۱۳۹۳/۱۱/۱۰

از روزها



زمستان هشتاد‌و‌شش است؛ همان زمستان پربرف معروف که تهران یک‌هفته قفل شد٬ همان زمستانی که مسیر زندگی‌ام صدر و دیباجی بود. بود. زمستان هشتادوشش است. از ختم مرضیه برمی‌گردیم. چهارصبح می‌رسیم تهران. کولاک است و تا ته کوچه به خانه‌ی تو برسیم٬ برف یقه‌مان را پر کرده است. دوتا پتو بیشتر نداری. یکی را پهن می‌کنیم زیرمان و می‌خزیم میان آن‌یکی و هم‌دیگر را محکم بغل می‌کنیم. پیچیده درهم٬ من پنجره را نگاه می‌کنم و این‌قدر نگاه می‌کنم تا خوابم ببرد. خوشبخت‌ترینم.

کوکوی تره‌فرنگی درست می‌کنم. عاشق هرغذایی‌ست که تره‌فرنگی دارد. توی حمام است. ریش می‌زند و من به خرده‌ریش‌های پخش‌شده‌ی بعدش فکر می‌کنم. ترمز مغزم را می‌کشم که هی لامصب آرام باش! «زیره هم توش زدی؟» صدایش را می‌شنوم. زده‌ام. می‌روم کنار پنجره. به محسن فکر می‌کنم که از تشییع برگشته و حالا چه دل بی‌قراری دارد. دستم بوی دارچین می‌دهد و آن‌سوی خانه٬ ام‌کلثوم چیزی غریب می‌خواند. می‌‌پرسد که از سفر برایم چه بیاورد. می‌رود خراسان برای فیلم؛ تربت‌جام٬ حیدریه. می‌خندم که یکی از آن حاج‌‌قربان‌های سلیمانیِ دوتارنواز که بنشیند همین گوشه٬ کنار پنجره و تا سحر بنوازد و دم بگیرد. می‌خندد. کوکوها را برمی‌گردانم که طرف دیگر سرخ شود. تربچه‌ها را در کاسه سفالی می‌چینم. دوغ را با پونه هم می‌زنم و پنجره را باز می‌کنم. زمستان است و فاصله‌ام با آن زمستان خوشبختی به اندازه چندین‌متر برف است. چیزی از دلم رفته است؛ چیزی غریب٬ محو٬ کم‌رنگ.

۱۳۹۳/۱۰/۱۶

Wintertime Holyness



فاکس‌کچر می‌بینم٬ باید درموردش بنویسم. میشل تورنیه می‌خوانم٬ باید ترجمه‌اش کنم. به مشاور دانشگاه زنگ می‌زنم٬ مشورت می‌گیرم. به دکتر سرمی‌زنم٬ قرص‌ها را تمدید می‌کنم. به دوستی ایمیل می‌‌نویسم و حال سردبیر را می‌پرسم. خیلی از دنیا عقبم. در این صدوده‌روزی که در هپروت بوده‌ام٬ جهان به‌اندازه‌ی لازم چرخیده و خیلی از کارها زمین مانده. حالا اینجا هستم. کلم‌ها را ریز می‌کنم و لابه‌لای پیاز‌های طلایی تفت می‌دهم و زیره و شوید اضافه می‌کنم. یک‌دست قاشق و یک‌دست سیگار توی تراس جولان می‌دهم. باد خنکی می‌وزد و سرحال می‌آیم. صدوده‌روز گذشته است و حالا دیگر تا ته‌اش رفته‌ و بی‌حس‌ام. برنامه روزانه را روی کاغذ نوت نوشته‌ام و چسبانده‌ام روی در ورودی که جلوی چشم باشد. یک خروار کتاب خریده‌ام و یک پازل هزارتکه‌ای را روی میز پذیرایی ولو کرده‌ام. تحمل نعمت خوبی‌‌ست٬ فراموشی نعمتی خوب‌تر. کاش به‌جای اولی٬ دومی در ژن‌هایم تقویت شده بود.

بعداز چهارماه کذایی تمام اعتماد‌به‌نفس باقی‌مانده را جمع کرده‌ام که بروم در یک جمع شلوغ. می‌دانستم که خیلی‌ها را می‌بینم و می‌دانستم که از زیر دیدار خیلی‌ها فرار می‌کنم. آن‌ها که گیرم می‌اندازند به‌لطف و جویای حالم می‌شوند٬ چیزی جز یک لبخند بی‌معنی یخ ندارم که تحویل‌شان بدهم. هنوز زمان لازم دارم٬ هنوز در نقاهت‌ام.

کرم‌پودر را روی گودی زیر چشم می‌مالم٬ رژلب را با انگشت پاک می‌کنم٬ شال را مثل کولی‌ها دور سرم می‌پیچانم و یک خیابان مابین‌ را پیاده می‌روم. بهترم و برخلاف انتظارم از نگاه کسی فرار نمی‌کنم و با همه می‌خندم. چایی می‌خورم و کتاب‌ در‌دست٬ مسیر آمده را پیاده برمی‌گردم.

۱۳۹۳/۱۰/۱۱

از دردها



«تیلدا سوئينتون» یک‌بار در مصاحبه‌ای در پاسخ به این سوال که چه‌چیز شما را هرروز از رختخواب بیرون می‌کشد٬ این‌طور جواب می‌دهد: «من آدم معاشرتی هستم. عاشق اینم که با یک‌نفر اختلاط کنم. دوست دارم یک‌طرف مکالمه یا موقعیتی باشم که در آن یکی قرار است یا ممکن است مرا غافلگیر و سرگرم کند. کلی‌ترش می‌شود این‌که از شریک داشتن خوشم می‌آید. چه در کار٬ چه در زندگی. که معنی‌اش این نیست که تنهایی را دوست ندارم».


اگر یک‌نفر تا‌به‌حال توانسته باشد مرا توضیح بدهد٬ تا این لحظه٬ خانم سوئینتون بوده است. آدم معاشرت/غار این‌طور آدمی‌ست؛ آدمی که یک‌شب را مست و شنگول در کنار دیگران سر می‌کند و فردا می‌تواند٬ این امکان را داشته باشد که دوازده‌ساعت کامل برای خودش تنها باشد. آدمی که حق دارد کنار همراهی و همنشینی و همدلی و باقی «هم»‌ها٬ خانه و دقایق و دوستان و اشیایی فقط و فقط برای خودش داشته باشد و همه‌چیز برای share کردن نباشد. آخ که چقدر در تمام زندگی‌ام آدم‌ها٬ دور و نزدیک٬ «تیلدا»بودن‌ام را بر سرم کوبیده‌اند. چه سردرد دارم سال‌هاست.




ترجمه‌ی مصاحبه را می‌توانید در شماره دی‌ماه ماه‌نامه 24 بخوانید.