۱۳۹۵/۰۶/۲۶

So you could, in a way... live both lives


Noah to Alison:

There's this hypothesis in theoretical physics that I used to love back at school, about time travel. About what would happen if you could travel back in time and make a different choice in your past, how that would affect your life in the future.
So the theory goes that, um, your true life, your first life, continues as is, unchanged, but at the moment of decision, a new life splits off along a tangent into a parallel universe.



The Affair
باد بر آب

۱۳۹۵/۰۶/۱۸

و پیراهن‌اش بوی پراگ می‌داد*



خواب‌ات را دیدم. دقیقا همان چندشب پیش که روزش جهنم مجسم بود و همه را از مدیر و وکیل و نگهبان دریده بودم. آدم این‌طور وقت‌ها تصورش این است که لابد تا صبح کابوس می‌بیند اما این‌طور نشد. خواب‌ات را دیدم. همه‌چیز شیرین و آرام بود. من یک پیرهن آستین‌کوتاه با دامن میدیِ سرمه‌ای پوشیده بودم که روی‌ش کمربند چرمی قرمزی داشت. با همان کفش‌های سرمه‌ای نیمه‌بلند که تازگی خریده‌ام و تو ندیده‌ای؛ نیمه‌رسمی، شیک. تو تی‌شرت سبز خوشرنگِ «میرحسین»ی تن‌ات بود با جین آبی. تنها نبودیم؛ مامان هم بود با خاله‌ی بزرگم. رفته بودیم یک‌جایی شبیه به پالادیوم. توی آسانسور مامان گفت شما معطل ما نشوید و بعدش با خاله رفتند سمتی دیگر. تو دستم را گرفتی و بردی داخل بوک‌لند؛ یعنی شبیه به آن، با همان دکوراسیون سفید و بی‌نهایت خلوت. شبیه ایران نبود ولی ایران بود. یادم است که رفتم سمت قفسه‌ها، «کشتن مرغ مقلد» را برداشتم و ورق‌اش زدم. من این کتاب را ندارم و هروقت قصد کرده‌ام بخرم، یا چیزی دیگر خریده‌ام یا نداشته‌اند. وسط تماشایش، عطر خوبی در فضا پیچید، تو از پشت بغل‌ام کردی و گردن‌ام را بوسیدی. عطر تن‌ات در بینی‌ام پیچید ... 

بیدار که شدم، موبایل را برداشتم که تکست بدهم «خواب‌ات را دیدم» همین، بی‌ذکر ‌جزئیات. «خواب‌ات را دید‌م» را نوشتم اما وقت فرستادن‌اش فکر کردم خب چه اهمیتی دارد؟ چه اهمیتی دارد که تو بدانی و چه اهمیتی دارد که من بگویم. انگشتم را روی ضربدر گذاشتم و جمله حرف‌به‌حرف حذف شد. حماقت محض بود مثل همان حماقتی که در آغوش کسی، یاد دیگری بیفتی و اشک‌ات سرازیر شود و گند بزنی به آن حال مطلوب و خب «تو» حداقل دیگر می‌دانی که سابقه‌ی خل‌بازی‌های من کم نیست.

صبح، خوش‌خیال می‌رفتم که چک را بگیرم و سفته‌ها آزاد شوند. «بوی پراگ» می‌آمد و تنها کاری که می‌توانست آرام‌ام کند پاک کردن هیستوری تمام حرف‌هایمان بود.




باد بر آب
 
 *لازاریلو

۱۳۹۵/۰۶/۰۹

.



-          یه‌جایی از «سارا»ی مهرجویی، گشتاسب برمی‌گرده به سیما می‌گه می‌خوای برم نامه رو قبل از این‌که حسام ببینه از کارتابل‌ش بردارم؟ می‌‌پرسه می‌خوای. دوبار می‌پرسه. بعد سیما یه‌نگاه عمیق و درخشانی می‌ندازه به گشتاسب و می‌گه نه بذار این‌دونفر خوب همو بشناسن.
-          یه‌جایی نشستم جلوی پنجره‌ی رو به تهران. شبه. تاریکه. دارم به شنبه فکر می‌کنم؛ به اون‌نامه‌ای که روی میز یه‌قاضیه که امضا می‌شه و به آدرس من میاد. هنوز ته دلم می‌خواد که اون‌ احضاریه نوشته نشه، که امضا نشه، که تحویل پست ندن‌ش، که نرسه دم در خونه ولی اون‌نگاه عمیق و درخشان می‌گه بذار همه‌ی اینا اتفاق بیفته، بذار ما دونفر خوب همو بشناسیم. بذار اون یه‌مویرگ باقی‌مونده از شاه‌رگ گردن که واسه‌ی همین روزا قلنبه نیگه داشته بودمش لابد، برای خودم، برای تموم شدن همه‌چیز، حتی اون رسوب تهِ ته، پاره بشه.
 -          اول صبحه. حسام ملافه‌پیچ و مستاصل وایستاده جلوی شیشه‌ی آژانسی که سارا سوارش شده بره. سارا برمی‌گرده می‌گه من و تو باید خیلی عوض بشیم حسام. تازه اون‌موقع‌ست که می‌‍‌‌فهمیم چی‌به‌چیه.
 -          آخر شبه. تاریکه. من ملافه‌پیچ نشستم توی تاریکی و به‌اون نامه فکر می‌کنم که رسیدنش غم‌باره ولی امتحان خوبیه برای این‌که بفهمم تهِ تهِ‌ش کدوم‌مون بدتریم. تازه اون‌موقع‌ست که می‌فهمم چی‌به‌چیه حسام!

۱۳۹۵/۰۵/۲۸

تقدیم به دکتر مصدق و خودم



من در یک‌خانواده‌ی خیلی کوچک با فردیت بالا بزرگ شدم. یعنی از یک‌تاریخی به‌بعد زندگی سه‌نفره‌ی هرکدام‌مان یک‌جوری جلو رفت که مجبور شدیم خیلی مستقل باشیم. منظورم از استقلال فقط خانه‌وزندگی و جغرافیا نیست؛ یک‌شکلی از تفرد یا فردیت ذهنی کلان و محترم. مثال می‌زنم: مثلا طبق یک‌قانون نانوشته هیچ‌وقت بدون اطلاع قبلی خانه‌ی هم نمی‌رویم چون می‌دانیم هرکس خلوت خودش را دارد یا اگر هنوز نامه‌ای، نوشته‌ای، چیزی برای من به آدرس مادرم ارسال شده باشد و روی‌اش حتی نوشته باشند فوری و فوتی هم مادرم پاکت را باز نمی‌کند یا اگر یکی از ما مهمان داشته باشد و آن دیگری زنگ بزند ابدا حتی از سر کنجکاوی هم نمی‌پرسد مهمان‌ات کیست. حالا شاید توی دل‌تان بگویید خب هنر کرده‌اید ولی من هنوز می‌بینم آدم‌هایی که ایمیل‌ و مسیج‌های هم‌دیگر را چک می‌کنند، وبلاگ هم را می‌خوانند و طرح دعوی می‌کنند، از یکی می‌خواهند که اسکرین‌شات اینستاگرام کسی را برایشان بفرستد و هزار کار رقت‌انگیز دیگر. لبه‌ی دیگر خانواده‌ی کوچک و مستقل‌ من اما علی‌رغم فاصله‌ی جغرافیایی، اتصال محکم بی‌نهایت عجیب است. یعنی از همان‌تاریخ که بالا گفتم یاد گرفتیم که حواس‌مان به‌هم باشد ولو در چین. و هست و لذا من دیگر گول خانواده‌ی گرم هفت‌هشت‌نفره‌ی کنار سفره‌ی افطار شبکه‌ی یک سیما درحال آش‌رشته بلعیدن و آقاجون/خانوم‌جون گفتن را نمی‌خورم چون به‌چشم خویشتن دیدم که صف طویل خواهربرادری‌ها گاهی در شکلی از بی‌تفاوتی‌ست که بودن و نبودن را صرفا یک‌تکه سنگ‌قبر معلوم می‌کند.

***
از یک‌تاریخی به‌بعد زندگی من یک‌جوری جلو رفت که مجبور شدم خیلی مستقل باشم. یعنی یک‌صبحی بیدار شدم و دیدم ته‌ته‌اش خودم باید بروم مانتو بخرم و کسی نباشد که نظرش را جلوی اتاق پرو بپرسم یا اگر مسموم شده‌ام باید یک‌طوری لباس بپوشم و خودم را به بیمارستان سر خیابان برسانم یا دوروزی را کنار توالت‌فرنگی سرکنم تا بدن خودش سم‌زدایی کند که معمولا گزینه دوم انتخاب می‌شد. حالا این را عمومیت بدهید به‌همه‌ی تعمیرها و خریدها و مهمانی‌ها و سینماها و تئاترها و ال‌باقی. لیست‌ام فقط یک‌کسری داشت همیشه و آن تنهایی رستوران رفتن بود که آن‌هم اخیرا تیک خورد و به‌تاریخ پیوست.

***
از یک‌تاریخی به‌بعد زندگی من یک‌جوری جلو رفت که مجبور شدم خیلی مستقل باشم. اما یک‌چیزی تغییر نکرد و آن غرور و یک‌دندگی‌ام در کمک‌خواستن بود (هست). مثلا اگر در همان حال کنار توالت‌فرنگی دوستی تکست می‌داد که چطوری، می‌گفتم خوبم و بعد عق را می‌زدم. یعنی آن بندانگشتی مغرور درونی از آن تاریخ به‌بعد نخواست در وجودم کم‌کم حذف شود که باباجان کمک‌خواستن اشکالی ندارد و «چیزی از ارزش‌های ما کم نمی‌کند». این‌یکی هنوز مشمول گذشت زمان نشده، درست نشده، یک‌گوشه افتاده بی‌تعمیر. نگاه که می‌کنم می‌بینم تمام این‌مدت بعداز کودتا، اگر جایی گیر کردم و زخمی خوردم، اگر به‌دنبال‌اش کمکی بوده، صرفا به‌این دلیل رخ داده، اتفاق افتاده که آن آدم‌ یا آد‌م‌های روبه‌رو حواس‌شان به‌من بوده یا اصرار داشته‌اند که باشند و یا در یک‌مورد اخیر خیلی خشن گفته‌اند «که تو غلط می‌کنی در فلان مهمانی نباشی! می‌آیم دنبال‌ات». می‌خواهم بگویم همیشه و همیشه من دقیقا مدیون خانواده و همین تعداد بی‌نهایت محدود دوستانی بوده‌ام که این‌قدر من را از بر کرده‌اند، حفظ بوده‌اند که بدانند متاسفانه مغرورتر از آن‌ام که کمک بخواهم. این دودسته‌ی عزیز، کنار کارما را همین‌طور خودخواه و مزخرف دوست داشته‌اند؛ فهمیده‌اند که من اگر درحال غرق‌شدن هم باشم، آن‌ها باید دست‌شان را دراز کنند و نجات‌ام بدهند. 

***
یک‌سال بعداز کودتای 28 مرداد، انگار دوباره به‌خانه‌ام برگشته‌ام. برادرم پایه‌ی صندلی لهستانی‌ را تعمیر کرده و یک‌هارد دوترابایتی پر از کلاسیک‌هایی که نداشتم را گذاشته روی میز کار. مادرم روی پیغام‌گیر گفته که به مدیر ساختمان تذکر داده گارد ورودی حیاط را هرشب ببندد و یکی از آن معدود دوستانی که مرا با بد و خوب دوست دارد، تلگرام زده که شب می‌آید دنبالم برویم دور بزنیم و دستم که می‌رود بنویسم بگذاریم بعدا، اضافه می‌کند «شات‌آپ. ده اونجام».

***
از بعداز کودتا زندگی من یک‌جوری جلو رفت که مجبور شدم خیلی مستقل باشم. سخت بود. خیلی. دهن‌ام سرویس شد. حساب بانکی‌ام فرو رفت، ماشین‌ام به تاریخ پیوست و جلسه‌های تراپی دوبرابر شد و دیوار ستبر اعتمادم برای همیشه ترک برداشت. یک‌چیز اما هیچ‌وقت تغییر نکرد و آن غرور و یک‌دندگی‌ام در کمک‌خواستن بود. می‌دانم باید تعمیرش کنم، می‌دانم یک‌روز باید این گارد «خودم می‌توانم» را کنار بزنم تا خودم و بقیه راحت‌تر نزدیک‌ام شوند اما تا آن‌موقع ممنونم از خانواده‌ام، ممنونم از معدود دوستانم و ممنونم از وبلاگم که تمام این‌مدت رگ و پی‌ام را خوب بلد بودند و غرورم را هیچ‌وقت «به‌هیچ بهایی» نشکستند.

۱۳۹۵/۰۵/۱۲

آداب بی‌قراری پیش‌از سفر



کاری برای رفع کدورت نمی‌کنم. احساس می‌کردم دوباره نوشتن مرا زنده خواهد کرد. ولی آن‌چه می‌نویسم را دوست ندارم و با همه‌ی این‌ها اگر حس راه‌رفتن روی تکه‌ای از پیاده‌رو بر فراز پرتگاه نبود، چقدر خوش بودم... من تنها، غمگین، غبارآلود و ناامیدم.


ویرجینیا وولف، یادداشت‌ها، 1920