۱۳۹۶/۰۴/۱۳

The Caucasian Chalk Circle



روزهای بدو بدو. گز کردن این‌سازمان و آن‌یکی. برزخ. جواب‌های نصفه‌نیمه. همه‌چیز در عدم قطعیت. همه‌چیز محلول در هایزنبرگ. روزهای آزمون دوستی. خشکسالی و دروغ. حذف و اضافه؛ با عشق، با دلتنگی، با بی‌خاصیتی تمام. روزهای حرف حرف حرف. شیک، توخالی. خالی. خالی ترسناک. روزهای محک شخصی. روزهای غرزدن ممنوع. خفه. هیس. تو هم مثل بقیه. روزهای دویدن، سخت دویدن. روزهای قول‌های عمل‌نشده‌ی بسیار و یاری‌های کوچک دل‌چسب. روزهای دست‌به‌زانو، سر بالا. روزهای آیین سوگواری، سالگرد، فقدان. روزهای یادم باشد شانه‌اش باشم چون سزاوار است. روزهای استرس حاشیه‌ها، دوربین‌ها، زردها؛ که نباشم، که کنارش دیده نشوم. روزهای کلمات تیز بر پوسته‌ی روح نازک از حیث رقت. روزهای بدو بدو. روزهای پیچاندن و پیچیدن به شکلک و تلخ‌خند. روزهای بیم و امید. روزهای قدم‌های لرزان روی پل معلق عشق. روزهای کنکور اعتماد. روزهای امضای اساس‌نامه‌ها، پیمان‌نامه‌ها، قراردادها، صورت‌جلسه‌ها و هرآن‌چه که اعتبارش کاغذ و باد هواست. روزهای بنگاه و دروغ و بیمه و مالیات. روزهای بیمه‌نامه هنوز بوی عطرت را می‌دهد. روزهای دایره گچی قفقازی، روزهای یادآوری و فراموشی. روزهای دوست بدقلق، وکیل خوب. آخ که وکیل خیلی خوب. روزهای استعلام استعلام استعلام. روزهای جلسات طولانی صنفی، توجیه صنف مزخرفی که قرار است عضوشان شوم و بله زندگی همین‌قدر سایه‌روشن است؛ پاره می‌شویم چیزی بشویم که دوست نداریم. روزهای توضیح خود، توضیح جدوآباد خود و توضیح گذشته. بی‌کم‌وکاست، شفاهی، کتبی. روزهای معاشران بسیار بسیار بسیار بسیار و رفقای کم، خیلی کم، انگشت‌شمار. روزهای پیغام‌گیری که بی‌وقفه فلش می‌زند و تلگرامی که جز چهارنفر بقیه میوت شده‌اند. روزهای مدیران سینمایی حقیر‌، نوچه‌های حقیر‌تر و هیولاهایی که برای میز، آخ ای میز، خانمان افراد را بر باد می‌دهند، نان می‌بُرند. روزهای به عقب برنمی‌گردیم چون اساسا در عقب زندگی می‌کنیم. روزهای تجاوزات روحی و پذیرش عمومی؛ روزهای هفت مجوز می‌دهیم و سه‌تا نمی‎دهیم و ببینید که هفت از سه بزرگ‌تر است. روزهای تعلیق. گرم و بی‌نسیم و سرشار از ریزگرد. می‌دوم. می‌دوم و یاد می‌گیرم و می‌دانم وقت تنگ است. شنا می‌کنم، مسابقه می‌دهم و از تصمیمات تلخِ به‌اجبارم راضی‌ام. به‌شکل هولناکی راضی‌ام. طول و عرض استخر را هزار‌بار طی می‌کنم و هربار، هزار مرتبه نحیف‌تر و عاقل‌ترم. دیگر برده‌ی کلمات نیستم، شعر فریب‌ام نمی‌دهد و هرآن‌کس که نقش دانای کل تمام قصه‌‌ها را زیبنده‌ی خود بداند از زندگی‌ام حذف کرده‌ام.

۱۳۹۶/۰۴/۰۱

about a breeze inside



هارون نجفی‌زاده یه مصاحبه داره با اسماعیل یون، استاد دانشگاه کابل. یه‌جایی از مصاحبه برمی‌گرده و خیلی شیرین می‌گه شما کنارش (حکمتیار) می‌شینید و «در آغوشش داخل می‌شید». افغان‌ها به بغل کردن می‌گن «در آغوش داخل شدن» و یه شعفی رو تزریق می‌کنن به فعل بغل که آدم کیف می‌کنه. خیلی‌وقته کلمه‌هاشونو می‌شمرم از قشنگی، از حسی که پشتش هست، از شعری که فریب نداره از بس واقعیه، از بس آروم و محجوبه. شوخی‌هاشون حتی که یه حزن غریب قشنگ داره، که نرمه، که خنکه. یاد استاد گچ‌کار باغ‌فردوس می‌افتم که پشت پنجره ریزریز زیر لب برای دل‌ش می‌خوند، محزون و رنجور. من گوش وایمیستادم وقت آواز. یه‌جاهاییش رو نمی‌فهمیدم ولی «وطن» توش زیاد بود و «ماندَه». انگار که دلش تنگ شده بود برای کابل، برای هِرات، برای مزارشریف. هارون نجفی‌زاده با قشنگی تمام می‌گه در آغوش داخل شدن و یه نسیم نرم می‌پیچه توی دلم. دوتا زردآلو از توی پیش‌دستی برمی‌دارم و می‌برم که بذارم روی میزش. دلم می‌ره تا دور، تا خیلی گذشته، تا خیلی بی‌قراری.

۱۳۹۶/۰۳/۲۶

Et J'étais Siii Très Loin



اواخر سال وبا بود. روبه‌روی آینه بودم و موهایم را جمع می‌کردم بالا و حواسم می‌رفت پی آن سفر جاده‌ای که هنوز تصمیم نگرفته بودم در موردش. حواسم می‌رفت پی پانصدوپنجاه‌ کیلومتر راه که می‌دانستم حرف نمی‌زنم. می‌دانستم صندلی را کمی می‌خوابانم به عقب و زل می‌زنم به سمت راست جاده و نهایت‌اش وقت چای‌خوردن که قند را سمت‌ام می‌گیرد، می‌گویم نه. موهایم را جمع کردم بالا و رفتم، حرف نزدم و پانصدوپنجاه کیلومتر، چای را تلخ سر کشیدم.
تمام موزیک‌های جهان را گوش دادیم، همه‌ی‌ جاهای نرفته را گشتیم و تا توانستیم از درودیوار عکس گرفتیم. در بازگشت به تهران اما می‌دانستیم که تمام شده و این‌چیزها زور برنمی‌دارد؛ نسیم داغ تهران شلاق می‌زد و ما کمدها را خلوت می‌کردیم؛ اواخر سال وبا بود و وبا واکسن نداشت.

۱۳۹۶/۰۳/۱۶

تقدیم به اسکار وایلد، با عشق و نفرت



کارگردان می‌گه با مثال برام بگو. جواب می‌دم مثلا فکر کنین برای نمایش یه‌بدجنسی که ته‌ش یکی رو تقریبا نابود می‌کنه، سه‌تا گزینه داشته باشین: لیلا حاتمی، هانیه توسلی، ویشکا آسایش؛ الان بلافاصله ته ذهن‌تون دارین به کی فکر می‌کنین؟ می‌خنده که ویشکا آسایش. می‌گم دقیقا همین، منظورم دقیقا همین پیش‌داوری توی ذهنه که حتی وقتی ممکنه شک کنین ولی به‌عنوان اولین گزینه میاد توی سرتون. می‌گم شما اگه خیلی زیرک باشین یه‌چیزی می‌نویسین که ته‌ش می‌فهمیم حاتمی هم می‌تونه (خدایا می‌تونه!) همین‌قدر بدجنس باشه در حق آسایش، کار هم خوب درمیاد ولی اکثر مخاطباتون دوست ندارن، دوست دارن برعکس باشه، چون باور دارن برعکسه. چون لیلا حاتمی همیشه اون «آدم نایس»ه است؛ اون ساده‌پوشه، کم‌آرایشه، کتاب‌خونه، همیشه‌قربانیه. هانیه توسلی؟ خب روش اختلاف هست ولی مقام دومه. ویشکا آسایش ولی خوراک لوح ذهنی‌مونه. نیست؟ موهای فر و نه صاف، آرایش‌دار همیشگی، تن صدای مواج و به‌اندازه‌ی دودست کارنامه واسه نقشای اغواگرِ بدجنس.

دیگه نمی‌خنده فقط گوش می‌ده. می‌گم شمارو من و بقیه خوب می‌شناسیم که چه حرفه‌ای هستین توی انتخاب بازیگر ولی بهم بگین چرا، چرا وقتی پای خباثت وسط میاد حتی شما هم ثانیه اول توی ذهن‌تون به لیلا حاتمی فکر نمی‌کنین؟ می‌گه آره چه ترسناک، چه ترسناک‌ایم ماها. می‌گه چاره چیه؟ حالا من می‌خندم که چاره نداره چون اون لیلا حاتمیه؛ توی یه‌بازه زمانی این تصویر رو ساخته و ویشکا آسایشه نساخته و حالا اگه خودشو بکشه هم نمی‌تونه ثابت کنه، نمی‌تونه گزینه‌ی اول توی ذهن بقیه نباشه؛ ویشکا آسایشه شهیدنمایی رو هیچ‌وقت بازی نکرده، ولی حاتمی همیشه اون بهتری بوده که نذاشته بدجنسی‌هاشو کسی ببینه که حالا حتی بشه شک کرد، حتی شمای نویسنده و کارگردان، حتی برای همون یه‌ثانیه اول.
می‌پرسه خب ته‌ش باید یاد بگیریم یه تمرین ذهنی کنیم که این‌طوری نمونیم. نه؟ می‌گم بعید می‌دونم. من فقط یاد گرفتم از آدمای «خیلی خوب» بترسم؛ خیلی بترسم.

۱۳۹۶/۰۳/۱۴

What I need Is The Old Spurt



زندگی در رادمل مثل نوشیدن اندکی آبجوی سبک است. خانه بوی نم می‌دهد و به‌هم‌ریخته است ولی چاره‌ای نیست. روزها همچنان بلندتر می‌شوند. آن‌چه نیاز دارم یک فوران قدیمی است. دیگر نمی‌خواهم درون‌گرا باشم؛ خوابیدن، تنبلی، در خود فرورفتن، خواندن، آشپزی کردن، دوچرخه‌سواری و یک کتاب سخت و پر از سنگلاخ. این تجویز من است.


یکشنبه، 26 ژانویه
و. وولف