پدرومادرت جدا می‌شوی و راه میفتی توی بازار که برای خودت مثلا جهیزیه بخری. لیز می‌خوری و مچ پایت ضرب می‌بیند. من نیستم که رنگ‌ها را ست کنم و چانه بزنم و وانت بگیرم و بچینم و بریزم. شریعتی اول صدر دستت را دراز می‌کنی. من با پنجاه‌سانت فاصله ایستاده‌ام. آخرین تماس‌ام با تو گویا از تو یک «همیشه‌بازنده» ساخته. چرا٬ نمی‌دانم. دوسال بعدش این را دوست مشترک می‌گوید. هشت‌سال بعد شریعتی اول صدر٬ هردو هنوز بلاگریم. تو تازه از سفربرگشته‌ای و سوغاتی دوست مشترک را آورده‌ای. می‌گویی که مرسوم‌اش این بود بدهی دست پیک هرچند محترمانه نیست. من می‌گویم که تو اصولا محترمی حتی وقتی از گذشته می‌نویسی. تو قاه‌قاه می‌خندی و سیزده‌ساعت بعدش زار می‌زنی. من گریه‌ات را اولین‌بار است که می‌بینم. شریعتی سر صدر با پنجاه‌سانت فاصله می‌گویی که یک‌شبی که خوابت نمی‌برده این‌ها نوشته‌ای و هنوز با دیدنم «یک‌جوری» می‌شوی و اصرار داری که من معنی یک‌جوری را نمی‌فهمم. هشت‌سال قبلش که فکر می‌کنم آمریکای شمالی را به‌ من ترجیح داده‌ای٬ معنی «یک‌جوری» را فهمیده‌ام. بیست‌و‌چندروز بعداز آن یک‌جوری‌شدن‌مان٬ من میم را دوباره در روزنامه می‌بینم و هوش از سرم می‌پرد. هفت‌سال بعدش میم همسرم است. ده‌سال قبل‌ترش من کلاس نظریه‌های دو دارم. سه‌جلسه غیبت کرده‌ام و استاد هشدار داده که حذفم می‌کند. توی باریکه‌ی انقلاب غر می‌زنی که چرا مقنعه سرم است. خیلی شو داری و یادت می‌رود که کلاس دارم. مهندسی و دوست داری با پارتنرت پز بدهی. من کلاس دارم و نمی‌روم و فرداصبح درخانه‌ی تو بیدار می‌شوم. مادر به موبایل سامسونگِ تاشوی آنتن‌دارم صدبار زنگ می‌زند. شصت‌روز بعدش تو می‌روی و من نظریه‌های دو را حذف می‌کنم. هفت‌سال بعدش شریعتی سر صدر٬ بسته‌ی دوست مشترک را کف دستم می‌گذاری و زل می‌زنی به‌ رو‌به‌رو. یک‌سال قبل‌ترش یک‌شب آمده‌ای توی کوچه‌ی خانه‌ی وزرا٬ بالا نیامده‌ای. نمی‌دانسته‌ای که این خانه٬ خانه‌ی مشترک ما نیست. هشت‌سال قبل‌ترش این مسیر را آمده‌ای تا با پدرم حرف بزنی. من چیزی نمی‌دانم. من هشت‌سال بعد می‌فهمم. پدرم قرار دیگری با تو برای بعداز مسافرت‌اش می‌گذارد. پدرم از مسافرت برنمی‌گردد. من برمی‌گردم ولی آدم قبل نیستم. این‌ها را دوست مشترک٬ یک‌سال قبل به‌ من می‌گوید. فردایش تو برمی‌گردی ایران. زنگ می‌زنی که«ببینیم هم را». «ببینیم هم را» وحشت توی دلم می‌نشاند. شریعتی اول صدر قرار می‌گذاریم. تو می‌گویی که هنوز با دیدنم «یک‌جوری» می‌شوی و اصرار داری که من معنی یک‌جوری را نمی‌فهمم. سر صدر خلوت می‌شود. دانه‌های برف می‌نشینند روی ماشین. برف‌پاک‌کن را روشن نمی‌کنی و چیزی از هشت‌سال پیش نمی‌گویی و من چیزی از گذشته نمی‌دانم. هشت‌سال پیش٬ ده‌روز قبل‌اش میم را برای اولین‌بار می‌بینم٬ تو مرا تا خانه می‌رسانی و تمام کوچه‌ی پربرف را تنها برمی‌گردی.

۱۳۹۳/۰۶/۰۲

از روزها



یک‌دست موبایل و یک‌دست بی‌سیم٬ گونه‌ام را بوسید. زبری ریش چند‌روزه ماند روی صورتم. گفت چطوری و منتظر جواب من نشد و توی بی‌سیم سرِ آدم نامشخصی هوار کشید که «اونجا آخه؟». مسیر نگاه‌اش را گرفتم و بیلبردها و پیکره‌ها را دیدم. شلوارش را تکاند و گفت عینک آفتابی‌م خونه نبود؟ سرم را تکان دادم یعنی نه. همه‌جا را گشته بودم٬ زیرورو کرده بودم. نبود. گفت مهم نیست. می‌ریم می‌خریم دوباره نه؟ سرم را تکان دادم یعنی بله می‌رویم می‌خریم. جلوتر که رفت با بی‌سیم٬ حس کردم دلم چقدر تنگ شده و حساب کردم در این یک‌ماه و خرده‌ای سی‌ساعت هم ندیدم‌اش. داد زد که «آقا اصن بده دست مباشری خودش صحبت کنه» بعد یواش گفت موهاشو چه بلند شده و بعد دوباره بلند «آقا زنگ بزنید به مباشری خودش بیاد. یا اینجا من تصمیم می‌گیرم یا شما». ظاهرا آرام است. دیشب یکی از کارگرها از داربست بیلبرد افتاده و حالا دست‌‌وپاشکسته خوابیده بیمارستان. چهارصبح طاقت نیاورده٬ رفته بیمارستان خودش اوضاع را ببیند. حالا آرام است یا خودش را آرام نگه داشته؟ «چی شد اومدی این‌وری؟» گفتم از سرکنجکاوی. نگفتم که ب گفته سیگارباسیگار روشن می‌کند و چیزی نمی‌خورد و تمام اعصاب‌خردی‌ها را می‌خواهد خودش یک‌جا حمل کند. نگفتم که گفت برو برج یک‌سر ببین‌اش و حرف بزنید. داد زد «نه آقا نشد خودم الان میام بالا» و آرام پرسید تو هم میای.

آن بالا یک‌فصل جلوتر بودیم. پاییز شده بود. خنکی دوید زیر پوستم. دلم دوباره تنگ شد. انگارنه‌انگار که آمده بودم حرف بزنیم. دلم خواست بغل‌اش کنم٬ دلم تنش را خواست. رفتم سمت‌اش که با تلفن حرف می‌زد. یکی از نصاب‌ها چرخید و گفت سلام خانم مهندس. با من بود لابد. سرم را تکان دادم. برگشت٬ تکیه داد به نرده و گفت بیمارستان اول بستری‌ش نکرده بود تا دیده بوده افغانه. باورت میشه کجا زندگی می‌کنیم؟ پرسیدم برای همین خوابونده بودی زیرگوش پذیرش؟ جدی شد و خیره توی چشمهایم گفت نه اونو واسه چیز دیگه زدم. گفتم بیا بریم ناهار بخور٬ دوش بگیر٬ یه‌کم بخواب. همه‌چیز درست میشه. صدایش زدند. بردم تا جلوی آسانسور و گفت تو برو خسته میشی اینجا٬ من خوبم. ب چیزی گفته؟ خواستم بگویم نه که در آسانسور باز شد. پیشانی‌ام را بوسید و خداحافظی کرد. در بسته شد. آسانسور رفت پایین. توی آینه بالای سرم خودم را نگاه کردم. دلم مچاله شد.

رسیدم خانه٬ پیغام‌گیر چشمک می‌زد. صدای خسته‌اش گفت که یادش رفته خواهش کند کمی خرید کنم٬ ببرم خانه‌ی آن بنده‌ی خدا و یک‌سری به بیمارستان بزنم. گفت که زن کارگر یک‌دختر کم‌سن‌و‌سال خجالتی‌‌ست و کاری ازش برنمی‌آید. صدایش را سه‌بار گوش دادم. دلم رفت. عینک‌اش بغل تلفن من بود. آخرین‌بار کِی در این خانه‌ بوده٬ پشت آن میزغذاخوری٬ توی آن رختخواب؟ ب تکست داد که حرف زدید٬ نوشتم نه٬ بماند برای بعد.

۱۳۹۳/۰۵/۱۵

از روزها



دکتر قهقهه زد که نه خانم عزیز سرطان دهان ندارید٬ کمبود ریبوفلاوین است. گوگل کردم دیدم یعنی ویتامین ب2. برگشتن لیمو خریدم و اسفناج و قرص. کیسه به‌دست پرده‌ها را کشیدم و خنک شدم. ده‌ساعت قبل‌اش تمام‌مدت که آقای پاریس صدوده‌بار با تمام اسپانسرها و صاحب سینماها و الخ حرف زده بود٬ پایم را تکان داده بودم. هشت‌ساعت قبل‌ترش٬ وقتی دوش می‌گرفت و تلفن‌اش یک‌ریز زنگ می‌خورد گذاشته بودم‌اش زیر بالش و هدفون را فرو کرده بودم توی گوش‌هایم. شش‌ساعت قبل‌تر از آن هم٬ کلاس را عوض کردم. جرقه که می‌بینم رم می‌کنم. اگر آن چایی را نمی‌خرید و آن شکلات را روی صندلی‌ام نمی‌گذاشت حالا روزهای شنبه آزاد بودم. لیم راست می‌گفت. پیغام‌گیر فلش می‌زند. مادر است و گفته که فردا یک‌سر می‌آید ببیند باز چرا چندوقت است «تلگرافی» حرف می‌زنم.
چهارتکه یخ می‌اندازم توی لیوان‌ دسته‌دار بزرگ٬ آب گوجه‌فرنگی و نمک و یک باریکه لیمو. شات عرق را خالی می‌کنم توی لیوان و تکیه می‌دهم به پشتی صندلی. نمک٬ زخم گوشه‌ی دهانم را می‌سوزاند. توی دلم یک حاج‌قربان سلیمانیِ غمگین می‌نوازد. باید ویتامین ب2 بخورم. کاش همه‌چیز قرص داشت.