۱۳۹۷/۱۱/۲۶

نامه‌ی وارده


امشب به‌قدر همه‌ی سی‌و‌اندی‌سال زندگی‌ام به لب و چانه دخترها نگاه کردم، به فرم انگشت‌های‌شان. چقدر کرم‌پودر ماسیده روی چانه دیده باشم خوب است؟ چقدر رژ لب نامرغوب؟ چقدر لب‌های باریک، برجسته؟ چقدر پروتز کشف کرده باشم توی لب‌ها خوب است یا خط لبی که خارج از خط طبیعی قرار است لبی را بیشتر نشان بدهد؟ چقدر چانه‌های قدری عقب‌تر یا قدری جلوتر از معمول؟ چندتایی می‌شد باشند، ناخن‌هایشان اما مصنوعی بود. یکی‌شان نگین داشت سر ناخن‌ش. انگشت‌ها یا دراز بودند یا توسری‌خورده و کوتاه، زیادی کوتاه. خیلی‌ها را هم از دور دیدم. انگشت‌هایشان پیدا نبود. لب و چانه هم غیر واضح. نمی‌شد باشند. یکی زیادی دیلاق بود، متانت نداشت توی راه رفتن، آن یکی سینه‌هایش زیادی گنده بود، زیادی آویزان، یکی دیگر روسری‌اش بی‌سلیقه بود، بدرنگ بود. یکی کفش‌های پاشنه‌دار داشت. خب تو با این شرایط نمی‌توانستی بوت ده‌سانتی بپوشی. می‌توانستی؟ یکی از کنارم گذشت، امتیازش داشت نزدیک می‌شد، جوش داشت توی صورت‌اش،‌ پوستش چرب بود، چرب و کلفت. تو نمی‌توانستی باشی. تو باید همان‌گونه می‌بودی که شایسته است. متین، موقر، با یک شال یشمی یا سدری با یک پوست درخشان و یک گویشی که حالا یادم نیست چطور بود ولی خوشایند بود و منحصربه‌فرد بود. یک‌جایی توی دیوانه‌بازی بوبن، دخترک می‌گوید دوست‌داشتنی‌بودن جایی اتفاق می‌افتد که پی‌اش نمی‌گردی، برایش برنامه نمی‌ریزی. درست همان‌جایی که تو می‌روی روی سن و حتی جایی به جای واژه «می‌کنند» می‌گویی «می‌نمایند» و من توی ذهنم ازت غلط می‌گیرم و خودت هستی و وقتی با من دست می‌دهی، محکم دست می‌دهی و من شبیه عکس گوشه گوگل‌تاک هستم و بیشتر از هر پیرمرد هیزی، لب و چانه‌ی دخترها را دید زده‌ام، امشب. 


.
ممنون‌ام از نامه‌ات نونِ عزیزم و آخ که اگر بدانی چه گرمایی تزریق کردی به حال خوب این‌روزها. آخ که اگر بدانی.

۱۳۹۷/۱۱/۰۹

.

چیزی در دل‌ام شاد است؛ جوانه‌مانند، ترد، تازه. چیزی از زیرِخاکستردرآمده، صیقل‌خورده، گداخته و مخملین. آن‌قطره‌ی شادِ به‌زور پنهان‌شده در گوشه‌ی چشم‌ام که نگه‌اش داشتم تا به آسانسور برسم، که رییس دانشکده و معاون آموزش نبینندش تا دکمه را بزنم تا به همکف برسم. چیزی در دل‌ام شاد است بس‌که سال‌ها دویده بودم و نرسیده؛ نرسیده از هشتادوهشتِ دهشت، از پسِ دولتِ بهار، از گذر تدبیر و امید. ثبت شود به‌تاریخ امروز نهم بهمن نودوهفت، که دانشگاه درهایش را به‌رویم باز کرد. ثبت شود به‌تاریخ امروز که چیزی جوانه‌مانند در دل‌ام شاد است و می‌دوم به‌سوی آسانسوری که اشکِ گوشه‌ی چشمم را امان داد که کسی نبیند؛ به‌حرمت سال‌هایی که حسرت تدریس با هزاربهانه گره شد در گلویم که حالا به طبقه‌ی همکف ساختمان مرکزی برسم، با برگه‌ای در دست تا اشک‌هایم راحت با باران صبح یکی شود. چیزی در دل‌ام شاد است که «فاتح شده و خودش را به‌ثبت رسانده» لاجرم.
بروم کمی چای دم کنم، نیمه‌ی غایب بخوانم و دلی سبک کنم به اشک، به لبخند، برای سال‌های رفته، برای سال‌های مانده.

۱۳۹۷/۱۰/۱۱

"You never know what you might find, When dreams come true" *

روز اول دوهزارونوزده، از آن‌روزهای جلاله است ظاهرا؛ کارت هوشمند ملی و مهم‌تر از آن شناسنامه‌ی تازه را درعرض پنج‌دقیقه تحویل گرفتم. پنج‌دقیقه برای کار اداری در ایران یعنی بهشت، یعنی فرشتگان الهی درحال ماساژدادن‌ات باشند. حالا بماند که عکس‌ام درهردوشان شبیه خانم‌جلسه‌ای‌های مدرن بی‌ام‌و‌سوارِ نیاوران‌به‌بالاست و هی می‌خندم به تصویر خودم با آن شمایل.
آمدم بروم آن‌طرف خیابانِ ثبت‌احوال که دیدم دوره‌گردی بساط کرفس‌کوهی راه انداخته و چه کرفسی، واویلا. این‌ها را معمولا خشک می‌کنم برای ماست‌وخیار و تا حالا در تهران ندیده بودم‌شان. کیسه را که می‌گذارم روی صندلی شاگرد، فکر می‌کنم این تنها چهارروز بی‌کاری‌ام است و چه‌کار کنم که این سالِ نوی میلادی خوشم باشد. زنگ می‌زنم به کافه و قرار ميز را قطعی می‌کنم و می‌بینم دلم چه لک‌زده برای فلافلِ کثیف با لیموناد شیشه‌‌ای کثیف‌تر. پیام می‌دهم به رفیقی که بیا برویم برای‌ات خوردنی غیربهداشتی بخرم اگر پسرخوبی باشی. در دم جواب می‌دهد که من بندری هم می‌خواهم و بیا دنبال‌ام سر کار.

الان در ساندویچی هستیم با لب‌ولوچه‌ی چرب. دارد می‌پرسد پذیرایی شام دوهفته‌ی دیگر برای شصت‌و‌پنج‌نفر سخت‌ات نیست و می‌گویم که این اولین جشن خانگی در ابعاد بزرگ‌ام است طی شش‌سال گذشته و برایش بیشتر از احساس خستگی، هیجان دارم. می‌گویم که هنوز این موقعیت کاری جدید را باور نمی‌کنم و فکر می‌کنم خواب است. می‌گوید یادت می‌آید آن‌روزهای دویدن‌ات میان آتش را؟ سر تکان می‌دهم با گرهی در ابرو. بطری‌اش را به بطری‌ام می‌زند و می‌خواند: «هان ای زیان‌رسیده، وقت تجارت آمد».



* Brandon Richard Flowers

۱۳۹۷/۰۸/۲۶

It is far harder to kill a phantom than a reality

رفتیم بارانی بخرم (و من پیامبر زیره‌به‌کرمان‌بردن‌ام ظاهرا). یک خاکستریِ سبکی را برداشتم که امتحان کنم. لئونارد آرام آهی کشید که ای شرقی محبوب من. چونان اجداد وایکینگی‌اش از رنگ‌های سرد بیزار است. گفتم می‌بینی از همه‌چیز لذت می‌برم و بااین‌وجود چیزی در درون‌ام ناآرام است؛ چیزی که بتوانم بر آن انگشت بگذارم و بگویم «آه این خودش است». خاکستری ملایم دیگری را امتحان می‌کنم و حوصله‌ی ترافیک میرداماد این روزهای آخر را ندارم. پشت چراغ به کیسه‌ی خرید زل می‌زنم، رویِ فونت بی‌شکوه «از خرید شما متشکریم» انگشت می‌کشم و تکرار می‌کنم خودش نیست، نه خودش نیست.


کنار کارما به‌سعیِ ویرجینیا وولف

۱۳۹۷/۰۸/۰۴

A Time for being a Beanstalk or not

یک) اعتراف می‌کنم وقتی آن دوخط باریک بنفش‌رنگ کنار T و C ایستادند، معادلات رابطه‌ی ما ناگهان به‌شکل یک‌درام هالیوودی سانتی‌مانتال‌تر شد. من ابروهایم کج بود و هی زمان‌بندی‌ها را بالا و پایین می‌کردم و او مثل وقت‌هایی که رئال مادرید گل می‌زند، دور خانه‌‌‌اش را می‌چرخید و از هیجان عرق کرده بود. بعد که سفت بغلم کرد و من را مثل ماستِ بی‌حسِ دامداران دید و مطمئن شد من‌یکی شباهتی به قهرمان‌های زنِ موبلوندِ همان فیلم‌های هالیوودی ندارم، با لهجه‌ی غلیظ ایرلندی‌اش گفت: «کام‌آاان. دیس ایز بلُدی‌استانیشینگ». بعد بلند شد و با همان هیجان درحالی‌که من خواهش می‌کردم کل جهان را فعلا خبر نکند، زنگ زد به پسرخاله‌اش که پزشکی معروف است و قراری گذاشت.

دو) سیستم این‌جا اینطوری‌ست که اگر طرفینِِ غیرمزدوج بخواهند، پزشک (بسته به اعتقادات دینی هر فرد یا خیر) آن‌ها را برای تصمیم‌گیری بهتر به کشیش یا مشاور خانواده معرفی می‌کند. تکلیف ما چون به‌لحاظ اعتقادات و این‌ها مشخص بود، یک‌راست رفتیم پیش مشاور. اول باهم و بعد جداگانه. او بی‌نهایت مشتاق و من خنثی. پرسید به رابطه‌تان از یک تا ده چند می‌دهی و من گفتم یازده و بعد پرسید فکر می‌کنم چطور پدری بشود اگر بخواهید بچه را نگه دارید و جوابم معلوم بود: استانیشینگ. ایران اگر بود مطمئنم که فاز مصاحبه می‌رفت سمت سن باروری و ریسک‌های بعدی و پیری و کوری و عصای دست و الخ اما خانم داوسنِ مشاور در مقابل جواب ممتنع‌ام با لبخند تنها سری تکان داد. برایش گفتم شاید اگر به ادامه‌ی نسل معتقد بودم، شاید اگر خوشی‌ها ماندنی بود، شاید اگر جهان جای مهربان‌تری بود.


سه) تهرانم. دوهفته فرصت دارم که فکر کنم. یعنی مشاور و پزشک هردو معتقدند دوسه‌هفته برای خودم باشم، عجله نکنم، خوب فکر کنم و بعد تصمیم بگیرم. نشسته‌ام در پارک آب‌وآتش و آدم‌ها را نگاه می‌کنم و می‌دانم علی‌رغم آن‌که گفت تصمیم‌گیری حق طبیعی شخص من است و هرتصمیمی بگیرم کنارم می‌ماند، ته چشم‌هایش خواستن بود. نشسته‌ام در حاشیه‌ی پارک و مبهوت‌ام از لوبیای کوچکی که دارد در تن‌ام نفس می‌کشد و این هم‌زمان تجربه‌ای جذاب و ترسناک است. نشسته‌ام کنار فواره‌ها و باید برای حق حیات یک‌سلول در این جهان پلشت تصمیم بگیرم و هم‌زمان دلم تمام بستنی‌های شکلاتی تمام جهان را می‌خواهد.




چندروزبعد-نوشت:
تشکر از این‌همه ایمیل؛ سعی می‌کنم جواب بدم به تمام‌شون اگه وقت بشه

و ممنون از لیمان، نگار؛ جای دیگه‌ای رو برای تشکر بلد نبودم.