۱۳۹۷/۰۷/۱۰

“In France, I got used to seeing men die. Never got used to seeing horses die. They die badly” *


تمام یک‌قسمتِ پیکی‌بلایندرز را روی تردمیل دویده‌ام. پاییز همیشه پرانگیزه‌ترم می‌کند. درست وقتی بوی برگ می‌آید، بوی چنارها بلند می‌شود. هفته‌ی گذشته مهمان برادرم بودم. ویلای دنج جنگلی اجاره‌ای، هیجان‌انگیزتر از چیزی بود که در عکس‌ها دیده بودم. تا جان در بدن داشتیم فیلم دیدیم و پیاده‌روی کردیم و ماهی‌کبابی خوردیم. همیشه این خلوت‌گزینی‌اش را تحسین کرده‌ام؛ این دوری از هیاهوی اغراق‌آمیز جهان درعین زندگی کردن، حسادت‌برانگیز است. این‌که در تهران، نیویورک، فومن یا فلان آبادی تفرش، این قابلیت را داشته باشی که تمیز زندگی کنی و با استاندارد، غبطه‌برانگیز است و خیلی هم ربطی به درآمد ندارد. او بلد است چه بخرد، کجا را اجاره کند و چگونه سرحال نگه‌ات دارد. آموخته که همیشه روغن‌زیتون و پاپریکا و جعفری تازه داشته باشد و با ساده‌ترین موادغذایی کولاک کند. با همین استاندارد فیلم ببیند، موسیقی گوش بدهد، کتاب بخواند. 

حالا برگشته‌ام. خیلی سبک‌تر از وقتی که رفتم. هنوز غوغای ارز و گرانی و تحریم هست؛ برای همه هست، برای من هم. یاد گرفته‌ام اما که اگر درگیرش هستم، اسیرش نباشم. جدال با مشکلات زندگی آزار می‌دهد اما در اسارت مشکلات بودن، جان‌فرساست. اسفناج‌های قشنگی را که صبح با سلام و صلوات خریدم به پیازداغ اضافه می‌کنم، میوه‌های پیرشده در یخچال را برای لواشک شدن در دیگ می‌ریزم، قسمتی دیگر از پیکی‌بلایندرز را می‌گذارم و منتظر پیامک بانکی حقوق‌ام می‌مانم.




*Thomas Shelby



۱۳۹۷/۰۶/۲۰

Saber, Tahmineh, Bahareh And Others

از شنیدن مانیفست‌های مدام سلبریتی‌ها از موضوع هسته‌ای تا گرانی خسته‌اید؟ از رونمایی از نمایشگاه‌های سطحی، نیمه‌جعلی و کتاب‌های چندصدهزارتومانی‌شان متاسف می‌شوید؟ از عکس‌های رنگارنگ‌شان در مزون‌ها و آرایشگاه‌ها به‌تنگ آمده‌اید؟ از این‌که هرروز جمع می‌شوند و خودشان از خودشان قدردانی می‌کنند منزجرید؟ راستش را بخواهید این‌طور نیست؛ شما هرروز صفحات‌شان را می‌بینید، اینستاگرام‌شان را دنبال می‌کنید، با آن‌ها سلفی می‌گیرید و کمپین‌های دیمی‌ توییتری‌شان را هم‌خوان می‌کنید. کار بدی نمی‌کنید، مطلقا. دموکراسی یعنی هرکس بتواند هر کتابی چاپ کند و هر نقاشی و عکسی را در نمایشگاهی قاب بگیرد. دموکراسی یعنی هرکس حق دارد حرف بزند. هر حرفی و خب این همان بخش مزخرف دموکراسی است که بعضی‌هایمان دوست نداریم؛ همان بخشی که از ارسطو و افلاطون تا میلتون فردمن، «مصائب دموکراسی»‌اش می‌خوانند. ولی مگر شما این سطح از لیبرالیسم کمیت‌گرا را دوست ندارید؟ مگر چپ‌ها را همیشه پاره نکرده‌اید وقتی از «مواهب لیبرالیسم برای خرده‌سلبریتی‌ها» می‌نویسند؟ و مگر جز این خواسته‌اند، خواسته بودند که در کنار گالری‌ها، تئاترها، سینماها و نشرهای «آدم‌معروف‌ها»، کمی جا برای بقیه هم باشد. بقیه؛ همان طبقه‌ای که ازقضا باسوادند، خوب نقاشی می‌کشند، موسیقی را می‌فهمند، قلم‌شان جان دارد و فقط پول ندارند. ولی شما بی‌پول‌ها را دوست ندارید. بی‌پول‌ها جذاب نیستند. مگرنه؟



۱۳۹۷/۰۶/۰۷

"Consider the pigeon just a pigeon...There are lots of pigeons in Paris." *


دست من اگر بود به‌جز آن نوبل 2013، یک نوبل جداگانه هم به داستان کوتاه «دالی»ِ آلیس مونرو اهدا می‌کردم بس‌که هوشمندانه و جزءنگر است و توجه به تمام اجزاء اتمسفر قصه، خواننده را میخکوب می‌کند. ظاهر داستان در نگاه اول، یک روایت روزمره‌ی «‌زن و مَرده» است اما در بطن آن نخ‌هایی کشیده می‌شود که سطحی دیگر از روایت روزمره را نشان می‌دهد. اگر باز هم دست من بود می‌رفتم از مونرو می‌خواستم بیاید و این داستان را بدهد میشائل هانکه بسازد؛ جان می‌دهد برای همان ریتم آرام دوربین، کاشته شده در جایی که بیننده از شدت فکر کردن خفه شود و خشم درون راوی را بی‌پرستیژ و زرق‌و برق به‌نمایش بگذارد. گاهی حیف‌ام می‌آید که ادبیات و سینما هنوز هم دیربه‌دیر یکدیگر را پیدا می‌کنند.



 * تیتر، نقل قولی از هانکه است.

۱۳۹۷/۰۵/۳۰

The Simple Question That Can Make or Break



قبل از سفر در واتس‌اپ برایش نوشتم «می‌دانی چرا چشم‌هایم را ریز کرده بودم آن‌روز و به‌ تو برخورد؟ برای این‌که مثلا از نظرم همایون شجریان که زمانی دوست‌اش داشتم -ولی نه به اندازه‌ی پدرش و این را هم می‌دانی-، با پورناظری‌ها و نعمت‌الله‌ها حیف شد و من همیشه می‌ترسم تو هم با این‌میزان از استعداد و البته با این‌همه بادمجان‌دورقاب‌چین حرفه‌ای، حیف شوی. برای همین هربار در سینما در مقابل کار جدیدت با ترس‌ولرز از خودم می‌پرسم یعنی چه کرده؟ واکنش‌ها چطور است؟». یک‌ربع بعد جواب داد «راستش مخاطب برایم اصلا و ابدا مهم نیست. تو برایم مهمی. آن بیرون، کف‌زن و فحش‌ خواهرمادربده تا دل‌ات بخواهد هست».
در سفریم و صدبار در هر انقباض و انبساط خواسته‌ام بپرسم اگر بخواهم مخاطب باشم چه؟ مرز بین منِ دوست و منِ مخاطب کجاست مگر؟ می‌تواند باشد اصلا؟ تا کجاست این خط؟ از کجا کنار کارما تمام و مخاطب شروع می‌شود؟ پس یعنی تمام این مدت وقتی نظرم را می‌پرسیدی –چون همیشه می‌پرسی- نظر را دوستانه نگاه می‌کردی و نه عقیده‌ای از یک مخاطب؟ آن‌وقت‌هایی که داری با تمام وجودت گوش می‌دهی که ای کاش فلان اکت‌ات آن‌طور می‌بود و بعد «بزن قدش» را می‌گویی، من کدام‌ام؟ من کجا ایستاده‌ام اگر خودم باشم؟ چرا هرکس سهمی از روح آدم را برمی‌دارد و بعد یادش می‌رود آن را سر جایش بگذارد؟



۱۳۹۷/۰۵/۲۱

The world is what it is; men who are nothing, who allow themselves to become nothing, have no place in it

«اگر به صف مورچگان نگاه کنید، خواهید دید بعضی از مورچه‌ها از صف جدا شده یا راه خود را گم کرده‌اند. صف، مجال آن ندارد که به‌خاطرشان درنگ کند؛ به راه‌اش ادامه می‌دهد. گاهی از‌صف‌جداماندگان جان می‌بازند اما حتی این هم در صف اثری ندارد. دور جسد کمی ازدحام می‌شود و بالاخره با حمل جسد، شلوغی فیصله پیدا می‌کند - انگار که اتفاق کم‌اهمیتی بوده است و در تمام این‌مدت، کار خطیر ادامه می‌یابد و همه‌ی آن‌ خوش‌مشربی‌های ظاهری، آن مراسم خوش‌و‌بش با مورچه‌هایی که از روبه‌رو می‌آیند، از لانه‌هایشان می‌آیند و یا به لانه‌هایشان می‌روند، بی‌وقفه ادامه پیدا می‌کند. بعد از فوت پدر وضع همین بود ...».



خالق نابغه‌ی سطور بالا- سِر وی اس نایپل- امروز در لندن درگذشت. امروز هم استعداد دیگری دنیا را ترک کرد. جهان کم‌کم دارد به گورستانی غیرقابل زیست تبدیل می‌شود که در آن شبه‌آدم‌های‌گوشی‌به‌دستِ‌پرحرف در غیاب فرهیختگان، بلندگوها را در دست گرفته‌اند.