۱۳۹۷/۰۴/۲۲

Sometimes Patients Simply Need Other Patients *


یک) شماها رو نمی‌دونم ولی من یه‌سری دوست‌و‌آشنا دارم که قبلنا توی دوره‌ی گودر و فیس‌بوک، سالی یه‌بار، دو‌بار، نهایتا سه‌بار توی فضای مجازی سروکله‌شون پیدا می‌شد با این مضمون که «چاپ دوم کتابم، هم‌اکنون در کتابفروشی‌های معتبر» یا «چاپ مقاله‌ام در روزنامه فلان» و می‌رفتن توی افق محو می‌شدن تا مورد بعد. حالا همین دوست‌و‌آشناها به‌مدد اینستاگرام و کانال، تازگیا با یه‌مورد جدید به‌روز می‌شن: «من و فلانی (فلانی عبارته از آقا یا خانم فوتبالیست، شاعر، بازیگر، کارگردان و الخ) در کافه بهمان» و باز بعداز اون غیب می‌شن تا دیدن یه ستاره‌ی دیگه و یه سلفی دیگه. راستش برام عجیبه که تا حالا ندیدم این آدما یه‌بار دوربین موبایل‌شون رو گرفته باشن سمت غذایی که پختن، چایی که دم کردن یا درختی که توی خیابون‌شون شکوفه زده یا صورت یه آدم معمولی که اسم‌و‌رسمش رسانه‌ای نباشه. به‌این‌جور آدما توی فرنگ می‌گن «استارمگنت»؛ یعنی ‌آدمایی که انگار فقط از فضای «شناس» هویت می‌گیرن، از ستاره‌ها، از سلفی و ایستادن کنار «آدم‌معروفا». و دقیقا نه هیچ‌چیز دیگه. ابدا هیچ‌چیز. همین‌قدر خالی، همین‌قدر غمگین. 

دو) دوره‌ی جوونی یه درسی داشتیم به‌اسم «ریشه‌های تفکر انتقادی در وسایل ارتباط‌جمعی» که شاخِ این قضیه «تئودور آدورنو» بود. آدورنو معتقد بود در آینده و به‌مرور، وسایل ارتباطی، رابطه‌ی بین آدما و شاه‌کارای هنری/فرهنگی رو به سمت پیش‌پاافتادگی و ابتذال می‌کشونن؛ یه‌جوری که این آثار یا افراد در حد امور روزمره قرار بگیرن. آدورنو یه مثال قشنگ هم در این مورد می‌گفت و اون اینه که نهایتا کار به‌جایی می‌رسه که یه‌روز درجه‌ی ارزش ویلیام شکسپیر برای مردم به‌حدی پایین میاد که در محاوره ممکنه به‌هم بگن «معرفی می‌کنم: دوست و هم‌قطار من، ویلی‌ شِکی».



* تیتر از نیویورک تایمز

۱۳۹۷/۰۴/۰۳

How to Make Pesto like an Italian Grandmother :)


هنوز نمکِ دوساعت کرال اجباری پوستم را می‌خورد. فرصت نداشتم دوش بگیرم. مایو را مثل کشی کندم، موهای خیس را گوجه کردم بالای سر، پانچومانندی تن کردم و دویدم بیرون. شنیدم کسی صدایم کرد یا توهمی بود که در هوا منتشر شد. نیم‌ساعت بعدتر برای دقایقی کنار زدم. عادت به لشیِ فقدان کلاچ ندارم. رنج در پس ذهنم هنوز فضیلت است؛ زنِ کنترل‌گرِ ابله. دسته‌گل را روی صندلی عقب جاگیر می‌کنم. در آینه خط چشم می‌کشم و گونه‌ها را کمی صورتی می‌زنم. لاک یکی از ناخن‌ها را آب برآمده کرده و کاری از دستم برنمی‌آید؛ عبث‌تر از لاک‌زدن در دنیا کاری نیست. عبث و گزاف و چسب‌ناک. موها را در آینه نگاه می‌کنم که کمافی‌السابق خشک و گوسفندی‌ شده است و اختیارش از کف رفته. حالا وسایلم را از ساک به کیف چیتان‌پیتان منتقل می‌کنم و و شال و کفش نباتی‌رنگ را می‌پوشم. زانوهایم هنوز می‌لرزند. زود رسیده‌ام. نفسی عمیق می‌کشم و از سر هیجان و گیجی برای پسرکی دوسه‌ساله دست تکان می‌دهم.

۱۳۹۷/۰۳/۰۸

ومن قال إني تركت دياري مادام قلبك في العمر دار


دارم برایش کباب‌چوبی درست می‌کنم. عطر زعفران و فلفل‌دلمه‌ای‌ها خانه را پر کرده. گرسنه نیستم. امسال افطار کِش نمی‌آید. خوش‌خوشک است. خنک است. خوب است. یک‌بار جایی نوشته بودم که باد برخلاف نسیم، مضطربم می‌کند. زیر لب می‌غرم که «محیره‌الساعه فی الارض الاحلام». دسته‌ی تاج‌خروس‌های جگری و میمونی‌های زرد را می‌گذارم در آب و انگشت‌‌هایم را در خنکی تنگ نگه می‌دارم. عطر زعفران و فلفل‌دلمه در خانه دوردور می‌کند. کمی تشنه‌ام. سمت آینه مداد چشم می‌کشم و زمزمه می‌کنم «و انا سعیده ان یکون فی هذه‌ الارض الاحلام».


۱۳۹۷/۰۲/۲۵

of Persian Sunlights

شب است هنوز. می‌چرخد سمت‌ من و چشم‌بسته بازویم را می‌بوسد و دوباره خواب‌اش می‌برد. اردیبهشت بی‌خیال و آسوده‌ای‌ست در رقابت با اردیبهشت‌های پیشین. باران به‌شیشه می‌خورد و حواس‌ام می‌رود به رد صدای پرستوهای صبح‌گاهی. حالا آدم تواناتری شده‌ام در تشخیص آوازپرنده‌ها؛ حالا می‌توانم نوای هرکدام را چون سازی از میان باقی ارکستر، جداگانه بشنوم. آن ابهام مهجور ذهنی زودتر از چهل‌سالگی از درون‌ام رفته و آرام‌آرام جان‌ام یادگرفته که مختصات آرامش را در چه ابعادی علامت بزند. رویه‌ی خوش‌بین مغزم می‌گوید که می‌ارزید آن کوبیدن‌های مداوم به دیواره‌ی قفس. رویه‌ی بدبین یادآوری می‌کند که جوانی‌ام پایش رفت. حال نرمی در درون‌ام اما برابری دارد با بهار؛ دست‌ام را می‌کشاند روی برگ‌ و گوش‌ام را عادت می‌دهد به صدای گنجشک‌ها. حالا خط باریکی از نور درحال عبور از دست او و بازوی من است. شبیه قصه‌های گلی ترقی شده‌ام.

۱۳۹۷/۰۱/۲۵

" Doesn't matter the time or the place/ Only know there's a smile taking over my face"


بیدار که شدم رفته بود. یعنی مخصوصا کلونازپام خوردم که بیدار که می‌شوم، رفته باشد چون طاقت خداحافظی با او را بعداز این چندهفته‌ی هیجان‌انگیز و نرم ندارم؛ عین دختربچه‌ها. چرخیدم سمت او و بالش‌اش را بو کردم و بغض آمد خانه کرد توی گلو. چندثانیه بعد به‌خودم گفتم آدم باش خب سه‌هفته دیگر می‌بینی‌اش و تا آمدم آدم باشم چشم‌ام افتاد به دتاکس‌واتر گریپ‌فروتی که لابد قبل‌از رفتن روی میزتوالت گذاشته و دیگر نخواستم آدم باشم و زارزار گریه کردم.
*
دو روز پیش است. مهمانی دارم و قرار است برای اولین‌بار دوست‌پسرم را معرفی کنم. کمی مضطرب‌ام. بعداز جدایی در جمع‌های مشترک، مانور «وای من خیلی خوشبخت‌ام و تو را به‌خدا ما را نگاه کنید» راه نینداخته‌ام. چرا؟ چون واقعا با پارتنرم احساس آرامش دارم و خب این داد زدن و کلیپ‌ساختن ندارد. به‌مرور یاد گرفته‌ام یک‌چیزهایی عمیقا خصوصی‌ست و هی نباید بنویسی. تجربه‌های تلخ که داشته باشی بلد می‌شوی که حال خوب ته‌اش یعنی صبحِ صورت‌نشُسته، چشم‌هایت در آینه بخندد؛ همین و تمام. سه‌روز پیش است و دارم به کشک‌وبادمجان هم فکر می‌کنم و ناگهان درکمال ناباوری می‌بینم که نعناخشک ندارم. می‌دانم راه‌حل دارد و باید به اولین مغازه مراجعه کنم اما برای منِ کنارکارما خریدن نعناخشک کارخانه‌ای خیلی ننگین است. توی اخم‌ام. دوست‌پسرم می‌پرسد مشکل چیست و می‌گویم نعناخشک ندارم و می‌گوید خب تازه بریز و من به‌ دوربین نگاه می‌کنم. طفلکِ اجنبی هیچ تصوری از کشک‌و‌بادمجان ندارد.
*
مهمانی عالی بود و هوا عالی بود و کشک‌وبادمجان عالی بود. عکس‌ها را نگاه می‌کنم و قاه‌قاه می‌خندم و یاد ترجمه هم‌زمان‌ام از ترانه‌های ابی برایش می‌افتم و پهن می‌شوم. حالا بلند شده‌ام و اشک‌ها را پاک کرده‌ام و صدای «دست رو موهات کی می‌کشه ...» را بالا برده‌ام. حال تهِ چشم‌های نشُسته‌ام خوب است و دارم به باقی‌مانده‌ی غذاهای یخچال فکر می‌کنم، به‌وقت ویزای سفارت، به دسته‌های نعنای قشنگی که در آفتاب دیروز خشک کرده‌ام.