۱۳۹۵/۰۵/۲۸

تقدیم به دکتر مصدق و خودم



من در یک‌خانواده‌ی خیلی کوچک با فردیت بالا بزرگ شدم. یعنی از یک‌تاریخی به‌بعد زندگی سه‌نفره‌ی هرکدام‌مان یک‌جوری جلو رفت که مجبور شدیم خیلی مستقل باشیم. منظورم از استقلال فقط خانه‌وزندگی و جغرافیا نیست؛ یک‌شکلی از تفرد یا فردیت ذهنی کلان و محترم. مثال می‌زنم: مثلا طبق یک‌قانون نانوشته هیچ‌وقت بدون اطلاع قبلی خانه‌ی هم نمی‌رویم چون می‌دانیم هرکس خلوت خودش را دارد یا اگر هنوز نامه‌ای، نوشته‌ای، چیزی برای من به آدرس مادرم ارسال شده باشد و روی‌اش حتی نوشته باشند فوری و فوتی هم مادرم پاکت را باز نمی‌کند یا اگر یکی از ما مهمان داشته باشد و آن دیگری زنگ بزند ابدا حتی از سر کنجکاوی هم نمی‌پرسد مهمان‌ات کیست. حالا شاید توی دل‌تان بگویید خب هنر کرده‌اید ولی من هنوز می‌بینم آدم‌هایی که ایمیل‌ و مسیج‌های هم‌دیگر را چک می‌کنند، وبلاگ هم را می‌خوانند و طرح دعوی می‌کنند، از یکی می‌خواهند که اسکرین‌شات اینستاگرام کسی را برایشان بفرستد و هزار کار رقت‌انگیز دیگر. لبه‌ی دیگر خانواده‌ی کوچک و مستقل‌ من اما علی‌رغم فاصله‌ی جغرافیایی، اتصال محکم بی‌نهایت عجیب است. یعنی از همان‌تاریخ که بالا گفتم یاد گرفتیم که حواس‌مان به‌هم باشد ولو در چین. و هست و لذا من دیگر گول خانواده‌ی گرم هفت‌هشت‌نفره‌ی کنار سفره‌ی افطار شبکه‌ی یک سیما درحال آش‌رشته بلعیدن و آقاجون/خانوم‌جون گفتن را نمی‌خورم چون به‌چشم خویشتن دیدم که صف طویل خواهربرادری‌ها گاهی در شکلی از بی‌تفاوتی‌ست که بودن و نبودن را صرفا یک‌تکه سنگ‌قبر معلوم می‌کند.

***
از یک‌تاریخی به‌بعد زندگی من یک‌جوری جلو رفت که مجبور شدم خیلی مستقل باشم. یعنی یک‌صبحی بیدار شدم و دیدم ته‌ته‌اش خودم باید بروم مانتو بخرم و کسی نباشد که نظرش را جلوی اتاق پرو بپرسم یا اگر مسموم شده‌ام باید یک‌طوری لباس بپوشم و خودم را به بیمارستان سر خیابان برسانم یا دوروزی را کنار توالت‌فرنگی سرکنم تا بدن خودش سم‌زدایی کند که معمولا گزینه دوم انتخاب می‌شد. حالا این را عمومیت بدهید به‌همه‌ی تعمیرها و خریدها و مهمانی‌ها و سینماها و تئاترها و ال‌باقی. لیست‌ام فقط یک‌کسری داشت همیشه و آن تنهایی رستوران رفتن بود که آن‌هم اخیرا تیک خورد و به‌تاریخ پیوست.

***
از یک‌تاریخی به‌بعد زندگی من یک‌جوری جلو رفت که مجبور شدم خیلی مستقل باشم. اما یک‌چیزی تغییر نکرد و آن غرور و یک‌دندگی‌ام در کمک‌خواستن بود (هست). مثلا اگر در همان حال کنار توالت‌فرنگی دوستی تکست می‌داد که چطوری، می‌گفتم خوبم و بعد عق را می‌زدم. یعنی آن بندانگشتی مغرور درونی از آن تاریخ به‌بعد نخواست در وجودم کم‌کم حذف شود که باباجان کمک‌خواستن اشکالی ندارد و «چیزی از ارزش‌های ما کم نمی‌کند». این‌یکی هنوز مشمول گذشت زمان نشده، درست نشده، یک‌گوشه افتاده بی‌تعمیر. نگاه که می‌کنم می‌بینم تمام این‌مدت بعداز کودتا، اگر جایی گیر کردم و زخمی خوردم، اگر به‌دنبال‌اش کمکی بوده، صرفا به‌این دلیل رخ داده، اتفاق افتاده که آن آدم‌ یا آد‌م‌های روبه‌رو حواس‌شان به‌من بوده یا اصرار داشته‌اند که باشند و یا در یک‌مورد اخیر خیلی خشن گفته‌اند «که تو غلط می‌کنی در فلان مهمانی نباشی! می‌آیم دنبال‌ات». می‌خواهم بگویم همیشه و همیشه من دقیقا مدیون خانواده و همین تعداد بی‌نهایت محدود دوستانی بوده‌ام که این‌قدر من را از بر کرده‌اند، حفظ بوده‌اند که بدانند متاسفانه مغرورتر از آن‌ام که کمک بخواهم. این دودسته‌ی عزیز، کنار کارما را همین‌طور خودخواه و مزخرف دوست داشته‌اند؛ فهمیده‌اند که من اگر درحال غرق‌شدن هم باشم، آن‌ها باید دست‌شان را دراز کنند و نجات‌ام بدهند. 

***
یک‌سال بعداز کودتای 28 مرداد، انگار دوباره به‌خانه‌ام برگشته‌ام. برادرم پایه‌ی صندلی لهستانی‌ را تعمیر کرده و یک‌هارد دوترابایتی پر از کلاسیک‌هایی که نداشتم را گذاشته روی میز کار. مادرم روی پیغام‌گیر گفته که به مدیر ساختمان تذکر داده گارد ورودی حیاط را هرشب ببندد و یکی از آن معدود دوستانی که مرا با بد و خوب دوست دارد، تلگرام زده که شب می‌آید دنبالم برویم دور بزنیم و دستم که می‌رود بنویسم بگذاریم بعدا، اضافه می‌کند «شات‌آپ. ده اونجام».

***
از بعداز کودتا زندگی من یک‌جوری جلو رفت که مجبور شدم خیلی مستقل باشم. سخت بود. خیلی. دهن‌ام سرویس شد. حساب بانکی‌ام فرو رفت، ماشین‌ام به تاریخ پیوست و جلسه‌های تراپی دوبرابر شد و دیوار ستبر اعتمادم برای همیشه ترک برداشت. یک‌چیز اما هیچ‌وقت تغییر نکرد و آن غرور و یک‌دندگی‌ام در کمک‌خواستن بود. می‌دانم باید تعمیرش کنم، می‌دانم یک‌روز باید این گارد «خودم می‌توانم» را کنار بزنم تا خودم و بقیه راحت‌تر نزدیک‌ام شوند اما تا آن‌موقع ممنونم از خانواده‌ام، ممنونم از معدود دوستانم و ممنونم از وبلاگم که تمام این‌مدت رگ و پی‌ام را خوب بلد بودند و غرورم را هیچ‌وقت «به‌هیچ بهایی» نشکستند.

۱۳۹۵/۰۵/۱۲

آداب بی‌قراری پیش‌از سفر



کاری برای رفع کدورت نمی‌کنم. احساس می‌کردم دوباره نوشتن مرا زنده خواهد کرد. ولی آن‌چه می‌نویسم را دوست ندارم و با همه‌ی این‌ها اگر حس راه‌رفتن روی تکه‌ای از پیاده‌رو بر فراز پرتگاه نبود، چقدر خوش بودم... من تنها، غمگین، غبارآلود و ناامیدم.


ویرجینیا وولف، یادداشت‌ها، 1920

۱۳۹۵/۰۵/۰۸

It Passes, Even When It Seems Impossible



«تین‌ایجر» را بردم کنسرت مازیارفلاحی. وسط این‌همه گرفتاری بیمارستان و سوگواری و وکیل و جراح. یعنی گفتم چرا این‌قدر پیله کردی به این پدر بیچاره و نق می‌زنی و گفت هیچی. بعد کاشف به‌عمل آمد که می‌خواسته موهایش را سبزآبی کند و پدرش دیوانه شده و خلاصه به‌قول خودش «هم رو پاره کرده‌ن». پدرش آمد جلوی خانه و سوییچ و تین‌ایجر را گذاشت کف دست من و توی گوشم گفت «قربون قدت. دربیار ببین این دردش چیه آخه». میدان صنعت با دوتا از دوست‌هاش قرار گذاشت که دنبال آن‌ها هم برویم قبل از کنسرت. سه‌تایی نشسته بودند عقب و «میک‌آپ» تجدید می‌کردند و روی دست‌انداز اگر می‌رفتم دادشان درمی‌آمد. یک‌بار هم تین‌ایجر پرسید که حجم‌دهنده همراهم هست و قبل‌ازاین‌که جواب بدهم گفت «از کی دارم می‌پرسم!». آرایش که تمام شد و همت شلوغ، شروع کردند به تغییر موزیک‌ها و اول‌ازهمه فلش من را پرت کردند توی داشبورد. به‌خودم قول دادم که ببین آدم باش به بچه خوش بگذرد. صدای اوپس‌اوپس ماشین هوا رفت. شیشه‌ها را بالا دادم. تین‌ایجر یک‌هو پرسید «تو دوست‌پسر نداری راستی؟» گفتم فعلا نه و سه‌تایی هارهار زدند زیر خنده. خودم هم خندیدم از خوشی‌شان. بعد سوال‌ها تخصصی‌تر شد و رسید به اولین‌هایم از «فرنچ‌کیس» و علف و «کره کردن» و الباقی. کم‌کم ساکت‌تر شدند. انگار بعدازمدت‌ها کسی را دیده باشند که راحت جواب سوال‌هایشان را بدهد. کم‌کم قیافه‌ها معقول‌تر شد، سوال‌ها جدی؛ نظرم در مورد رابطه و والدین و «گیردادن» و پول و «شوئر پول‌دار». یک‌قدری که لازم باشد نظرم را گفتم و اضافه کردم چهارتا سوال را هم بگذارید برای سر شام. راضی شدند و دوباره صدای ضبط هوا رفت.

***
کنسرت بامزه‌ای بود. اکثر نوجوان‌ها با مانتوی جلوباز، بلوند با تتوهای جدید، موهای مدل‌دار و سیگار به‌دست شبیه سه‌تای همراه خودم. جلوی در ورودی، خانمی گیر داد که فاق تین‌ایجر معلوم است و او هم می‌خواست سلیطه‌بازی دربیاورد که زن را کشیدم کنار و گفتم بابا یک‌شب کنسرت را کوفت نکنید. گفت وظیفه‌ی تربیتی شما که غافلید، گردن ماست. فکر کرده بود من مادرش هستم. گفتم پس زحمت بکش بگذار روی همان شانه‌ی کوفتی خود‌مان! رفتیم توی سالن و واویلا؛ دورترین سبک موسیقی دنیا به حال من شروع شد. گفتم بی‌خیال یک امشب ناصح نداشته باشند جای دوری نمی‌رود. هایپ‌ها را زدیم و همراه‌شان جیغ کشیدم، حرکت موجی رفتم و از این جنگولک‌های شب‌رنگ تکان دادم.
آخرشب اتوبان که هیجان‌ها و هورمون‌ها خوابیده بود و من اجازه داشتم فلش موزیک خودم را بگذارم، صندلی را داد عقب و گفت «تو به این خوبی چرا این‌طوری شد آخه؟» گفتم «زندگیه دیگه یه‌وقتایی نمی‌شه». پرسید «تنهایی سختت نیست؟». جواب دادم «یه‌وقتا چرا، یه‌وقتا هم نه». خمیازه کشید و گفت «من بیام پیشت مامانم بشی؟». نیشگون‌ش گرفتم که «هوووی مگه من چندسالمه بزغاله؟» قهقهه زد که «خب‌حالا، خواهرم». خوابش برده بود که رسیدم جلوی در. همایون شجریان داشت می‌خواند «تو هم شراب خودی، هم شراب‌خواره‌ی خود»، من داشتم به آرایش وارفته‌ی روی صورتش نگاه می‌کردم و این‌فکر که فرزندداشتن چه ترسناک و چه شیرین است. به پدرش مسیج زدم بیا پایین و یواشی پیاده شدم. تکیه دادیم به ماشین. پرسید «به‌هلاکت‌ت رسوند؟» و خندید. گفتم «بچه خوبیه. بساز باهاش. حرف بزن باهاش. هی بابابازی درنیار، عقل‌کل نباش. خودتو یادت رفته؟». گفت «سخته به‎‌والله بچه‌بزرگ‌کردن». گفتم «می‌دونم. سخته که زیربارش نرفتم. تو که شجاع بودی و زیر بار رفتی قشنگ انجام‌ش بده». پرسید «تو بهتری این‌روزا؟». گفتم «می‌گذره».

***
تین‌ایجر برایم سلفی‌اش را فرستاده با موهای سبزآبی، شبیه قورباغه و یک‌لب بزرگ استیکری که «عاشقتم» و پیغام صوتی که «واقعا دوست‌پسر نداری الان؟» و هارهارهار. می‌خندم. بلند و بلندتر و خودم را می‌بینم که دارم قهقهه می‌زنم از شیطنت‌‌اش. به پدرش مسیج می‌زنم «بیا اینم موی سبزآبی و دیدی که جهان کن‌فیکون نشد». توی آینه نگاهم به خودم می‌افتد و لبخند می‌زنم. بیست‌وشش‌روز از آخرین لبخندم گذشته است.

۱۳۹۵/۰۴/۳۱

Time is Dancing Badly



اومده بالای سرم می‌گه شت سوزوندی که! مثل فنر می‌پرم بیرون از اتاق و بین راهرو و آشپزخونه فکر می‌کنم کی تا حالا من غذا سوزوندم؟! برمی‌گردم سمتش که یه دری‌وری نثار کنم می‌بینم با نیش باز وایستاده جلوی در اتاق. میام بگم خیلی الاغی که نگام میفته به تیشرت سیاهش و دلم ریش می‌شه. خیال نداره درش بیاره فعلا. برمی‌گردم روی تخت، جلوی لپ‌تاپ که اون صدتا تا ایمیل رو یا بخونم یا پاک کنم یا دسته‌بندی کنم که هی جلوی چشمم نیاد. اگه کسی منو خوب بشناسه، می‌دونه نوتیفیکیشن باز نشده چقدر دیوونه‌ام می‌کنه. قشنگ می‌شه باهاش شکنجه‌‌ام داد. شده یه‌وقتایی از شدت حجم آزار یه‌نوتیفیکیشن که نخواستم یا نتونستم بخونم، رید/آن‌ریدش کردم که فقط نبینم که هی فلش نزنه منو بخون، منو بخون، منو بخون.

نشسته اون‌ور که نبینه صفحه‌ی ایمیلمو. می‌گم خب‌حالا چته بیا این‌ور. چیز خصوصی نیست لابه‌لاش. میاد. به موازات من دراز می‌کشه و روی گوشیش خبرای خودشو نیگا می‌کنه. من مثلا حواسم نیست. تیشرت سیاه چنگ انداخته ته گلوم. بدون نگاه می‌گم ولشون کن بابا. چیزی نمی‌گه. کلا چیزی نمی‌گه. شده مثل علی توی «چیزهایی هست که نمی‌دانی». از پنجره اون‌یکی اتاق بوی خورشت گوجه‌فرنگی میاد با سیر زیاد. می‌پرسم شمالیَن؟ می‌پرسه کی؟ می‌گم همسایه اون‌وری‌تون. می‌گه نمی‌دونم. غر می‌زنم که ازقبل تولدت این‌جا زندگی می‌کنین خیر سرت. می‌خنده. می‌گم اوه‌اوه شد دوبار. می‌گه چی؟ می‌گم تعداد خنده از صبح.

توی این چندسال کم‌خبری از هم ولی فهمیده بودم با مامانش قهره. می‌دونستم که اون‌ورم که می‌ره نمی‌بیندش. می‌دونستم ولی ژاله غذاخونگیای محشرشو رو گاهی بقچه‌پیچ می‌کنه می‌فرسته دفترش. اینم می‌دونستم که برای احترام به انزوای این‌چندسال آخر بابا کمتر می‌ره خونه. صبح ازش پرسیدم یه‌چیزی بگو درست کنم. گفت یه‌بار یه آش درست کردی با برنج و گوشت. گفتم اوووه چه یادته! گفت آره و کش‌و‌قوس داد به کمرش. تکیده شده توی اون تیشرت مشکی که داره منو می‌خوره از حجم غم. گفتم می‌دونی شبیه چی شدی؟ گفت چی؟ گفتم شبیه فازمتر توی لباس. غش کرد از خنده. گفتم شد سه‌بار. حالا برو کشک بخر. من باید پیازداغ درست کنم.





می‌دونم یه‌موقع می‌شه «باد بر آب»
اینو گوش می‌دادیم: Beekeeper


۱۳۹۵/۰۴/۲۷

«پتیاره»‌ات را داد بزن

 روز خیلی گه‌مرغی بود و من سگ بودم. خیلی سگ. وکیل‌های دوطرف باید باهم حرف می‌زدند و من هرچند ازابتدا بنا را گذاشته بودم بر دایورت روی تخمدان چپ اما خب آدم فکر می‌کند کار دایورت را کامل انجام داده؛ وقتی بلند می‌شوی و هی زرت‌زرت پروپرانولول (قحطی اسم)* می‌خوری یعنی جمع کن بابا، کدام دایورت، کدام اوج. هنوز روی صندلی مستقر نشده بودم که از روابط‌عمومی زنگ زدند بپر برو ساختمان شماره‌ی یک با «دکتر» جلسه و مدیون دوازده‌امامید اگر فکر کنید ساختمان شماره‌ی یک مثلا پنج‌تا بلوک آن‌ورتر است. یعنی قشنگ بلند شو برو یک‌طرف دیگر شهر. پرسیدم جلسه‌ی چی دقیقا؟ گفتند یهویی و اضطراری و کوفت و زهرمار و یک گزارش عملکرد سالانه هم همراه‌تان باشد بد نیست. گفتم سگ‌خور و شروع کردم به بالا و پایین کردن فایل سبز اکسل و خداوند می‌داند که من چقدر چقدر از اکسل متنفرم. پرینت گرفتم و منتظر راننده شدم و توی گرمای وحشی راه افتادیم سمت جلسه. گفتم آقای فلانی آن کولر لامصب را روشن کن لااقل. گفت خانم کولرها را سازمان شارژ نکرده امسال و باد گرم می‌زند اگر می‌خواهید روشن کنم. گفتم بله روشن کنید و دریچه‌ها را هم بچرخانید سمت خودتان. خندید. گفتم الان من شوخی دارم با شما؟ چیزی نگفت و اخم‌ها را انداخت و تا آن‌جا حرف نزدیم.

پنج‌دقیقه از جلسه که گذشت فهمیدم دلایل اضطرار و علت دعوت را. این‌که چطور لابد می‌توانند این‌وسط یکی را که هم کارمند خودشان باشد و هم رفیق طرف مقابل به‌عنوان یک«نایس» برگزینند که ماله کشیده شود و رد شود و تمام شود. توی دلم گفتم بنشینید تا من ماله‌کش باشم و این‌قدر تکه‌کنایه بار «دکتر» کردم که مطمئنم تمام مدت در ذهن‌اش می‌گفت پروردگارا این «پتیاره» را چرا استخدام کردیم؟ فردایش ماندم خانه. گفتم آیفون را هم می‌بندم که فقط بتمرگم. دوهفته است نخوابیده‌ام به‌شکل آدمیزادی. ولو روی تخت، توییتر را باز کردم و از مسائل دوهفته‌ی گذشته این‌قدر مزخرف خواندم و شنیدم که یک‌لحظه گفتم ببین بدبخت‌جان یا این‌قدر زن باش برو بزن دهن نصف‌شان را صاف کن یا بکش بیرون از شبکه‌ اجتماعی که نبینی و نخوانی که راه دوم را انتخاب کردم.** دوباره یاد جلسه افتادم توی دلم گفتم کره‌بزها من را این‌وسط می‌خواهید بگذارید؟ من با این آدم‌ها تاریخچه دارم و مثل شما این‌قدر پفیوز نیستم که رفاقت با عزیزانم را به‌خاطر فرمت قرارداد با شماهایی تاخت بزنم که برای «میز»، مادرتان را می‌فروشید.

ماشین برادرم را برداشتم و گفتم بروم یک‌سر فلانی را ببینم که حالش بهتر شده یا نه و یک حماقتی کردم انداختم توی یکی از کوچه‌های یوسف‌آباد. کوچه تنگ و دوطرف پارک. ماشین جلویی یک شاسی‌بلند پت‌وپهن بود که یک‌هوهوس کرد توی سه‌سانت جا پارک کند. علامت داد که برو عقب. علامت دادم که یک ایل ماشین پشت سرم است دقیقا کجا بروم عقب؟ سرم را آوردم از شیشه بیرون که «برادر من جا نمی‌شوی بی‌خیال شو» که علامت بدی نشان داد و زیرلب یک‌چیزی گفت که تشخیص‌اش سخت نبود. خاموش کردم و آمدم بیرون و زدم به شیشه‌اش. گفتم «دردت چیه الان؟». از عقب بوق می‌زدند؛ همان چندنفری که زورشان آمد نفری دوسانت بروند عقب که من هم بیایم عقب و قائله به این‌جا نکشد. داد زدم سرشان که «الان مشکل منم؟». قبلا اگر بود هول می‌کردم، خیلی. حالا همان دایورت چراکه چندوقتی‌ست عادت دارم به غیورمردی‌ها؛ آخرین غیورمرد پای منافعش که وسط آمد مثل بلبل جلوی خانواده اسرار هویدا کرد این‌ها که مردم غریبه‌ی خیابان‌اند. شاسی‌بلند، شیشه را پایین نداد و از توی ماشین چسبید به فحاشی بعد هم که دید نمی‌تواند پارک کند، فرمان را چرخاند، گازش را گرفت و رفت. مثلا قهرمان شد.

یک‌بار به فلانی گفتم چرا زیاد در شبکه‌های اجتماعی نیستی. گفت اگر دیدن شماها باشد که می‌بینم، حرفی هم باشد فیلم می‌سازم، عکس می‌گیرم. من حرف‌اش را گذاشته بودم به‌حساب سال‌ها دلخوری شخصی. این‌روزها بیشتر می‌فهمم معنی ته ذهن‌اش را؛ که چقدر ماها حرف می‌زنیم، نظر می‌دهیم و هم می‌زنیم اما رفتارمان مفلوک و حقیر است درست مثل راننده‌ی شاسی‌بلند پت‌وپهن، که جرات نمی‌کند از ماشین پیاده شود یا شیشه را پایین بکشد. گاز می‌دهد و حین دررفتن «پتیاره» را می‌گویند. دست من بود ترجیح می‌دادم این‌قدر وزن می‌داشت که حداقل پیاده شود و این را توی صورتم بگوید. از پشت شیشه متلک گفتن، هنر خاصی لازم ندارد؛ لوازم‌اش یک مقدار وقاحت است و تعدادی آدم که دست بزنند و ماشالا بگویند.






* انشاالله جسارتم به پروپرانولول، خدای‌نکرده خاطر لطیف جامعه پزشکی را نیازارد. می‌دانم روحیه حساسی دارند و سواد اندک ما «آدم‌های عادیِ غیرمتخصص» را درک می‌کنند.

 ** این‌جا تایم‌لاین نیست که مجبور به دیدن باشید. خوشتان نمی‌آید، حس می‌کنید مزخرف می‌گویم یا هر چیز، شما هم راه دوم را انتخاب کنید.